تبليغاتX
ترانه علیدوستی
ترانه علیدوستی
ترانه ؛... نشسته بر سمت روشن و معصوم و معنادار سینما... جایی دور... خیلی دور از روزمره گی ها

 

قدر و قدرت ِ« شب های قدر» ماه رمضان را بدانیم.

 تا همسایگی با خداوند راهی نمانده؛ آغوشت را باز کن...

خداوند حالا در مجاورت توست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به علت حجم سنگین مطالب،ویژه نامه ی حضوردر جشن خانه سینما در دو شماره تقدیم می شود.

 

  دوازدهمین جشن خانه سینما / شهریور 87

خب! شما مثلاً این دل را در نظر بگیرید!؛ جایش اینجاست،توی قفسه ی سینه. بعد یهو می افتد کنار پاشنه و قوزک پا!... کِـی!؟... وقتی که در جشن دوازدهم خانه ی سینما نشسته ای و  از قبل می دانی که ترانه علیدوستی امشب در جشن حاضر نمی شود؛ یعنی یکی از این پرنده های پوستر جشن دوازدهم غایب است؛ و حتی از بالای برج میلاد می بینی که چراغ اتاقش روشن است و دارد از طریق سایت سینمای ما اخبار لحظه به لحظه ی جشن را دنبال می کند... ولی یهو توی صفحه ی تله ویزیون بزرگی که دارد مراسم جشن را نشان می دهد،می بینی که درست در ردیف ِپشتی ابراهیم حاتمی کیا نشسته است.

دوربین که یک لحظه چرخید روی حضار،ما هم هول شدیم و گفتیم که جواب مخاطبان وبلاگ را چه بدهیم که در مقدمه ویژه نامه ی حضور به آنها با مستندات کافی گفتیم:« درست است كه ترانه عليدوستي در اين دوره نه نامزد كسب جايزه شده و نه حتي احتمالاً عضو اهداكنندگان جايزه باشد و نه حتي جزو حضار؛ جايش خالي و سبز است و دلتنگش مي شويم ». وای! اعتبارمان چه می شود!؟ از بقالی که آن را نخریده ایم!

هم خوشحالم وهم دلنگران که چطور فردای جشن باید بنشینم و هرچه عکس و خبر از جشن هست را با سرعت لاک پشتی اینترنت جمع و آرشیو کنم.

اسامی کاندیداها خوانده می شود و گروه کر حاضردر مراسم هم در استقبال از برندگان جوایز همنوایی سنگینی را انجام می دهند. آنقدر کارشان درست است و با جدیت انجام می دهند که نگران حنجره شان می شوم. خدا قوت شان بدهد. صدا،دوربین،حرکت،کات.

* فیلم کنعان در هیچکدام از رشته ها کاندید نشده؛ البته فیلم های مهم دیگری هم هستند که از نگاه داوران مخفی مانده اند. عادت کرده ایم.

راستش را بخواهید،من از همان وقتی که شنیدم آقای امین تارخ به عنوان دبیر جشن انتخاب شده، امیدم به حتی کاندید شدن ترانه علیدوستی برای کسب نشان بازیگری از دوازدهمین جشن بزرگ خانه ی سینما را از دست دادم! حالا چرا!؟ بماند. البته یکجور پازل چینی است که باید به یقین برسم.

جایزه ی بازیگر اول مرد می رسد به خسروشکیبایی به خاطر فیلم « ستاره بود». امیدوارم این تصور درنزد  هیچ کس به وجود نیامده باشد که چون ایشان ارتحال کرده اند،این جایزه را به صورت تزئینی اهدا کرده اند. فیلم « ستاره بود » به خاطر شرائط ویژه اش( مدت زمان کم و...) اکران عمومی نشده؛ اما کسانی که در دو سه نوبت نمایش ِجشنواره ای آن را دیده اند،حرف های عجیبی در مورد بازیگری خسروشکیبایی می زنند. کلماتی مثل شاهکار،مثل استثنایی. نگارنده که به صورت معجزه آسایی موفق به رؤیت این فیلم شده ام،معتقدم که نوع بازیگری آقای شکیبایی در این فیلم حتی بسیار بهتر از بازیگری درهامون است. ابراهیم مشرقی درتمامی طول فیلم بغض دارد و گریه می کند. بازی با لحن و ترکیب مواج آن با حس غلیظی از درماندگی و گفتگوی درونی... شاهکار و خارق العاده است.

جایزه را پویا شکیبایی به نیابت از پدر می گیرد. همسر محترمشان هم حضور دارد و مدام اشک است بر گونه شان. کلیپ مربوط به خسرو شکیبایی را هم امیر پوریا( منتقد باسواد و فهمیده ی مطبوعات سینمایی) ساخته و اصلاً هم جالب نشده است. با تمام احترامی که نسبت به ایشان قائلم ،اما راست می گویند که منتقدان، کارگردان های شکست خورده اند.

از جانب یکی از دوستان وبلاگنویس،مأمور به انجام تکلیفی هستم. باید برایش از هنرمند محبوبش عکس بگیرم : ابراهیم حاتمی کیا... و حالا از نمایشگر مراسم می بینم که دست ِ بر قضا ترانه علیدوستی و ابراهیم حاتمی کیا در مجاورت هم هستند. یک تیر با دو نشان... البته نمی خواهم به ترانه علیدوستی نزدیک بشوم. باید بدانم که مأموریت من امشب چیز دیگری ست؛ و این یعنی تعارض ِموضوع با پس زمینه.

به نزدیکی سن و محل اهدای جوایز می رسم. ابراهیم حاتمی کیا در تیررس است و یکمرتبه می بینم که تنها تشابه چهره ها در صفحه نمایشگر باعث شده بود که خانم محترمی را که پشت سر ابراهیم حاتمی کیا نشسته را با خانوم علیدوستی اشتباه بگیرم. خنده ام می گیرد.

پس ازجشن خدمت جناب آقای حاتمی کیا می رسم و پس از عرض سلام، همراهش سوار آسانسور می شوم و پارکینگ می روم و راهش می اندازم و می رود و از تمام مراحل هم با اجازه اش عکس می گیرم؛ فقط از حسب احترامی که وبلاگ اقلیما درنزد همه ی ما وبلاگنویس ها دارد.

پس ازمتفرق شدن مهمان ها،با سعید و احمد و علی که از بهترین دوستانم هستند،کنار اتوبان ایستاده ایم؛ در کمال تعجب( قسم می خورم ) همان خانم با مادر محترم شان می آیند و کنارما می ایستند و منتظر ماشین هستند؛ یک لحظه خواستم بروم جلو و به بهانه ای برایشان ماشین بگیرم که راحت بروند و در آن ازدحام جمعیت اذیت نشود. مهدی است دیگر!

*********

جشن دوازدهم خانه ی سینما با تمام کاستی ها و ناداوری ها و خوبی هایش هم حتی ، به پایان رسید.

شما را نمی دانم،اما مرور این جشن ها و ورق زدن صفحه خاطرات برای خودم بسیار شیرین بود. وقتی به گذشته نگاه می کنم،می بینم که راه طولانی ای را طی کرده ام. « شش سال ». نوشتنش آسان است،اما برگه های تقویم... ؛ شش سال همراهی برادرانه و مشفقانه با پدیده ی معصوم سینمای ایران، عمر کمی نیست. اگر در این زمینه بخواهیم رشته ای دانشگاهی مصوب کنیم،باید بگویم که مدرک کارشناسی ارشد آن را دارم.

اگر از ابتدای این ویژه نامه آرام آرام عکسها را نگاه کنیم و پایین بیاییم،یک پروسه و سیری از ترانه علیدوستی می بینیم. از حضور او... از زندگی او.

او دارد « بزرگ » می شود. روزی که هفده ساله بود و فیلم اولش را بازی کرد، بسیاری می گفتند که خودش را مثل یک نابازیگر زندگی کرده و به زودی هم فراموش می شود و تمام؛

حتی می گفتند که سیمرغ بلورین بیستمین جشنواره فجر را به او ندهیم که مغرور نشود. دایه هایی بودند بهتر ازمادر... و مادر یعنی صبر؛و مادر یعنی استقامت؛و مادر یعنی دنیایی ماورای زمین... و چه خوب مادری بود ترانه؛ که به تمام این واژه ها در حیطه ی خودش اصالت بخشید و ماند و ماندگار شد.

ترانه علیدوستی تا به حالا نشان داده که حرکت درستی دارد. او اگر همین حالا هم از سینمای ایران کنار بکشد، یاد و خاطره اش با همان پانزده سالگی اش همیشه به خوبی در تاریخ سینمای ایران ذکر خواهد شد.

