مطالب جدید به انتهای یادداشت الحاق می شود. هر دو روز یکبار همراه باشید
خسرو شکیبایی
به ملکوت اعلی پیوست

به مادرم گفتم
دیگر تمام شد
گفتم: باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
* کمرم شکسته...
... چیزی نمی توانم بنویسم. بیایید به من تسلیت بگویید. مردم از هق هق!
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب،بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا دیگر باید کم کم خودمان را جمع کنیم...از آشفتگی در بیاییم و لباس های مشکی مان را بدهیم مادر اطو کند... حالا باید دیگر از شوک به در بشویم و جلوی مهمان ها که برای عرض تسلیت می رسند،شیک باشیم... و به فکر برنج و روغن و چای مراسم ختم و هفت و چهل باشیم...بد است!...مهمان ها می آیند و می بینند که خود صاحب عزاها ویران و داغان شده اند و صبوری را از کف داده اند و آبروی مرحوم مثل بچه ی یتیمی می شود پیش دست دایه هایی که قصد تصرف شناسنامه ها را دارند همیشه... آخ که چقدر از دایه های مهربانتر از مادر بدمان می آید.
می خواهیم و می خواهم در این وبلاگ به عزا بنشینم آبرومندانه... محض خاطر عزیز خسرو شکیبایی،دردمندانه... هر چند روز یکبار چیزی می نویسم به سبک نویسنده ی وبلاگ ترانه علیدوستی؛مهدی شاعر پیشه... اجازه دارم که تا مدتها از درج دقیق اخبار کاری خانم علیدوستی دور کنیم خودمان را... و اینجا گریه کنم...محض خاطر قشنگ خسروشکیبایی؛جاودانه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قسمت اول
شنبه 29 تیرماه 87- ساعت 23:45
حقیقت داره... حقیقت داره !؟
هامون/ داریوش مهرجویی
امروز از صبح سایتها و وبلاگ ها و خبرگزاری ها وروزنامه ها در تصرف نام بلند خسرو شکیبایی بودند... عکس های قدیمی و صمیمی... سایت بالاترین را لینک های خسرو شکیبایی فتح کرد و جستجوهای گوگول که دربه در به پی نام عزیزش بودند،آماری به جا گذاشت دست نیافتنی.
و روزنامه ی اعتماد... روزنامه ی محبوبم از قدیم... از همان روزها که خبرنگار افتخاری می خواست و تازه راه افتاده بود وعرقش بر جانم نشست... صفحه ی آخرش را به خاطر این مناسبت اختصاص داد به یادداشت هنرمندان... و از آن میان ترانه علیدوستی با یادداشت قشنگش درباره ی « خانه سبز»... گفتن ندارد که بگویم دیوانه ی این سریال هستم و آشنایان خودم و همسایگان قدیمی وبلاگ می دانند و حالا چه خوب که ترانه هم... چه خوب که ترانه علیدوستی هم این سریال را دوست دارد... اصلاً سریال خانه ی سبز یادگاری قشنگ تلویزیون( آن روزها تله ویزیون نشده بود هنوز) برای نسل ماهاست. ازاین سریال حتما گوشه هایی و صوت هایی خواهم گذاشت.
و یادداشت ترانه علیدوستی که همسایه ی یادداشت سیدعلی صالحی نازنین شده است که درباره ی کاست دکلمه ی اشعارش توسط شکیبایی بزرگ در آلبوم نامه ها و نشانی ها نوشته است.

یادتان هست که چندباری در این وبلاگ نوشتم که درج اخبار خسرو شکیبایی و ترانه علیدوستی در مطبوعات گاه به حد همسایگی بی انکار می رسد!؟
حالا ترانه برای خسرو و هدیه شب های چهارشنبه ی سال هفتاد و پنجش مطلب نوشته است... آنروزها ترانه علیدوستی فقط سیزده سال داشت و در رویا هم حتی....
یادداشت ترانه علیدوستی برای خسرو شکیبایی/ در روزنامه اعتماد ....
به خاطر آن چهارشنبه شب ها
توی دکورخوش رنگ ولعاب ومدرن تلویزیون آن روزها،یک جور خاصی کج می ایستاد... انگار که بخواهد راهش را بگیرد و برود. اما قبلش حرفی را یادش می آمد و پا شل می کرد،یک دستش را می آورد بالا ،انگشت اشاره اش را می گرفت رو به " عاطفه "،ابروهایش را می داد بالا،طوری که می رفتند زیر چتری های لخت و کلاغی موهای پرپشتش،سرش را تکان می داد و با توپ پر می گفت:" هر کاری می خوای بکن، ولی... " چندبار نرم و تند تند پلک می زد،صدایش را می آورد پایین و از ته گلو می گفت:" قهر نکن!"... بعد لبش یک کمی می لرزید،انگار بخواهد چیز دیگری هم بگوید... نمی گفت. سرش را با حرکت ریزی تکان می داد و نور روی موهایش برق می زد. سکوت می کرد. دستش را می انداخت. این پا و آن پا می کرد. شانه های پهنش را می داد عقب، نگاهش را از عاطفه می گرفت، می چرخید و می رفت.