ولی او هنوز در ابتدای راه است. هنوز این جاده ی پر از همواری و ناهمواری، نقش گامهای او را،سلوک او را می طلبد و به مبارزه می خواند.

ترانه علیدوستی با فیلم اولش،تعریف و صفتی ازخودش ارائه داده به معنای صبور،به معنای استقامت و به معنای تمام آن چیزهای خوبی که از مادرمی شناسیم. او « مادرکوچولو» ی سینمای ایران است.

 درست است که ترانه علیدوستی روی شانه های ما بزرگ شده، اما او حالا نوک پیکان و نماینده ی خوب نسل ماست.

ما برای دفاع از شعور و بینش ِخودمان، برای دفاع از نسلی که مدام محکوم به سطحی نگری و ابتذال می شود،برای دفاع از نسلی که مدام« محکوم » به چیزی می شود که حتی به آن« متهم » نیست، قشر شاخص و مشهور« ترانه علیدوستی ها » را داریم.

ترانه علیدوستی، گلادیاتور ماست.

پایان

|+| نوشته شده توسط مهدی ... براي ترانه عليدوستي در شنبه 30 شهریور1387 و ساعت 0:6 |

وبلاگ شخصی دبیر این وبلاگ

 تقدیم می شود

www.nashreandoh.blogfa.com

زمزمه های ماندگار یک انسان ِفراموش شده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به روز رسانی اصلی وبلاگ در هفته ی اول مهرماه... این یک پیش درآمد است

 

 

 

*************

به مناسبت روز ملی سینما

ویژه نامه ی پنج دوره حضور ترانه علیدوستی

(6،8،9،10،11)

در جشن دوازده گانه ی سینمای ایران

 

*************

 

 

خانه سينماي ايران به عنوان محل امني براي اصناف سينمایي كشور و استيفاي حقوق آنها تاسيس شد؛ و نيت آن در ابتدا بر اين منوال بود كه تمامي اهالي سينماي ايران زير چتر حمايت معنوي و مادي آن قرار بگيرند و كاستي ها و كمكاري ها و گاه بي عدالتي هاي وزارت ارشاد و خلاء هاي موجود را پر نمايند. براي هر صنفي ،بنگاهي تعريف كند و آنها نيز در چارچوب آن برنامه ريزي كنند؛ آنهم طبق سلايق ارزشمند فرهنگي؛ نه به دستور مصلحت نامه هاي وارده و سفارشي. قرار بود كه جايي باشد براي محبت و انس و همدلي؛ولي گاهي چهارراهي شد براي اصابت اصناف به يكديگر و حتي فراتر از آن درون گروهي.

مشكلات صنف تهيه كننده گان هنوز پابرجاست و ديگران هم در اين فضاي پرتنش وضع به ساماني كه آرمان خانه ي سينما بود،ندارند.

نگارنده به علت مهلت كم و نبودن ذوق و حوصله ي كافي، پيگير مراحل صلح و صفا و دشمنی و مناقشه و اصلاً درستي مسئله و فلسفه ي وجودي آن نيستم. اما بهرحال نبايد در اين مسئله شك كرد كه ماهيت ِوجود خانه ي سينما،كمي و حتي بسيار مهمتر از كيفيت ِآن است. بهرحال مأمني هست. آنهم در روزگاري كه انسان ها به قول قشنگ فرهاد مهراد، كولي وار « تو فكر يك سقف» اند.

من را ببخشيد كه در اين اوقات شيرين ِ دوازدهمين جشن خانه سينما( كه اگر اضطرار بودن ِ این ضیافت سالیانه، نبود؛هيچگاه به اين عدد نمي رسيد) دارم با تلخي نگاهم،مذاج تان را هممزه ي ته خيار مي كنم.

*****

امروز،روز جشن دوازدهم خانه ي سينماست. درست است كه ترانه عليدوستي در اين دوره نه نامزد كسب جايزه شده و نه حتي احتمالاً عضو اهداكنندگان جايزه باشد و نه حتي جزو حضار؛ جايش خالي و سبز است و دلتنگش مي شويم.

به همين مناسبت و به يمن اين روز جشن،مي خواهيم مروري داشته باشيم بر تمامي دوره هاي كه او وارد سينماي ايران شد و آنقدر با آغاز پانزده سالگي اش،بزرگوار محسوب شد و قد كشيد؛كه به جشن دعوتش كردند. آنهم نه ساده، بلكه قدم رنجه كند و تشريف بياورد روي سن. كنار دست ِستاره هايي كه او نيز پرفروغ بود بين شان.

*********

  ششمين جشن خانه سينما / شهريور 1381

اين دوره،اولين حضور دعوتي ترانه عليدوستي ست. اگر حضور رسمي او  را در اختتاميه ي بيستمين جشنواره فيلم فجر و كسب ِسيمرغ بازيگر نقش اول زن با اهدای پرويز پرستويي بدانيم، شركت در ششمين جشن خانه سينما كه بعد از كسب تشويق ها و اكران موفق فيلم اول در بهار 81 مي باشد،اولين حضور بي تكلف اوست.

از حسب جواني و نوبرانه بودنش براي سينماي ايران،به همراه باران كوثري و چندتايي از جوانان سينما، جزو هيئت استقبال و به نوعي ميزبان جشن است.

نشان بازيگر اول زن را براي فیلم زندان زنان،مي دهند به رويا تيموريان؛ و سهم فيلم« من ،ترانه، پانزده سال دارم» فقط يك نشان بازيگر مرد مكمل براي حسين محجوب مي شود و يك نشان مهم به عنوان بهترين فيلم براي رسول صدر عاملي.

موفقيت باشكوه بهمن 1380 و نقش سيمرغ برای ترانه عليدوستي تکرار نمي شود،اما همه ي اينها به كنار ِ مهرباني او  و خنده هايي كه مجري گري سيد ابراهيم نبوي و گوشه كنايه هاي نابش مي طلبيد به كنار.

ترانه عليدوستي آن شب بسيار خنديد؛ آنقدر كه حتي از  گوشه ي چشمانش اشك جاري شد و دل پيچه گرفت. حتی ابراهیم حاتمی کیا نیز که در 98 درصد اوقات ِ زندگی اش بسیار جدی است،از نحوه ی اجرای آن جشن به نیکی و خنده یاد می کند. اجراي ششمين جشن خانه ي سينما با طنازي هاي كلامي سيد ابراهيم نبوي( ستون نویس روزنامه های جریان دوم خرداد) جزو  نوادر برگزاري فانتزي و همراهي آور جشن هاي رسمي بود و ديگر هم تكرار نشد.

بهاريه ي تراژدي- طنازانه ي نبوي در شماره ي نوروزي ماهنامه فيلم را يادم نمي رود كه رو به سينماگران نوشت: اين همه فيلم هاي خوب كوفتتان شود كه تنها می نشینید به تماشایشان و من را بین این همه کژی و پلشتی سیاست تنها گذاشته اید.

ترانه علیدوستی،در شامگاه روز ملی سینما در شهریور سال 81 از دریچه ی دیگری شادمان بود و می خندید... خوش به حال ِ خنده!

  هفتمين جشن خانه سينما / شهريور 1382

سالهای ابتدایی دهه هشتاد.ترانه علیدوستی وسواس عجیبی در انتخاب فیلمنامه ها و نقش ها داشت. پس از فیلم اول،جواب مثبتی به هیچ کدام از پروژه های پیشنهادی نداد و منابع نیمه آگاه می گفتند که همچنان از مشاوره های رسول صدرعاملی و امین تارخ استفاده می کند.

بالطبع به خاطر نداشتن حضورسینمایی در سال 81 ، ترانه علیدوستی در این دوره ازجشن خانه سینما حتی حضوری تماشاگرانه ندارد. اخباری هم حتی از او به بیرون درز نمی کند.(این مبحث شاید بتواند خودش یادداشت جداگانه ای باشد به نام: سال های سکوت ترانه).دلتنگش هستیم.

جشن هفتم به استقبال از نحوه ی اجرای جشن ششم،با مجری گری علیرضاخمسه و فاطمه معتمدآریا برگزار می شود. علیرضا خمسه ترکیب متوازنی از شعور و استعداد است. تا آنروز این را نمی دانستم؛ و لعنت به تله ویزیون که قاب کوچکش گنجایش او را نداشت و افسوس به حال سینما که از وجوه او بهره نگرفت.

نشان بازیگر اول زن نصیب هانیه توسلی به خاطر فیلم « شبهای روشن»( دیوانه ی این فیلم هستم) می شود.