ما هم می مردیم... می مردیم.
خسرو شکیبایی عزیز! از تو ممنونم به خاطر آن شانه های پهن، آن سر تکان دادن ها...
و عمری که برای ما صرف کردی.
از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصی که می گفتی: سبز.
خداحافظ
* غروب وفات حضرت زینب(س) است... نزدیکای شام غریبان ِخسروشکیبایی. در مسجد دانشگاه تهران هستم و برنامه ی امّ داوود... حاج سعیدحدادیان( مداح مشهور و محبوب تهران) درحین برنامه ی عزاداری و هنگام نام بردن از مراجع مرحوم تقلید وعالمان رحلت کرده ی دینی... می گوید که :« امروز هم شنیدیم که آقای خسرو شکیبایی هنرمند سینما و تله ویزیون به رحلت خدا رفتند،خدا ایشون روهم بیامرزه» لبریز حس افتخار می شوم...همهمه ی مختصری مسجد را بر می دارد... کسانی که اینجا هستند سه روز است که از جریان جاری اخبار به دورند.
انتهای مراسم،می روم نزدیک و با خجالت می پرسم: چطور شد که بین آن همه عالم دینی از آقای خسرو شکیبایی نام بردید... مهربان پرسیده ام و دیده که محتسب نیستم... می گوید: من خسروشکیبایی را دوست داشتم و امروز هم که با صالح علاء صحبت می کردم فهمیدم و دیدم که ناراحت است و باقی قضایا...
گاهی وقت ها آدم فکر می کند که بهشت هم حتی برای خسروعزیز جای بایسته ای نیست.
* و امروز تنهاترازهمیشه... توی خیابان راه می روم و سمت راست شانه ی حس ام را نگاه می کنم و می بینم که زخم خورده... به هوای برنامه ی تشییع فردا صبح،مثل خوابزده ها راه می افتم تا خانه ی سینما...
در صحن ورودی پوستر فیلم هامون را گذاشته اند و بعد... این خرما و حلوا و شمع های نیم سوخته چیست؟... هامون با مهشیدش رفته صحن شاه عبدالعظیم کباب و سنگکک بخورند و آئینه کاری ها را نگاه کنند و توی حرم بروند و گیج بشوند... حسودی ام می شود به خدا... دو سه تا خرما بر می دارم و می خورم وتند تند فاتحه می فرستم... گشنه ام کرد معاشقه ی آنها.
از خانه ی سینما می آیم بیرون و دوباره پیاده راه می افتم... چندباری مقابل کیوسک های نشریات می ایستم... پیشخوانشان همچون آئینه ای که شکسته و خسرو شکیبایی در تمامی آنها تکثیر که نه،متجلی شده است... و ای کاش عکس های بهتری انتخاب می کردند... همه یک شکل و از یک مراسم... آنهم از هنرمندی که خوش عکس ترین بازیگر سینماست.
می رسم جلوی تالار وحدت... چشمم می افتد به آن کیوسک تلفن داخل محوطه...
بهمن 83 و جشنواره فجر و سالاد فصل می آید توی ذهنم... توی نظرات وبلاگ مختصر نوشته ام کاملش طلب شما... پس از اینکه برای اولین بار خسرو شکیبایی را پس از ده سال خویشتنداری مجنون وار و غریبانه دیدم،آمدم پای این دستگاه تلفن... که حالا شاخه های بیدی مجنون محاصری سبزش کرده است... و زنگ زدم خانه...مامان،بابا،داداش حمید...
من،خسروشکیبایی را بالاخره دیدم... توی خانه چند نفری ازخوشحالی خندیدند و حتی جیغ کوتاه برادرزاده ام را که آنموقع تنها شش سالش بود و شکیبایی را از حسب علاقه ی من« عموخسرو » صدا می زد.
دستی خورد روی شانه ام... برگشتم... آقا فردا مراسم آقای شکیبایی اینجاست... گفتم بعله... لهجه ی غریب شهرستانی داشت... سریع فهمیدم که رنج سفر را به خاطر دیداربا معشوق برجان خریده... سریع رفیق شدیم که عاشقان هم قبیله اند... موهایش را فرق باز کرده بود و خواب قشنگی داشت... به یاد موهای سه چهار سال پیش خودم افتادم... پیرشدیما .