و یک نکته ی جالب: درست است که ترانه علیدوستی دراین دوره از جشن حضور نداشت؛ اما مقداری تشابه چهره بین او و هانیه توسلی باعث شد که چندین سایت متفرقه و اصلی آن سالها عکسی از هانیه توسلی را زیرنویس ترانه علیدوستی قید کنند. عکسی که دوربین سربالا است و هانیه پوشیده درمانتوی یشمی رنگ و نشان در دست... الان هم جستجوی تصویری گوگل را فعال کنید،شاید پیدا بشود.

  هشتمین جشن خانه سینما / شهریور 1383

و می رسیم به جنجالی ترین و پرحاشیه ترین جشن خانه ی سینمای ایران؛حتی از پوستر جشن آن سال هم می شود فهمید که ضمیر ناخودآگاه طراح آن،مشوش بوده است و آگاه انگار!... خیالتان راحت باشد؛ترانه علیدوستی حضوری ساده و نجیبانه دارد. مثل یک دسته ی گل!

جشن هشتم سنت شکنی می کند و محل برگزاری خود را سالن میلاد نمایشگاه بین المللی انتخاب می کند. کنترل شرکت کنندگان کمی مشکل می شود و پوشش ِشفاف ِجمعی از بانوان که البته ربط چندانی به سینما نداشتند،باعث حاشیه و حتی تا انتشار بیانیه های متعاقب می کشد.

از آنسو، مجریان برنامه شهاب حسینی و مریلا زارعی بودند. می گویند که نوع اجرای آنها و شوخی های محمدرضا شریفی نیا و گوهر خیراندیش باعث التهاب بیش از حد جریان جشن می شود و ...

تا حدی که چند روز پس از برگزاری جشن، اشخاص نامبرده به همراه عده ای دیگر برای پاسخگویی به نحوه ی اجرای جشن،احضار قضایی می شوند. منابع غیر رسمی حرف هایی را می گویند و سریع دور می شوند.آنها می گویند که ساعتی پس ازاتمام جشن،ابوالحسن داوودی به عنوان دبیر جشن،شبانه احضارمی شود و صبح روز بعدش به علت فشار قلبی( چیزی درحد سکته ) راهی بیمارستان می شود.

ترانه علیدوستی به همراه اصغر فرهادی از بابت فیلم شهر زیبا در جشن حاضرشده اند. نصیب ِفیلم از تقسیم ِجوایز که در رشته های مختلفی کاندید شده، تنها یک عنوان بهترین فیلم است که جایزه اش را ایرج تقی پور از شرکت نشانه می گیرد.

نشان بازیگر اول فیلم اهدا می شود به خانم گلشیفته فراهانی به خاطر فیلم ِ نازنین « اشک سرما ».

پس از پایان جشن و خروج مهمانان از سالن، به صورت معجزه آسایی( از طریق مانیتور کامپیوتر سایت سوره سینما ) متوجه حضور خانم ترانه علیدوستی می شوم. منتظر می مانم و می بینمش. تندیسی از معصومیت و نجابت است. حضورش هیچگاه باعث حاشیه نمی شود. حتی اگر جشن هشتم،دچار بایکوت خبری درماه های بعدی بشود و مهمانان ومجریانش دچار ممنوعیت و گوشزد بشوند،اما ترانه علیدوستی آنچنان در خط ِآرام زندگی و سینما حرکت می کند که از او دعوت کنند که در جشن نهم نیز حضور یابد و حتی صاحب افتخاراهدای جایزه شود. اتفاقی که در جشن یازدهم نیز تکرارمی شود.

منتظر می مانم و می بینمش. می روم مقابل و سلام می دهم. شماره 12 ماهنامه ی مرحوم هفت همراهم است. می دهم و امضایم می دهد ومی نویسد:« به امید همه روزهای خوب/ روز سینما/22 شهریور83 » می پرسم اجازه دارم عکس بگیرم؟... گوشه ای می ایستد و رأس ساعت یازده و ده دقیقه ی شب تصویر ثبت می شود.

در گوشه ی کادر،روی میز پذیرایی،نوشابه ها را می بینم. می دانم که رویش نمی شود و بر نمی دارد و نمی خورد. برایش بر می دارم. برای اصغر فرهادی هم. و برای خودم. سه رنگ. هر کدام را که خواست.زرد وسفید و سیاه.اما رویم نمی شود به آنها تقدیم کنم.

خانم اکرم محمدی( نرگس سریال خانه ی سبز) را می بینم. می روم نزدیک و پس از سلام،دغدغه ی آن سال هایم را می پرسم:« خانم محمدی،شما سریال خانه ی سبزو دارید!؟ » می گوید که برای تهیه اش باید با کارگردانش صحبت کنم.

 

مهمان ها متفرق شده اند. از اینکه بدون نسبتهای خونی،خواهری به خوبی ترانه یافته ام،به خود می بالم. می نشینم گوشه ای و سه تا نوشابه را به تنهایی سر می کشم. شاید او نیز تشنگی اش برطرف شود.

 

  نهمین جشن خانه سینما / شهریور 84

خب!... تقویم ِدولت سید محمد خاتمی با نگاه ِمتسامح و متساهل فرهنگی اش به سر آمده و این اولین دوره ی برگزاری مراسمی فرهنگی در دوره ی دولت ِ محمود احمدی نژاد است. جواد شمقدری از کارگردانی فیلم ضعیف و نارسای « توفان شن » ، تا سطح مشاورت فرهنگی رئیس جمهور صعود کرده و محمد حسین صفارهرندی نیز ردای وزارت ِ ارشاد پوشیده و قلمش از شورای سردبیری کیهان را به ساختمان میدان بهارستان تهران آورده.

محل برگزاری جشن از سالن میلاد به تالار وحدت کشیده شده و غالب رنگ های پوستر امسال،در طیف سورمه ای و مشکی می گردد. با قایقی و ناظری که نشانه ی امید است.

نحوه ی برگزاری جنجالی جشن سال پیش،امسال همه را هوشیار کرده است. محدودیت مهمان ها بسیار است و سعی شده که همه چیز پاستوریزه باشد. آنهم در وقتی که ریاست جمهور ،محل دیدارهای رسمی اش را به علت پرهیز از تجمل گرایی،از کاخ سعدآباد در حوالی میدان تجریش به میدان پاستور تهران آورده؛ و به خاطر همین محل و نحوه ی میزبانی جدید، صدای اعتراض بشار اسد رئیس جمهور سوریه که اولین مهمان دولت ِ نهم است،درمی آید که چرا در حین اجرای سرود ملی کشور مهمان،آوای کلاغ های میدان پاستور فضا را پرکرده بود!؟

در چنین فضایی،مهمان ها و اهداکنندگان و گیرندگان جوایز جشن خانه ی سینمای ایران نیز باید از صافی عبور کرده باشند... و ترانه علیدوستی صوفی ِ موقری ست که حالا از مرحله ی صندلی نشینی،به مرتبه ی سکو نشینی رسیده،و دیگر نظاره گر محض نیست و به نوعی ناظم جشن شده.

ترانه علیدوستی حالا با دو فیلم ترانه ی پانزده ساله و شهر زیبا صاحب چنان اعتباری در سینمای ایران شده که می تواند جایزه و نشان اهدا بدهد. او به همراه رسول صدرعاملی( که ترکیب سازنده ی فیلم من ترانه پانزده سال دارم،هستند و دیگراهداکنندگان نیزاینگونه چیده شده بودند ) جایزه ی بازیگر مکمل مرد و زن را به ترتیب به محسن قاضی مرادی برای« ما همه خوبیم » و الهام حمیدی برای شاهکار« خیلی دور،خیلی نزدیک» توزیع می کنند.

ترانه علیدوستی در 21 شهریور 84 در وضعیت کاری و روحی ویژه ای قراردارد. از یک سمت،اجرای تئاتر فنز در تالار چهارسو را از 20تیرماه تا چهارم شهریور پشت سر نهاده،و از طرفی دیگر مراحل ایفای نقش و فیلمبرداری چهارشنبه سوری را در اسفند 83 و فروردین 84 انجام داده و منتظر نتیجه اش در بهمن 84 می باشد.

آفرین و درود و سلام به تئاترفنز که ترانه علیدوستی را به خود مشغول کرد و او را از دهان هیولای غم انگیز زمستان 83 به در آورد تا غصه ی پویانش را کمتر بخورد.« دل با یار و سر به کار».

نگارنده در این دوره از جشن سینمای ایران حاضر نبود. به این دلیل!؛جالب است. در وبلاگ ضمیمه بخوانید :

www.taranehfoto.persianblog.ir

 

  دهمین جشن خانه سینما / شهریور85

خب! روایت این قسمت برایم خیلی سخت است... بیخود نبود که روایتش را به تأخیر انداختم. می خواستم فرار کنم. مَثــَلـَم به کودکی می ماند که دوست ندارد بهترین اسباب بازی و شیرین ترین شکلاتش را با محبوب ترین رفیقش هم حتی تقسیم کند.