گفت از قم آمده... زود آمده بود... گفتم ازایشون فیلم چی دیدی: گفت مزاحم و کاغذ بی خط... گفتم فقط همین دو تا ؟... چه ابله بودم... نمی دانستم که« برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر»... یک بارقه کافی است برای عاشق شدن...توی کیفم عکس هایی که با شکیبایی عزیز تا به حالا!! انداخته ام را همیشه نگه می دارم...به علاوه ی عکس های ترانه علیدوستی را... گفتم می خوای عکس های خسرو رو نشونت بدم... می دانستم که می گوید: آره... گفت: حتماً... نشانش دادم... گفت: خوش به حالت که از نزدیک دیدیش... چند تا خاطره هم تعریف کردم که حالا می ماند طلب وبلاگ.
گفتم ولی زود اومدیا... گفت: می خواستم دیر نرسم...پرسیدم : شب کجا می مونی؟... گفت جایی رو نمی شناسم...ازمهربانی نوک زبانم بود که بگویم بیا خانه ی ما... لعنت به جامعه... گفتم: اینجا تئاتر شهرنزدیکه... می تونی اونجا روی سکوها یا صندلی هاش تا صبح بخوابی...معلوم بود که پول کافی همراه ندارد... گفت: من شب نمی خوابم زیاد... گفت: می تونم با دوربین موبایلم از عکسات عکس بگیرم... پرسیدم : دستام تو کادر نیست؟
گفتم شب مراقب خودت باش...گوشی ات رو بذارتو جیبت به سمتش بخواب... بعد یاد فیلم مسافر عباس کیارستمی افتادم... دلهره ی اینکه شاید فردا صبح خواب بماند، امانم را هنوز هم دارد می برد... گفتم گوشی ات روکوک کن،صبح خواب نمونی و جریان فیلم مسافر را تعریف کردم... گفتم شاید ظالمانه باشد... گفت نه،خوب شد گفتی...
دست محکمی دادیم و گفتم : یا علی... گفتم فردا تو سیل جمعیت می بینمت... ندانست که دارم جمعیت مشتاق را می گویم... هزاران عاشق.
قسمت دوم
دوشنبه 31 تیرماه 87- ساعت 23:30
نه؛راحت باشن... فقط بگو باغچه ها رو لگد نکنن...
گـُلا رو آب بـِدَن...شاخه هارو نشکنن
عاشقانه/ علیرضا داوودنژاد
بکش کنار. اینقدر نچسب به اون. بذار آفتاب بیاد...
تو هم اینقدر عجله نکن،می زنی شاخه هارو می شکونی...
پری/ داریوش مهرجویی
* دیالوگ عاشقانه را نوشتم،برای شاخه ها و گل هایی که در قطعه ی هنرمندان زیر پای تشیع کنندگان پیکر می شکست؛ و می دانم که چشم ِمجلس از حسب ِروح سبزش رنجیده خاطرمی شد و می بخشید ...
و کلام قشنگ و لطیفِ پری را نوشتم خطاب به نامردمانی اندک،که از پی هوس آمده بودند و در کسب ِشهوت ِنظاره ی شهرت ِزندگان. آنهایی که از درد هجرتِ عزیز آنجا بودند،می دانند چه می گویم.
خوش به حال بهشت... چه لعبتی را پذیرا شده است... و خاک... این خاک ِ پذیرنده...چه جسم ناب و مطهری را در آغوش گرفته است... چه پارچه ی سفیدی و چه پیکر سپیدتری... همچون نگینی نشسته بر مشرق ِدل و عدالت ِبهشت... بمیرم برای آشفتگی های عاشقیتت؛عادل مشرقی.
دیروز؛صبحگاه یکشنبه،سی تیرماه 87؛ تالار خوش خاطره ی وحدت...این میعادگاه سالیانه... وای! سالیانه!؟ چه پوچ است سال های آتی ِ بی آتیه...چه اشک آلود است دیدگانی که دیگر در قاب ملتهب و منتظرشان متجلی نمی شوی در آستانه...
دیشب؛آخرین شب ِحضور ِمجسم ِتو بر عرصه ی خاک بود و اولین شب ِ آشنایی ات با فرشتگان... دیشب شام غریبان تو بود...تو آشنا بودی و ما غریبه...
در آن صبح علنی و آشفته ی گریه؛ما که برای رزم آورد عاشقی مان آمده بودیم به میدان،دیگرانی دیدیم هزاران بار شیفته تر و دلسوخته تر و محتاجتر از من به تو...به کجای قلب این ملت،آویخته ای رخت ِلیلی منشی خودت را آقا!؟
عاشقانه های من و خسرو شکیبایی/ 1
عجیب پشت دلم خالی ست... مثل دیوانه ها شده ام این روزها... گاهی بغ می کنم و انتهایش به بغض می رسم. مثل عاشق ها که می نشینند گوشه ای و زل می زنند به گوشه ی خالی تری... عجیب پشت دلم خالی ست!.