کلماتم را تا حدی که بتوانم و  روایت ناقص نشود،می دزدم.

اگرازمن بپرسید بهترین جشن هنری که تا به حال شرکت کرده ای کدام است؟ چشم بسته می گویم: دهمین جشن خانه ی سینمای ایران.

 دبیری جشن با رسول صدرعاملی است و حبیب رضایی هم کمک می رساند.

 

 

چندروزی پیش از مراسم، نامزدهای برگزیده ی جشن به آتلیه دعوت می شوند و از آنها برای طراحی پوستر جشن عکس انداخته می شود. خسروشکیبایی با امین حیایی نوبت عکس دارند و ترانه علیدوستی هم سریع خودش را به آتلیه می رساند و با لباس های اسپرتش مقابل دوربین می ایستد. همه چیز بوی خوبی می دهد. پوستر طراحی می شود و خسروشکیبایی و ترانه علیدوستی درچیدمان افراد،همسایه ی هم هستند.

آن حالت غم انگیز جشن نهم سپری شده و حالا همه آماده ی فتح عدد دو رقمی هستند. مقدمات به خوبی چیده شده و جشن مدیریت مناسبی دارد.

 

 

ترانه علیدوستی به همراه خانم پانته آ بهرام در این دوره با فیلم چهارشنبه سوری جزو کاندیدای نقش مکمل زن هستند . حمید فرخ نژاد هم برای نقش اول مرد این فیلم کاندید شده، و با آنکه ازدست تهیه کننده و اصغر فرهادی و ترانه علیدوستی شاکی است( به خاطراینکه در پوسترفیلم، نام او پس از ترانه علیدوستی آمده ) اما با این همه در جشن حاضراست و پس ازاهدای جایزه به رضاکیانیان به خاطر یک بوس کوچولو، هیئت داوران نیز به مجموعه ی افرادی که ازآنها شاکی است،افزوده می شود.( من را به خاطر این شوخی ام ببخشید؛حالا دلخوری حمید و اصغربرطرف شده و در طراحی جدید لیبل های فیلم چهارشنبه سوری، نام ترانه علیدوستی پس از حمید فرخ نژاد می آید ).

هدیه تهرانی هم در سالن جشن حاضرنیست و به جای او مادرش روی سن می آید و پس از  اعلام سلام هدیه تهرانی به ایران زمین،جایزه ی او را از بابت فیلم چهارشنبه سوری می گیرد.( نکته: دو روزقبل از جشن دهم،فیلم « میم مثل مادر» از مسابقه اعلام انصراف می دهد و متاسفانه ماراتن نفسگیرهدیه تهرانی با گلشیفته فراهانی، به نفع برنده ی نشان زن اول جشن دهم سینما ی ایران تمام می شود).

ترانه علیدوستی در ردیف ششم تالار وحدت بین پانته آ بهرام و النازشاکردوست نشسته است. او شادمان است. مانتوی مشکی و شال کرم پوشیده. ترکیب رنگ موردعلاقه او. مثل رنگ های این وبلاگ.

ازموفقیت تیم فیلم  راضی است. حسن زاهدی هم برای صدابرداری فیلم چهارشنبه سوری نشان می گیرد و وقتی در ردیف هفتم می نشیند،ترانه علیدوستی برمی گردد تبریکش می گوید. ازبالکن همه ی اینها را شاهد هستم.

اما مشاهده ی اصلی را ازدست داده ام. لحظه ی کسب جایزه ی نقش مکمل زن را. می گویند که جایزه را مهتاب کرامتی به همراه یکی از نخبه گان کشوری،به طور مشترک به ترانه علیدوستی و خانم پانته آ بهرام اهدا کرده اند. پس از این اهداء نیز الناز شاکردوست مجلس را به حالت نوعی اعتراض ترک می کند. شاهدان عینی می گویند که او خوش نبودن حالش را دلیل این خروج زود هنگام دانسته است. پس از دقایقی صندلی سمت راست ترانه علیدوستی برای چند دقیقه ای خالی می ماند. جمعیت زیادی آن حوالی سرپا ایستاده،ولی کسی آنجا نمی نشیند. یک مرتبه فردی از راه می رسد و کنار ترانه علیدوستی می نشیند. می توانم قسم بخورم که آن فرد ،من نبودم.

دو سه هفته قبل از برگزاری جشن خانه سینما ،مجلس هفتم شورای اسلامی،بیانه ای علیه فیلم هایی که در زمان صدارت سیدمحمدخاتمی تولید و نمایش داده شده،منتشر می کند و درخلال آن به تماشاگرانش نیز که عموم ملت بودند،خرده می گیرد. از رسول صدرعاملی تا اصغر فرهادی که روی سن آمده تا جایزه ی بهترین کارگردانی را به خاطر چهارشنبه سوری بگیرد،به این بیانیه اعتراض می کنند.

کلیپ مبارزه و مخالفت با قاچاق فیلم هم برای اولین باردراین دوره جشن که همزمان با عکاسی درآتلیه تهیه شده، پخش می شود و در آن سینماگران( من جمله ترانه علیدوستی) در مذمت قاچاق چیزی می گویند. اجرای جشن را فرشید منافی به عهده دارد و با سادگی و بی حاشیه بودنش،تنها نکته ی منفی جشن نهم را که شوخی های نچسب و گاه وقیحانه ی فرزاد حسنی بوده را تکرار نمی کند.

خوانندگان ویژه نامه ی خسروشکیبایی درقسمت سیزدهم آن،بخشی از روایت این شب را از منظردیگری خوانده اند. خسروشکیبایی آن شب به خاطر حضورش در فیلم چه کسی امیر را کشت؟... کاندید کسب نشان بازیگرمرد اول شده،اما جایزه نصیب رضاکیانیان می شود.

خوانندگان مطالعه کردند روش دیدارم با خسروشکیبایی را... بعد که خداحافظی کردم،به سمت تالار دویدم و ترانه علیدوستی را دیدم که در محوطه ی تالار به همراه خانم خزر معصومی است. می روم جلو و سلام می دهم وتبریک می گویم.. دیگر می شناسدم. عکس می گیرم به هوای این وبلاگ. تصمیم راه اندازی این وبلاگ در شهریور 85 گرفته شد. توی یکی از عکسها می گوید: « به خدا دیرم شده؛ من هم پدر مادرم دلنگرانم می شن» .

 راه رفتنش را باز می کنم. جمعیت امضا بگیر و عکاس غیر حرفه ای محوطه را پرکرده اند؛ یکی به ناسزا چیزی می گوید؛ داغ می کنم و به بهانه ی شلوغی جمعیت با آرنجم محکم می کوبم توی شکمش.

خانم خزرمعصومی دارد موازی با جمعیت بدرقه گرحرکت می کند. کابوس از راه می رسد. آنطرف خیابان ایستاده. می خواهم قتل عامش کنم... خانم خزر معصومی ( دوست و رفیق خوب ترانه خانوم علیدوستی) می رود به پارکینگ و ماشین را روشن می کند. ترانه علیدوستی در صندلی کناری می نشیند. خیالم راحت می شود که همراه دارد و نفس راحتی برای موفقیت و شادمانی اش می کشم.

 

 

  یازدهمین جشن خانه سینما / شهریور86

تابستان سال 1386... فصل الخطاب مهمی است در زندگی! و مسیر هنری ترانه علیدوستی.

از یک سو مراحل فیلمبرداری فیلم کنعان را پشت سر نهاده؛ و بلافاصله پس از آن با اندکی استراحت در اواخر مردادماه به پروژه ی تردید پیوسته. قدمش را مبارک دانسته اند و داده اند شیرینی آغاز فیلمبرداری تردید را او بریده( البته اول مهرماه 86،به مناسبت شصت و دومین سالگرد تأسیس سینما رکس؛ ترانه علیدوستی هم متولد سال 62 شمسی ست). تابستان مهمی است در زندگی ترانه علیدوستی.

و اولین بارهم هست که در کمترین فرصت از سر فیلمبرداری فیلمی به فیلم  دیگری وصل می شود. ترانه علیدوستی کم کم دارد حرفه ای می شود. خودش درمصاحبه نوروزی با ماهنامه نسیم می گوید که « دوست دارم درسال 5 تا فیلم بازی کنم »... البته تأکید می کند به شرطی که شرائط درستی از لحاظ استانداردهای هنری داشته باشند.