خسرو شکیبایی؛این منبع لایزال الهامات شاعرانه... این روح خسته... این کولی سرگردان آشفتگی های آدمی...
تیر84 بود...آمد مقابلم ایستاد...در بین آن همه غریبه،او آشنا بود... گفت: « آقا مهدی! مراسم ( جشن فارغ التحصیلی دانشگاه ) دو ساعت دیگه شروع می شه و من هیچ متن خوبی واسه خوندن ندارما...» مدیریت برگزاری جشن با من و او بود...گفتم: خب،الان ... گفت: « یه چیزی باشه که حرف از خداحافظی و دوری از دوستا باشه...» حتی اگر در ازدحام کارها هم باشم خسروشکیبایی یادم نمی رود... کیفم را بازکردم و کتاب آن روزها همراه نامه ها و نشانی های دارینوش را در آوردم...سیدعلی صالحی عزیز... می دانستم که حرفی از جنس آنچه که می خواهد در آن هست...گفتم بنویس... نشست روی صندلی کنارم...مجری برنامه بود... با خودکاری و کاغذی... باز ممنون خسرو شکیبایی شدم... همیشه منبع لایزال الهامات است و روح می باراند... گفتم:« با همین لحن و ایست هایی که من دارم میخونم اگه بخونی خیلی خوب میشه»...استادم شکیبایی بود و هست... گفت:« بخون...می شنوم و می نویسم » و من رفتم در جلد خسرو شکیبایی و متن را آرام برایش خواندم و گوش داد و نوشت.
این صبح، این نسیم؛این سفره ی مهیا شده ی سبز... این من و این تو؛همه شاهدند. که چگونه دست و دل به هم گره خوردند...یکی شدند و یگانه. تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد؛آمدی و آمدیم.
اول فقط یک دل دل بود،یک هوای نشستن و گفتن. یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. یک هنوز با هم ساده.
رفتیم و نشستیم،خواندیم و گریستیم. بعد یکصدا شدیم،هم آواز و هم بغض و هم گریه. همنفس برای باز تا همیشه با هم بودن. برای یک قدم زدن رفیقانه،برای یک سلام نگفته،برای یک خلوت ِ دل خاص،برای یک دل سیر گریه کردن... برای همسفر همیشه ی عشق... باران!
باری ای عشق،اکنون و اینجا،هوای همیشه ات را نمی خواهم... نشانی خانه ات کجاست!؟
با تشکر از روزنامه ی یکشنبه صبح بانی فیلم
که شأن نزول این روایت شد و آئینه ی خاطره
او وقتی داشت پشت تریبون متن را می خواند،سالن لبریز از سکوت شده بود...روح خسروشکیبایی در تک تک ارواح دانشجوهای حاضر در سالن ناخواسته نشت کرده بود... بی جهت نیست که حالا پس از سه سال دانشجویانی که سلام برایمان دیگر به خاطر جبر ظالمانه ی جفرافیا مسکوت شده،زنگ زدند و فوت شکیبایی بزرگ را تسلیت گفتند و حتی یکی از استادان...و این مقدمه ای بود برای شعرخوانی خودم در آن مراسم... عرض می کنم خدمتتان... هنوز اول شب است و قلندر بیدار.
قسمت سوم
پنج شنبه 3 مرداد ماه 87- ساعت 13:30
- میدونی الان چی دیدم تو آب؟ ماهی عشق نور. بَیاح.
- عشق نور چیه؟
- ماهی های کوچولوی یه وجبی ان که عادت غریبی دارن. زندگیشون هم خیلی غم انگیزه... هیچ دلم نمی خواد بهت بگم... اونا... شبا، میان رو آب و تا یه نور بندازی روشون یه هو،هجوم میارن،می پرن بالا، تو نور... می خوان برسن به مرکز نور،می خوان نور رو ببلعن. اینه که می افتن روی خاک،یه خورده ورجه وورجه می کنند،بعد می میرن...
پری / داریوش مهرجویی
سه شنبه... انگار که مجلس ختم یک آشناست... آشنایی نسبی... بی جهت نیست که پدر کمی حسادت می کند به شدت علاقه ام به خسرو شکیبایی... مسجد جامع شهرک غرب... به نشانی آشنای زنده ای از دور سلام می دهم و می روم به نزدیکای مسجد... در آستانه ی خیل جمعیتی که در مقابل مسجد ازدحام نامربوط کرده اند... چشم به غضب برمی گردانم و می روم از پله ها بالا و می ایستم گوشه ای به ذکر فاتحه... صحن داخلی مسجد مدام پر و خالی می شود از جمعیت عاشق...