الروایت: ترانه علیدوستی پس از آنکه درروز دوازدهم شهریور آخرین سکانس های کنعان را درشهرتنکابن فیلمبرداری کردند،به تهران بازگشت و با گروه فیلم تردید قراداد همکاری بست.( خاطرمان باشد که منظور مرحله ی اول فیلمبرداری است که با بیماری جناب کریم مسیحی مواجه شد ). فیلمبرداری صحنه های مربوط به ترانه علیدوستی با اندکی تأخیر شروع شد.

اما بشنویم از خانه سینما که مشغول برگزاری جشن با مدیریت پرویزپرستویی است. این اولین دوره ای است که می خواهند جشن باشکوه برگزارشود. درمحوطه کاخ سعدآباد که دیگر از حصار تالارها دربیایند و اصلاً بشود نورافشانی کرد. پوسترجشن یازدهم را هم عباس کیارستمی با ایده گرفتن از دو کاج سربرافراشته طراحی کرده است.

هفته قبل از جشن،ترانه علیدوستی به همراه بهرام رادان و هدیه تهرانی ومریلا زارعی و چند نفر دیگر درمحل خانه سینما جلسه ای با  پرویزپرستویی به عنوان دبیر جشن دارند. قراراست که از آنها دعوت شود که برای اهدای جوائز روی سن بیایند. از آن میان ترانه علیدوستی برنامه اش را چک می کند و به این شرط که با فیلمبرداری تردید تداخل نداشته باشد،قبول می کند.

نمایشگاهی هم ازپرتره سینماگران درمحوطه بیرونی خانه سینما دایراست و به تماشا می نشینند. متاسفانه نام طراح و نقاش را فراموش کرده ام. تصویری هم از ترانه علیدوستی طراحی شده که به عقیده نگارنده اصلاً جالب نشده است. شما قضاوت کنید!

شب جشن فرا می رسد. سه شنبه 20 شهریورماه.  ترانه علیدوستی بر حسب وعده ای که داده واحترامی که برای پرستویی قائل است،به همراه محمد مهدی دادگو( تهیه کننده وقت فیلم تردید) که خود ایشان هم جزو اهدا کنندگان جوایز بود و نشان بازیگر اول مرد را به همراه جمشیدمشایخی به خسروشکیبایی از بابت فیلم اتوبوس شب دادند؛ با کمی تأخیر به محل برگزاری جشن می رسد.

قرار است که ترانه علیدوستی به همراه کامبیزدیرباز نشان بازیگر مکمل مرد را اهدا کنند. چقدر دوست داشتم که ترانه علیدوستی نشان خسروشکیبایی را اهدا می کرد. این آرزو در دل من تا ابد می ماند که این دو عزیز را روی سن با هم ببینم.

ترانه علیدوستی روی سن حاضر می شود و چون با شتاب آمده،می گوید:« سلام به همگی. ما نمی دونستیم باید چیزی بگیم؛ و گرنه حتماً یه چیزی آماده می کردیم؛..خوش می گذره دیگه »

اسامی کاندیداهای مکمل مرد اعلام می شود و جایزه می رسد به صابرابر به خاطر فیلم مینای شهر خاموش.

صابر ابر از امیدهای نسل آینده ی بازیگری درسینمای ایران است. از آنهایی که راه را از سطح شروع کرده و دارد کم کم به اوج می رسد. 

نشان را کامبیزدیرباز تقدیم می کند و قبل ازآن  با پرویزپرستویی احوالی می پرسد و هنگام مواجهه با ترانه علیدوستی،او به عادت مألوف ِآشنایی، نیم تنه به سمت چپ خم می کند و با چهره اش معصومانه می خندد و تبریک می گوید.

پس از اهدای جوایز ، ترانه علیدوستی مدتی می ماند و بعد به همراه آقای دادگو به سرصحنه ی فیلم تردید باز می گردند.

آن شب ترانه علیدوستی را ندیدم؛ او کم کم دارد( انگار از فیلم کنعان به بعد )  بازیگرحرفه ای سینمای ایران می شود و دیگر نمی شود وقتش را زیاد گرفت. زود می آید و زود می رود.  اما آنچنان درهوای پاک و شفاف خسروشکیبایی غوطه ور بودم که یک لحظه هم حتی پس از پراکنده شدن جمعیت رهایش نکردم. پویا و عروسش کنارش هستند و همراهی اش می کنند. با دیگران می رویم نزدیک و تبریک می گویم.

شانه ی خسروشکیایی را می بوسم و می بینم که چقدرخسته است؛ غصه ام می گیرد ازروزی که دیگر نباشد... و حالا دیگر نیست .

 

ادامه و قسمت آخر در یادداشت بعدی...

|+| نوشته شده توسط مهدی ... براي ترانه عليدوستي در سه شنبه 26 شهریور1387 و ساعت 23:35 |
ترنم ِ ترانه ی شکیبایی

 

 

در عکس می بینید!؟ خسروشکیبایی مهربان زل زده است به ما. انگار که دارد با چشمهایش حرفمان می زند. نگاهش را هیچگاه نمی دزدید.هیچگاه نشد و نبود که مهربان نباشد. قدرشناس بود و هنرشناس. نه نمکدان را می شکست و نه اصلاً باعث گندیدن نمک می شد. معیار ِ خالصی برای تخمین ِ پاکی و طهارت ِ عیارها بود. با او می سنجیدی که بسیاری بدلی هستند و برخی واقعی و انگشت شماری مثل خودش حقّ.

و حالا این وبلاگ؛ و حالا دبیر این وبلاگ معتقد است که ترانه علیدوستی نیز مقداری از حقیقت ِ وجودی ِ آفریننده ی خصائل ِ خسروشکیبایی را به عاریت دارد و نمایندگی می کند؛ که اگر این امید و ایمان نبود،نه دستی بر قلم می رفت و نه وقتی مصرف.

اما حالا می خواهیم ترانه علیدوستی را به تلاش بیشتر رهنمون شویم. ما از قـِسم ِ آن هنردوستانی می باشیم که علاوه بر ردیابی ِ درست ِ فرهنگی و تشخیص سره از ناسره،برای هنرمند مربوطه شأن و حرمت قائل شده و خواستار پیشرفت و تلاشش برای غنی شدن روح اش هستیم. نه دلخواه چشم و ابرو و خط و خالیم که به قول حضرت حافظ« خوبرویان ز شش جهت»؛ و نه در پی کسب ِ خبر از رنگ ِمورد علاقه و شام دیشب هستیم. که اگر اینگونه بودیم، عمرمان به چندماهی کفاف نمی داد و تشت ِنابخردی مان از پشت بام ِ لغزان ِاینترنت می افتاد توی منجلاب ِهرزنامه ها. شـُکر ِ کلمه که اینگونه نیستیم و اینگونه هم نمی خواهیدمان.

 

ما؛ ترانه علیدوستی را دارای نیروی بالقوه برای رسیدن به پیشرفت ِ ناب ِفرهنگی می دانیم و تاکنون نیز شاهد ِ تلاش هایش برای انباشت ِ روح اش بوده ایم و متشکر؛ که با راهپیمایی درستش، خواه ناخواه به مخاطب ِخاص و عامش حتی، احترام می گذارد.

و حالا می خواهم ( در حد همین وبلاگ و اثرگذاری اش در حدود هجده هزار بازدید در طول یکسال ِ بی حاشیه و کم تبلیغات ) ایشان را به ممارست برای بالفعل درآوردن تمام ِ جوانب ِتوانایی هایش دعوت کنم؛ و در همین راستا قصد دارم که از یادداشت ِآتی،جمله ی تفکیکی و مرزبندی شده ی مصطفای مستور عزیز را از پیشانی ِوبلاگ که از همان ابتدا قاف نشین ِنگاه مان بوده،پاک کنم!.

 شاید این جمله،گونه ای از اطمینان ِ قلب و خدایگان بودن را تلقین کند و در خفا بگوید که:« خب! حالا تو بر سمت ی مطهر ِخـِلقت نشسته ای و تمام »... و این برای سالکی که به قول حضرت شیراز« گر صد هنر دارد،توکل بایدش » چونان مهلکه ای ست، و آفت ِسلوک محسوب می شود.

ما معتقدیم و امیدی اصیل داریم که ترانه علیدوستی توانایی این را دارد که به سمتِ روشن و معصوم و معنادار زندگی(که سینما تنها بخش کوچکی از ذات ِ آن است ) برسد.

... و برای شادمانی ِآن روز، از هماکنون تعهدی به غلظت و استواری ِ خون می دهم که آن جمله ی رشک برانگیز را، زرنویس بر پیشانی و سرلوحه ی وبلاگ برگردانیم.

*

جا دارد که از همراهان این وبلاگ که با همدلی در غمداری این وبلاگ برای خسرو شکیبایی شرکت کردند تشکر کنم؛ و از آن گروه که صبوری کردند و مومنانه گوشه ای نشستند و اجازه دادند که خط ممتد خبررسانی اصلی این وبلاگ را برای چله ای تعطیل کنیم، سپاسگزاری و اعلام شرمساری کنم.

*

و ازهنرمندان و منتقدانی تشکرکنم که در کمال ناباوری ام، بی بهانه و بدون تشریفات و دعوت حتی، آمدند و تسلیتی خصوصی گفتند و از تلاش غریبانه ام برای بزرگداشت ِ آن کبیر قدردانی کردند. نشانی ای برای تشکر متقابل نگذاشته بودند و حالا مجبورم که به شرط ادب در حضور عموم، آنها را و تواضع راستین شان را ارج بنهم.

 *

و حالا ... با اشک، چشم ِ دل از حقیقت ِ خسروشکیبایی ِ هنرمند ِ فرهنگی و آسمانی ِجامعه ایرانی بر می بندیم و نگاه ِ خیرخواهانه و خبری مان را می گشایم به واقعیت ِ ترانه علیدوستی؛ بازیگر حرفه ای سینمای ایران

اجازه می دهید!؟

                                 یاعلی!؟........  یاعلی.

|+| نوشته شده توسط مهدی ... براي ترانه عليدوستي در یکشنبه 17 شهریور1387 و ساعت 4:36 |
عهد ازلی با خسرو شکیبایی

 

برهنه به بستر بی‌کسی مُردن

                        تو از يادم نمی‌روی
خاموش به رساترين شيونِ آدمی

                          تو از يادم نمی‌روی
گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار

                            تو از يادم نمی‌روی
سفری ساده از تمام ِ دوستتْ دارم ِ تنهايی
                             تو از يادم نمی‌روی
سوزَن ريزِ بی‌امان ِباران، بر پيچک و ارغوان
                               تو از يادم نمی‌روی
تو...

      تو با من چه کرده‌ای که از يادم نمی‌روی!؟

سید علی صالحی

|+| نوشته شده توسط مهدی ... براي ترانه عليدوستي در یکشنبه 17 شهریور1387 و ساعت 4:29 |
خسروشکیبایی-3

 

 قسمت پانزدهم  

 جمعه 1 شهریورماه87- ساعت 23:40

خسرو شکیبایی همانطور که رنگ ِکلی آثارش، نشانه ی شاعرانگی و عاشقیت و احساس مداری او را نشان می دهد،در طنز و شیرینی هم صاحب جایگاه بود. رگه های طنز در اکثر آثار ایشان قابل ردیابی است...

من چرا دارم مثلآً مقاله می نویسم!؟

عکس فوق از جلسه مصاحبه ی مشترک ماهنامه ی فیلم(337) با لیلا حاتمی و خسرو شکیبایی به بهانه ی سالاد فصل ( که گزارش آن را همشهری جوان-61- چاپ کرد) تهیه شده. عکس های کوچک کناری،طیف مختلفی از واکنشهای ایشان در طول مصاحبه و شاید هم زندگی می باشد. پیشنهاد می کنم که اگر از خسروشکیبایی هیچ مصاحبه ای نخوانده اید،حتماً این مصاحبه ی مشترک را مطالعه کنید. من دراکثر وقت های خواندنش لبریز حس احترام نسبت به او می شوم و درد و ظالمانه گی سینما را می فهمم.

مصاحبه گر می گوید( و دیگر نشریات نیز می گویند) که خسروشکیبایی بیشتر از خواندنی بودن متن مصاحبه هایش،صوت و لحنش هنگام حرف زدن شنیدنی و کیف کردنی ست. خاطره و حافظه ی عجیب و دقیق، شیوایی کلام و منطقی بودن ذهن، از او پیکره ای از احساس های لطیف و ستودنی را تدارک می دید.

خسروشکیبایی، نماینده ی قانونی خدا،برای سرپرستی تمام احساسهای خوب است.

 

 قسمت شانزدهم  

یکشنبه 3 شهریورماه87- ساعت 23:40

امروز روز عجیبی بود...انگار که نبش خاطره! دست انداختم توی اینترنت و از روی تفأل، دو قسمت از سریال خانه ی سبز را دانلود کردم. دریافت کردم و گذاشتم روی چشمانم...نه! ... توی چشمانم. همچون حکمی آسمانی بودند و چونان پیک خوش یمن باد صبا. یکی اشارت به زندگی ام می داد و با حرفهای رضا صباحی،تمامی تردیهای نافرم این روزهای زندگی عادی ام را کنار گذاشتم و گفتم یاعلی!... گفتم وقتی رضا از پس غبار دوازده ساله ی خانه ی سبز بیرون می آید و همچون پیامبری، رسالتش را درحق ِمن، مکرر در مکرر می کند و می گوید: مهدی! هُش دار... دیگر چه صبوری ای!؟ و چه خوب است فاتحه خواندن برای تو ؛ و چه خوبتراست بر حسب ِدستور تو،دل ِ خانواده ای را شاد کردن... و آن قسمت دیگری که جریان مبارزه با مرگ و حراج مهربانی بود... وای! چه جادویی هستی درآن صحنه؛ و چه قشنگ مرگ را از هم دریغ می کنید و زندگی را در طبق اخلاص تعارف می زنید مؤمنانه!

فردا... فردا با ارائه ی تکه فیلمی اشک ِتک تک شما را درخواهم آورد. من ،خودم امشب گریه ها کرده ام.

ممنونم خسروشکیبایی؛ ممنونم که حتی با مرگت هم به من زندگانی بخشیدی.

 

 قسمت هفدهم  

دوشنبه 4 شهریورماه87- ساعت 23:15

به خدا قسم می خورم که بازی با کلمات نیست!،اما هرچه که می خواهم برای امروز حرف ِ بغضم را بنویسم نمی شود. دو روز است که یا دارم روی گونه هایم گریه می کنم،یا توی دلم. اولین بار ظهر قشنگ ِیکشنبه بود. آنهم بغضم ترکید و به لرزش شانه ها رسید... توی اداره... همکارم دوید و گفت: چی شد مهدی!؟... پاشدم و تشکر کردم و درب اتاق را بستم و نشستم به تماشای از پس ِاشک...

تماس گرفته اند و گفته اند که قرار است یکی از صباحی های خانه ی سبز،سپیده دم ِفردا را نبیند. مرگ حالا در قامت ِآزمون برای سنجش ِمهربانی متجلی شده... و همه هم مهربانند؛ و ریستن را به دیگری پیشکش می دهند ومرگ را از دستش می قاپند... و رضا صباحی؛این نمونه ی مترقی و آرمانی مرد ایرانی.... چه بنویسم. نمی توانم.

این روزها پشت دلم خالی ست. شانه هایم بیش از پیش دارند فقدان اورا برای تکیه زدن باورمی کنند و چه سخت و تلخ است حقیقت.

 

و رضا صباحی؛این نمونه ی مترقی و آرمانی مرد مهربان سیمای ایرانی،چنان در سال های مرده ی میانه ی دهه ی هفتاد،همچون نسیمی مهربان وزید به فضای خانه های خشن شهر. غریبه می نمود ومی گفتند مگرمی شود مرد ایرانی اینقدرمهربان و سانتیمانتال باشد... و دیدیم... و دیدیم که درانتهای سریال، تمامی سلاخ های شهر می گریستند!؛ آنها به قول شاملو به قناری کوچک دل بسته بودند ومهربان شده بودند.

این تکه فیلم را ببینید... ببینید آزمون مرگ را و پیروزی مهربانی را...ببینید عاطفه را؛این شریف ترین زن دنیای تله ویزیون را... که درکودکی هایم با خجالت آرزو می کردم که اگر ازدواجی رخ داد،همسرم همچون عاطفه همسفر و مادر و رفیق و دوست و پناهگاه باشد و شانه های پهنی برای گریه هایم باشد... ببینید که رضا صباحی چه باشکوه اشتباه عاطفه در شمارش سالگرد ازدواج شان را یادآورمی شود... شیرین و شریفانه و آزارندهنده... می خندد و می گوید : نوزده سال... و می گریم و می گریم... :« من تمام اون چیزایی رو که تو دنیا می خواستم،خداوند به وسیله ی تو به من داده... دراینصورت من دیگه فکر نمی کنم آرزویی داشته باشم که زنده باشم ».

این تکه از سریال را هدیه می دهم به شما... به شمایی که هم پای این جریان آمده اید و بی گمان و قسم می خورم که روح تان سبز است. قدرش را بدانید.