مجلس در دقایق آخر است و می آیم بیرون می ایستم... دوستانم که جریان وبلاگ را می دانند می پرسند: خانم علیدوستی هم آمده!؟... نگاه بخصوصی می کنم و می گویم: « خسرو شکیبایی » نه یک کلمه کم،نه یک کلمه بیش... با خودم می گویم: این روزها پرداختن به موضوعی دیگر حرام است.
پیروان بهرام رادان دارند از پی اش گرد و خاک می کنند و طلب امضا وعکس... با آنکه علی سنتوری من است،اما رو بر می گردانم و زل می زنم به پویا شکیبایی که دارد آرام از پله های کناری مسجد می آید پائین.
خانم مسنی روبرویش ایستاده و دارد با گریه می گوید:« من اصلاً نمی دونم سینما چیه...من با سینما چی کار دارم!؟...از شهرستان اومدم و فقط خسروشکیبایی ...» که بغضش بیشترمی ترکد... لته های کت پویا را گرفته و دارد گریه می کند... با خودم می گویم:« اگه عشق اینه،که ما باید نسبت به همه چیز تجدید نظر کنیم ».

می روم نزدیک... نزدیک تر... بوی خسرو دارد می آید و شباهت... می گویم:« آقای شکیبایی! عمیقاً تسلیت می گم»...می گویم:« من، تو شلوغی جشنواره ها هیچ وقت اونطور که دلم می خواست نتونستم آقای شکیبایی رو در آغوش بگیرم... می خوام حالا تو رو محکم بگیرم تو بغلم »... یک " خواهش می کنم " صمیمی می گوید و دستهایش را پیش از من باز می کند... می روم در خواب ِخوش ِآغوشش... حواسش نیست و شانه هایش را قایمکی بو می کشم... و دو بوسه... این را می فهمد و او هم یکی از شانه های من را.
برای اولین بار دوربینم را دراین مراسم درمی آورم و تنها عکس آنروز را ( بعضی چیزها حرمت دارد ) از پویا به یاد خسرو شکیبایی می گیرم. نگاه کنید!
شکستگی قامت پویا شکیبایی را از غم پدر می بینم؛ و در آن لحظه از سر تشابه نام ها بی مقدمه به یاد پویان علیدوستی می افتم و به زمستان 83 هم تسلیت می فرستم؛ و تسکین آنروزهای موسیقایی وبلاگ را( یادداشت اسفند 86+ دانلود) که انگار زبانحال ترانه بود را، به عنوان دردنامه ای هبه می کنیم به:
تقدیم به پویا شکیبایی
که می داند چه تلخ و سخت است وارث درد پدر بودن!
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
برادرجان نمی دونی چه غمگینم
نمی دونی نمی دونی،برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته دربه در بودن
مثه طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان برادر جان نمی دونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردی های خسته و مأیوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست،غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق،عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
نغمه سرای اندوه
داریوش اقبالی
قسمت چهارم
پنج شنبه 3 مردادماه 87- ساعت23:10
دارم مشخصاً دیوانه می شوم... وقتی قسمت سوم این ویژه نامه را در وبلاگ قرار دادم... نشستم و مشغول بررسی فایل های کامپیوترم شدم که یکمرتبه یخ بستم... داغ شدم... دیوانه شدم و مدام در اتاق راه می رفتم... یعنی چه!؟ امکان ندارد!
درست است که ارتباط قوی ای با فراسوی بودنم دارم اما... اما...
نمی خواستم بنویسم... البته یکبار در یادداشت ویژه کنعان(بهمن 86) نوشتم که دبیر این وبلاگ یکی از بازیگران فیلم مستند هامون بازها است... فیلمی که قصد داشت در ستایش شاهکار هامون باشد و توسط مانی حقیقی ساخته شد و...
باورتان می شود!؟ باورتان می شود!؟...هامون بازها، پارسال در روز 28 تیرماه از تله ویزیون پخش شد... و امسال... و امسال در روز 28 تیرماه سال 87 هامون...خسرو شکیبایی...وااای... همسایه های شفیقم! ایمان بیشتر بیاوریم به ذات پاک خسرو شکیبایی عزیزمان.
اگر مطبوعات...اگر سایتهای سینمایی این را بفهمند!؟... خوانندگان این وبلاگ! لطفاً نگویید به آنها .
حالا که فصل اعتراف است؛بگویم که من وبلاگ دیگری هم دارم که از خودم و دنیای ذهنی ام می نویسم...یادم نمی رود که در شب پخش هامون بازها چه متنی در آن وبلاگ نوشتم... متنی که اگر اینجا منعکس شود،همراهان وبلاگ... ! باور کنید من دیوانه نیستم!!؟
گوشه هایی از متن آن شب... می دانم که سردرگم تان می کند... بی هیچ توضیحی! :
عاشقانه های من و خسرو شکیبایی/ 2
آهای تقویم های جهان!!...خوب آلوده های حقیر و ذلیل...بیدار شوید...امشب شب شهادت خداوندگار من است... امشب دیگر تمام می شود...دیگر وقت آن است که آن نشانه حرفی بزند و تمامش کند... زانوهای من خسته تر از تحمل این بار سنگین است...