جای من را در گریه ها و بغض هایتان خالی نگه دارید. شانه های ما باید در آستانه ی همدیگر باشد.

از این وبلاگ،اگرتا حالا هیچ حرف ِخوبی نخوانده اید،اگر خوب و درست درخدمتتان نبودم،می خواهم که حالا حتماً این تکه فیلم را بگیرید و ببینید...

و من به فکر شادمانی شما هم هستم. در قسمت آخر این ویژه نامه، فیلمی ارائه خواهم داد که خسرو شکیبایی به ادامه ی زندگی تشویقمان می کند...« تو هنوز خیلی جوونی و سال های خیلی قشنگی رو پیش روت داری».

 

مبارزه ی بی امان مرگ در کشاکش زندگی

و تمرین هزارباره ی درس مهربانی

 دانلود از خانه سبز /

 

 قسمت هجدهم  

چهارشنبه 6 شهریورماه87- ساعت 23:25

تو را به خدا جمع اش کنید!می خواهید همه ی هامون بازان دنیا را جمع بکنید که چه بشود؟...اگر عده ای هستند که با هامون بازی می کنند... مثل مهشید های زمانه،مثل آنهایی که امروزه زخمهای هامونی را ارزش قائل نمی شوند و ابراهیم را هم به همراه اسماعیل قربانی می خواهند و هامون ها را البته به شرطی که زیر بار " قسط ها " له نشده باشند،عاصی می کنند و به طغیان می کشانند... من می توانم ادعا که نه!قسم بخورم که "هامون"را دارم زندگی می کنم به تمامی...

اگر روزگاری داریوش مهرجویی را به در دست داشتن نبض زمانه نسبت و افتخارش می دادند...من امروز می خواهم او را متهم کنم!؛

 البته ممنونش هستم که مرا هم در خلال شخصیت خیالی حمید روایت کرده است...اما می خواهم از او شکایت کنم!...از او گلایه کنم!!...به پایش بیفتم!!!... که چرا پیش از تولد من جرأت  کرده و رفته سرک کشیده به پشت پرده اسرار الهی و پرونده و روش زندگی مرا،بلاهایی که به سرم خواهد آمد و آمده را خوانده !؟

داریوش جان!چرا این ظلم را در حق من کردی!؟ تو که می دانستی من مسیر زندگی ام اینگونه خواهد شد،تو که می دانستی من علاقه مند هنر از نوع سینمایش خواهم شد و گذارم به هامون خواهد افتاد... چرا مرا پیشاپیش روایت کردی ؟

...وقتی گفت که« برای تعطیلات تابستانی دانشگاه برایم اگر توانستی کتاب بیاور تا بخوانم و مهر ماه به تو پس بدهم »پشتم لرزید، ترسیدم...با خودم گفتم « خودش است،همان مهشیدی که باید مقابل راهم قرار می گرفت».

تمام کتاب هایی را که هامون در کتابسرا با مهشید دست به دست کرده بود را پیش از این به هر مکافاتی بود پیدا کرده بودم. هامون را وقتی می ساختند- بدون آنکه به من بگویند- کودک بود... حتی گشته بودم و "ابراهیم در آتش" شاملو را با همان طرح جلدی که در فیلم معرفی می شود را از دست دلالی که کتاب تجارت می کرد خریدم... آسیا در برابر غرب(اگر درست تر بخوانیم:هامون در برابر مهشید!)،فرانی اند!زویی، دمیان و... را گذاشتم داخل کیفم و در آخرین لحظات آخرین امتحان ترم دوم دانشگاه دادم به دستش...اما اصل کار هنوز مانده بود کتابها را باید دانه دانه معرفی می کردم...مثل هامون... اول از همه هم نمی دانم که چرا دستم گوشه ی آتش شاملو را گرفت... وقتی گفتم:اگه می خوای یه کم بسوزی اینو بخون...داشتم خودم را آماده می کردم که گردن ام را کج کنم و صدایم را مثل حمید ناز کنم و شعر را با خجالت برایش بخوانم... که یخ کردم،یکدفعه منجمد شدم!؛ می دانستم که چندان اهل فیلم و سینما نیست و کسی هم که اهل فیلم و سینما نباشد بعید است که هامون را دیده باشد... برگشت دقیقا گفت:« آخ! ابراهیم در آتش» ... آنوقت به جای گردنم ،کمرم خم شد و بغضی پرید پشت گلوم و شعر را هم نتوانستم برایش بخوانم... تنها توانستم چشمان سرخ ام را از رویش مخفی کنم و کتابها را هم بدون معرفی کردن بدهم به دستش و سرم را بیندازم پایین و بروم تا سه ماه بعد که کلاس ها شروع بشود و بتوانم  باز ببینمش...شماره تماسی از هم نداشتیم و هنوز به او نگفته بودم که چقدر...لاکردار!؛ بعد که کتابها را گرفت و رفت ترس امانم را برید:...این خود مهشید است... تصویر هامون آمد مقابل چشمانم که چمباتمه زده بود گوشه ی دانشکده امان و هق هق می کرد و می پرسید« حقیقت داره!؟ »

یک ماه با خودم کلنجار رفتم تا آیا راضی می شوم، آیا صلاح است که فیلم را بدهم و ببرد ببیند...اگر ببیند و از مهشید درس یاد بگیرد(...خودمانیم !قابلیتهای مهشید ، برای کشتن هابیل ِزمانه را داشت)،اگر اصلاً تصویر خودش را در خلال فیلم  می دید و می زد سی دی فیلم را می شکاند چه!؟؟

هنوز کودک بودم... شبی برفی از زمستان سال هفتاد و سه. از ویدئو کلوپ محل فیلم را کرایه کردم برای تماشا...

اولین بار بود که دستم به جداره ی روح ام می خورد و هنوز نمی دانستم. فیلم را هنوز ندیده بودم. برادر بزرگم - که او هم عاشق تر از من به سینماست - وقتی عنوان فیلم را دید سریع، مثل کسانی که بخواهند مقابل وقوع یک اتفاق را بگیرند گفت که فیلم را ببرم پس بدهم و فیلم دیگری بگیرم...گفت: این فیلم...(بغض داشت)... برای تو زود است. چند سال بعد که فیلم را دیدم فهمیدم که برادرم نمی خواست زودتر از آنچه که موعد ش است مچاله بشوم و فرو بروم...وقتی که از دفتر یادداشت هایم خواند که عاشق شده ام،آمد و در مقابل خجالتی که از فاش شدن قلبم می کشیدم گفت:اگر آدمی مثل تو عاشق نمی شد جای تعجب داشت!... و روی گونه ام را با نوک انگشت سبابه اش دست کشید.

روایت من از هامون تمام ناشدنی ست...به هر گوشه زندگی ام که نگاه می کنم او را می ببینم... و خودم را می بینم که لخت و عور افتاده ام در محضر قضاوت تاریخ!

 

 قسمت نوزدهم  

شنبه 9 شهریورماه87- ساعت 13:15( این ساعت ِخوش یمن ِروزهای من است)

امروز روز عجیبی ست. چند روزی دراین وبلاگ و وبلاگ های همسایه نبودم. از چهارشنبه تا حالا که حتی اداره هم نرفته ام. نشسته ام خانه و... از زور خستگی و درد. خیلی سخت است. امروز باید برای ساعت شش و نیم غروب شال و کلاه کنیم و برویم خانه ی هنرمندان،برنامه ی چهلم خسروشکیبایی ؛ اَه... کلمات چه ساده و حقیرند!...همین!؟ « چهلم خسرو شکیبایی »!؟...یعنی کلام کاملاً منعقد شد!؟...یعنی اگر یک غریبه ای که در هوای غمداری ما دوستان نبود و بیاید اینها را بخواند، فکر می کند که فقط همین!؟

چه کسی می داند که ماها که با محبت شماها دور حلقه ی این وبلاگ و وبلاگ های شما،عزادار لحظه های هجرت بودیم،چه کشیدیم در این چهل روز!؟...در این چله نشینی عاشقانه!؟ و چه گردهمایی قشنگی و چه همنوایی خوبی که ازخانه ی سبز یادگارش مانده،پیرامون کلمه ی « اتحاد ِسبز» که در وبلاگهای دوستانه ی همراهانمان اتفاق افتاد.

نه بازی بود،که میانه اش بگوییم: خب بچه ها من دیگه خسته شدم... و نه ضجه مویه های خاله زنکی بود که به اشکی روی گونه و به خراشی در روی و چنگی در موی قناعت کنیم واز حال برویم وحالی به حالی بشویم و تمام.