خداحافظ اولین رفیق،آخرین دوست
خداحافظ آخرین بنده ی خوب خدا
خداحافظ یاور همیشه مومن
دیگر تمام شد
...هنوز فرصت هست البته...هنوز می توان ساکت ماند...می شود همچنان تحمل کرد...می شود اشک را پشت پلک ها که پله هایی رو به آسمان ِبی شکیب اندوه هستند پنهان کرد...می شود همچنان به روی ماهش خندید و وقتی پرسید حالت خوب است؟ ابلهانه به دروغ پاسخ داد:« ممنون،خوبم،خدا رو شکر،شما چطورید؟ »... چه خدایی؟...خدایی وجود ندارد!!!...وقتی می گویند : توی این دنیای عوضی هیشکی به هیشکی دیگه باید چه اتفاقی بیفته که مومنان اقرار کنند خداوندی در کار نیست؛ و یا اگر هست آنچنان که آنها فکر می کنند مهربان نیست...
کجاست آن خدا؟...به من نشانش بدهید!...نیچه ی فیلسوف می گوید: « خدا مرده ست» ...مسلمانم و به حرف کافرانه ی او بی اعتقاد...ولی آیا مسلمان گاهی به این باور نمی رسد؟...
آنهم مسلمانی مثل من که در طول زندگی اش نه زانوی آهوی بی جفتی را لرزانده؛ و نه خنجر به آشفتگی های دلهای بی درمان زده است... با همه مهربان بوده ام و کبوتری حتی از ترس شلیکِ کلمات من به آسمان هم نپریده است... خدا آن لحظه ها کجا بود؟ « آسمون سنگی شده / خدا انگار خوابیده / انگار از اون بالاها / گریه هامو ندیده » ... قبول دارم!... به من زبان برای بیان داده...نباید سکوت می کردم...اشتباه از من بود...حرف را باید زد / درد را باید گفت...ولی سرنوشت!...امان از دست سرنوشت...خاک بر سر سرنوشت!...چه سرنوشتی؟ چرا ناتوانی خودمان را انگ می کنیم و می زنیم به پیشانی سرنوشت؟...شاید سرنوشتی هم وجود ندارد!!شاید همه چیز توهم است!!...
و هنوز...
و هنوز هم می توان سکوت کرد!...و هنوز هم می توان به این بازی ادامه داد...هنوز هم می توان و می شود که از دور نگاهش کرد و نزدیک که آمد گاهی،از شرم چشمهای خدا چشم را انداخت پائین...هنوز مجال زندگی هست...ولی باید تمامش کنم... دارم اینها را می نویسم...ساعت ده دقیقه مانده به ده شب...چه ساعت خاطره انگیزی!...همیشه ساعت ده و ده دقیقه ی صبح...ساعت صلح جهانی! ... بی جهت نیست که کارخانه های ساعت سازی،ساخته هایشان را روی این لحظه تنظیم می کنند و می دهند بیرون...تلویزیون روشن است...شبکه ی چهار... امشب تلویزیون می خواهد با نمایش فیلمی سکوتم را بشکند...من که خودم عاجز بودم...انگار که او تواناست... امشب شب تولد مرگ است...صدای فریاد سکوتم،ضجه های دردمندانه ام می خواهد بپیچد زیر پوست شهر...می خواهد این پوستین مزخرف را بترکاند و پاره کند و بزند بیرون :
« - این " دمیان " هرمان هسه فوق العاده بود
- آره معرکه س
- تولستوی زندگی و نوجوانی اش رو آوردم بخونی
- منم یه چیز آوردم بخونی
(کتابی را از کیفش بیرون می آورد،کتاب فرانی و زویی اثر سالینجر)
- بده ببینم
( کتاب را با ملاطفتی شیطنت آمیز روی کف دست او که برای گرفتن کتاب به سویش دراز شده میزند. گویی هم کتاب را به او می دهد و هم نمی دهد.
- فرانی اند زویی،یه چیزی یه پر از درد و راز و رمز و عشق.
(نگاهی خاص به او می اندازد و بعد کتاب آسیا در برابر غرب را می دهد).
- حالا اگه می خوای مخت کار کنه اینو بخون.
( بعد ابراهیم در آتش را در می آورد).
- و اگه می خوای یه خورده بسوزی اینو بخون
( عاشقانه به او نگاه می کند و می خواند) :
مرا تو بی سببی نیستی
به را ستی صلت کدام قصیده ای
ای غزل »
... به مدد واسطه ای تماس گرفتم و گفتم ببین...ببیند می فهمد...اگر نفهمد،احمق است... و اگر بفهمد و به رویم نیاورد،حسابگر و مثل خودم راز نگه دار و سر به زیر... او دشمن جان ِزمینی من است...او قاتل من است و دیگر باید این مقتول، قاتلش را بکشد... باید تمامش کنم... یکی باید از راه برسد و رو به من بگوید : بایست عوضی! بازی تمام شد!
دوست نیک نهاد نویسنده و شاعرم، مصطفی مستور در داستانی شکوهند این حس مرا اینچنین روایت کرده است:
« باید همه چیزرا تمام کنی. تمام روح ات درد گرفته است. حالا اگر یک قدم دیگر به سمت او بروی همه چیز تباه خواهد شد. فقط یک گام دیگر کافی ست تا عشق آن روی تاریکش را به تو نشان بدهد. باید همه چیز را همین حالا تمام کنی. درست در روشنایی یک روز معین. نباید او را از بهشت بیاوری بیرون. دیشب خواب غریبی می بینی . با تور ماهی گیری رفته ای روی یک کوه بلند تا از آسمان ماهی بگیری . آسمان پر از ستاره است. تور را به سوی آسمان رها می کنی. تور روی بهشت می افتد. ریسمان تور تکان می خورد: صیدی اسیر شده است. تور را از آسمان بیرون می آوری. پر از موجودات بهشتی است. چند ستاره لای تور برق می زنند. حوری های بهشتی گرفتار تو شده اند. چند فرشته و چیز دیگری که نمی دانی چیست. ستاره ها را یکی یکی از تور جدا می کنی و به دریا می اندازی . ستاره ها به سرعت به اعماق آب فرو می روند. بالهای فرشته ها را از لابلای تور جدا می کنی. فرشته ها به آسمان پر می کشند. حوری ها که مثل بلورهای یخ شفاف اند از گرمای تابستان توی دست هات آب می شوند.آن چیز دیگر را که از چشمه های تور بیرون می آوری ،حیرت می کنی : او است. زیباتر از فرشته ها،پاک تر از حوری » .
امشب باید تمام بشود همه چیز... تمام می شود... تمام شد.
دنیای مزخرف. دنیای بیهوده. دنیای معمولی و باری به هر جهت. دنیا، آغوش ات را باز کن،من دارم از دروازه های بهشت برمی گردم به سوی جهنم تو...دیگرتمام شد...حیف از فیلم سنتوری، که مرا تنها و گریان می بیند در هفته ی بعد...حیف!...حیف از کتاب در دست مانده ام...حیف از ملکوت که مچاله شده است...حیف از فرشته ها که گریانند...حیف از گونه های خدا...
اما هنوز هم فرصت هست...هنوز می شود دربرهوت ماند...خدایا خودت برایم دعا کن!...اگر روزگاری می گفتم:
« من نمی توانم به خاطر عقیده ایی که هیچ یقین کاملی به حقیقی بودن آن ندارم،از کسی که هیچ تردیدی در شدت نیاز و ارادتم به او نباید داشته باشم،چشم پوشی کنم »...ولی حالا انگار دیگر باید چشمها را بست...جور دیگر هم نمی شود دید...هجرت آدم را کور می کند
شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
#
ای گل شکسته ساقه ،گل پرپر
که به فکرهجرت پرنده هایی
توی یاس مبهم چشمات می بینم
که به فکر یه سفر به انتهایی
سر به زیر دلشکسته،نازنینم
اگه ساده س واسه تو گذشتن از من
مرثیه سر کن برای رفتن من
آخه مرگه واسه من از تو گذشتن
.
آخ!...کجایی ای ترانه ی شفیق یاور همیشه مومن؟...کلمه به کلمه ات را می فهمم...با تو من امشب گریه کردم... خصوصا آنجا که می گوید: اگه مدیون تو باشم.......ای طلوع اولین دوست :
ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید
یاور همیشه مومن توبرو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو جون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب سپر بلای من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین بلای من بود
تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده ی شبو دریدی
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
# راستی امشب شب لیله الرغایب است...شب آرزوها... و چه صاحب رنج عظیمی ست آنکسی که آرزو می کند بمیرد.
* توضیح دبیر وبلاگ سینمایی: این قسمت چهارم از ویژه نامه ی خسرو شکیبایی کاملاً شخصی ست و تنها ذکر خاطره ای شگفت انگیزبود به یاد تقویم و تلاقی اش با امسال و هامون همیشه عزیز . ابتدا گفتم که! این ویژه نامه چیز غریبی خواهد شد.
نظرتان را در مورد متن قسمت چهارم بنویسید.