غمداری ما دوستان،برای خسروشکیبایی،یک سوگواری آگاهانه بود. مثل آشنایی نبود که فقط وقت مرگش عزیز بشود...مثل آشنایی که در زمان حیاتش بارها زخم زبان و دشمنی اش را زده باشد و وقت مرگش از حسب آبروداری بگوییم : خدا بیامرزدش. عکس بزرگ

خسروشکیبایی از همان دوران خوش خوشان کودکی هم خدابیامرز بود...خب!مثل همه ی ما انسان ها کجروی هایی داشت،اما آزارش هیچگاه به احدی نرسید... و این کم چیزی نیست در دورانی که نامردمی دارد تبدیل به حرف اول می شود.

امروز،مراسم چهلم خسروشکیبایی ست. باز هم مثل روز تشیع پیکر و ختم و سوم و هفتم،عده ای می آیند در پی عکس و امضاء از عده ای که مدتهاست از هزار مرده،مرده ترند!... خورشید را رها می کنند و زل می زنند به ستاره هایی که افول کرده اند.

خورشید ِتابان ِمن!

نمی خواهم از تو بتی بسازم و بنشینم به نیایش ات!... آنهم تویی که با حس و حال شاعرانه و انسانی ات، انگشت سبابه ات مدام اشاره مان می داد به سمت همه ی خوبی ها که تو خودت از آنجا سرچشمه داشتی و سیراب می شدی.

من حسرت های زیادی در زندگی ام( حوزه ی فرهنگ و تاریخ) دارم: دیدارهایی که دست نداد و لحظاتی که نبودم. آدمهای بزرگی که در دوران حیاتشان نبودم و یا اگر بودم آنقدرکودک و کودن بودم که درکشان نکردم. حسرت ِهمزمانی با دکترعلی شریعتی،امام خمینی،سهراب سپهری،حافظ و بسیاری دیگر همیشه با من است. حسرت مواجهه ی فکری با ایسم های مختلف در طوفانهای دهه ی پنجاه همیشه با من است. یکباربه پدر و مادرم گفتم که ای کاش زودتر با هم ازدواج می کردید که من دردهه ی هشتاد عمرم تمام می شد. می گویمشان من از اهالی این دهه نیستم. می گویند: تو یا در بهمن 57 ... و یا در یکی از سالهای جنگ دهه ی شصت...آنهم نه بخاطر سیاست،که مرده شور ترکیبش را ببرد؛که به خاطر مردم. به خاطرمام وطن...می گویم: اما من با مردم این زمانه غریبه ام. می گویم:...

و حالا می گویم: ممنونم! خدایا ممنونم که خسرو شکیبایی را به تمامی!( واقعاً؟ ) فهمیدم . خوشبختم که همزمانش بودم و شوق همزبانی اش را دارم.

و حالا... و حالا می گویم- با حسرت می گویم- : من از دنیای ِبدون ِخسرو شکیبایی می ترسم.

 

 

 

*******

مانیفست ِِخانه ی سبز

رنگ ِ روح ِ زندگی سبزه... فقط سبز

صحنه ی دفاع از زندگی در صحن دادگاه

با من حرف بزن عاطفه!

/ دانلود /

 

 

 

 

 قسمت بیستم  

5 شنبه 14 شهریورماه87- ساعت 14:50

 

 

آخرین قسمت از

معاشقه با آسمان

...

 حسرت خاک از افلاک

 

 

خداحافظ ویژه نامه ی

چله نشینی ِخسروشکیبایی

 

سلام خسرو شکیبایی

 

 

 

 

 

دو چیز است که زنده ها را به یاد همدیگر می اندازد؛ اول موسیقی و بعد عطر و بو و شمیم خاطره. در ساحت از دنیا رفته گان هم سوم و هفتم و چهلم است که یادشان را برای بازماندگان ِعمومی، زنده نگه می دارد. می نشینند روی چینه ی تقویم و زل می زنند به چاه هفتم،به چاه چهلم که همچون تندیس عزا آنها را به درون خود بکشد و فرو ببرد. یکجور پرهیز و استقبال تؤامان!

و بعد می رود تا سالگرد.

اما... اما مرحوم و مرحومه هر چه محترم تر،هر چه در زمان حیاتش انسان تر؛ خاطر و خاطره اش هم عزیزتر و ماندگارتر. که نه فقط رسم ِ سه و هفت و چهل و سال، که حرف،حرف ِثانیه های عزاداری ِ اجدادی است. تمام ِتاریخ گریه می کند برایشان. بی جهت نیست که می گویند: چهل؛ که این عدد در ادبیات عرفانی به معنای کمال است. کامل ِکامل.

خسروشکیبایی؛برای ما همیشه زنده است. جسم نبود که بوی استحاله اش دلزده مان کند. روح ِ جاری ای بود که مدام هم در حال تکثیر است. و مگر غیر از این است که با دیدن تصویری از او روی پرده نقره ای  و یا قاب کوچک تله ویزیون، تمامی قواعد ِحیات را می شکند و زنده تر از هر زنده ای اعلام ِحضور ابدی می کند.

صدای او،تصویر او و مهمتراز همه ی اینها مردمداری او و مهربانی او، تا ابد ایشان را در خاطره ی فرهنگی مان زنده نگه خواهد داشت.

*

این توان ِ اشک و این رنگ ِپیراهن را آنقدر در خودم غنی می بینم که بتوانم حتی تا انتهای این وبلاگ غصه دار او باشم و هر دو روز یکبار! برای او ( یعنی درباره ی خودم در مواجهه با او) چیزی بنویسم که خاطره اش لااقل در سطح همسایگی های عزیزانه ی این وبلاگ زنده بماند. عزیزانی که به آنها ارادت ِتمام داشته و دوستشان دارم.

*

و چه سخت است... و چه سخت است تنهایی های سُکرآور ِ و شکننده ی بعد از چهلم... و چه سخت و دردناک است خالی بودن حضور جسمانی خسروشکیایی در خانه اش و کنار خانواده اش. آنهم وقتی که حالا دیگر چهل روز به سر آمده،و دیگر جمعیت دارد پراکنده می شود. اشخاص و سازمان های فرهنگی و سیاسی گاه از سر همدردی و ارج نهادن و گاه هم از سر فرصت سازی! بیانیه هایشان را امضاء و ارسال کرده اند... حالا همه- حتی همین وبلاگ - رفته اند و فقط مانده خانواده ی خسروشکیبایی که باید تا قیامت بار عزای او را به دوش بکشند... و چه بار سنگینی.

ما؛ خواه ناخواه به جریان عادی زندگی برمی گردیم؛ با معرفتش هم که باشیم گاهی فقط از سوزش زخم 28 تیرماه سال 87 به خود می پیچیم؛ و آنگاه پیچش اغواگرانه ی زندگی باز به خود مشغولمان می دارد... و این ذات ِزندگی ست.

*

برای خانواده ی محترم وعزیز خسروشکیبایی ازخداوند بزرگ استدعای صبر دارم و امیدوارم که اولین تبسم زندگی اشان به زودی رخ باز کند و کودک ِ آینده ی پویا و پریا ( نوعروس خسروشکیبایی ) شادی بخش زندگی شان باشد.

و همسفرش... پروین خانم کوشیار...چه می توانم بنویسم به شما ای مادر معنوی؛ای پرستار ِخوب ِزخمی ترین خاطرات ِما... چه بنویسم برایت که  حق کلمه را ادا کرده باشم!؟... خدا صبرتان بدهد بانو

 

*

و خسروشکیبایی؛که همچنان با تمام مهربانی هایش،ما را به ادامه ی زندگی دعوت می کند. همچون وصیت نامه ای که انگار اجرا کردنش واجب ِعینی است:

« تو هم بخند!... بخند... می دونم برای تو هم سخت بوده... ولی تو هنوز خیلی کوچیکی و سالهای خیلی قشنگی رو پیش روت داری... باید از دست دادن رو یاد بگیری. همینطور به دست آوردن رو... اونوقت... مهمتر از همه رفتن رو!... منم باید یاد بگیرم که تا زنده ام،ادامه بدم »...« آخه چطور ممکنه چیزی از دنیای تصورات برای آدم باقی بمونه »...

باقی می ماند عزیز... باقی می ماند به خدا

 

 

وصیتنامه ی تصویری خسروشکیبایی

از سریال سرزمین سبز

 

ببنید حتماً؛

آرامتان می کند آرامشش

/ دانلود /

 

 

 

 

 

این وبلاگ با یادداشتی که همچنان بوی خسرو را می دهد،در شبانگاه یکشنبه به روز خواهد شد و بعد ...

 

|+| نوشته شده توسط مهدی ... براي ترانه عليدوستي در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 1:32 |