یکشنبه 6 مردادماه 87- ساعت23:50

رضا صباحی : اصلاً چه معنی داره کسی بخواد تو این خونه بمیره!؟
محمد: باورکن رفیق،می دونم؛ اصلاً معنی نداره،اما همیشه حادثه زودتر از اونچه که تصور می کنی سراغ آدم می آد!
خانه سبز/ 1375
قسمت مهمان سبز
فیلمنامه: شماره 204 ماهنامه ی فیلم
... و مگر رسالت بهشت غیر از این است!؟... و مگر از ازل انگشت ِنشانه ی خداوند در امتداد دیدگان ارواح مطهر،وعده گاه را در ابد به آنها مشرق ِبهشت نشان نمی داد!؟... و مگر غیر از این است که اصوات نیکو،حنجره های مهربان،دل های رئوف،روح های سبز و منش های متین... و مهمتر از همه؛ انسانیت متعالی،همگی از خصائل همسایه های ساده ی خداوند است... و مگر و مگر غیر از این است که عصاره ی نابی از مجموع اینها را عزیز درگذشته ی ما شامل بود و انتشارش می داد.
*
صبح جمعه است و اینبار نیز مثل هفته ی گذشته به ندرت از خواب زود بیدار شده ام...به یاد صبح جمعه ی تلخ 28 تیرماه...وقت ظهر است که مادر سراسیمه صدایم می کند:« مهدی! بیا! الان یادم اومد...بیا...دیشب...».
مادر با سینما نسبتی ندارد...آشنایی اش درحد همان فیلم های ست که من و گاه برادر بزرگترم به خانه می آوریم و دور هم می بینیم...اما دیگر حتی همسایه ها هم می دانند که مهدی،دیوانه ی شکیبایی است...می گوید: « دیشب داشتم خواب خسروشکیبایی رو می دیدم »... نفس مادر صادق است...حسرت می خورم از این دیدار که چرا من چشم تماشایش نبودم...شب ها آنقدر دیر و خسته می خوابم که روحم خودش زودتر از من سر بر بالش می گذارد و نفرینم می فرستد که چرا تا آنوقت بیدارش نگه داشته ام... با شوق و تشنگی ِگوش،می گویم:« خب !»... و تعریف می کند...برای فرزندش که انگار این روزها گمشده ای عظیم دارد و دچار نسیان و نقصان شده...
می گوید:« لباس تمیز و سفید پوشیده بود... سرحال بود و جوون...» و این درتعریف عمومی یعنی که روح ِدرگذشته در کمال آرامش است و بر خوش نشیمن ترین نقطه ی عالم موعود نشسته است... احتمال هم از شدت دعاهای بدرقه گر،همین بود و حالا مبدل به یقین شده...می گوید:« اومده بود اینجا...خونه مون »به دیوار اتاق ها که او را دیشب درآغوش گرفته بودند،زل می زنم...نوجوان که بودم بارها مهمان پلکهای بسته ام شده بود و صبحش از شعف شاعر بودم...می گوید:« اومده بود که...بعد تو بعضی صحنه ها راهنماییت می کرد که باید هامونو اینجوری بازی کنی...اونجا که داره با مادرمهشید یکی به دو می کنه»...مادر با خنده می گوید:« ناهار یادمه آبگوشت گذاشته بودم...» در لحظه به یاد دیزی خوران پس از هر دادگاه رضا صباحی و عاطفه ی صدر می افتم در عاشقانه ی خانه ی سبز...مادر می گوید:« بعد با خودم گفتم که خیلی بده که جلوی یک بازیگری که اومده خونه مون و اولین باره، آبگوشت بذارم »...ظهرهای پنج شنبه به رسم یک عهد خانوادگی ناهار را مادر آبگوشت بار می گذارد...می گوید:« بعد تا شما داشتین با هم حرف می زدین سریع غذای رسمی گذاشتم و بچه ها رو فرستادم دنبال وسائل سالاد و مخلفات سفره ».
باز به یاد خانه ی سبز می افتم... قسمت مهمان سبز که حبیب رضایی بازیگرمهمانش بود... آنجا که رضا صباحی دیروقت به خانه می آید وعاطفه تنهایی افطار کرده ووقتی از رضا می پرسد کجا بودی؟ رضا می گوید:« عاطفه! باورت می شه من گمشده بودم که دوباره پیدا بشم»... و بعد جریان آشنایی با رفیق تازه اش( حبیب رضایی) را می گوید و می گوید که قرار است فردا بیایند خانه ی ما...و عاطفه هول می کند و دلشوره دارد...رضا می گوید عاطفه نترس،اونها بچه های خوبی هستند... و عاطفه می گوید: نه بابا! ترسم از اینه که فردا شام چی درست کنم!؟... و رضا می گوید: بعله؛واقعاً مسئله ی مهمیه،اگر از دیدگاه خانم ها به این مسئله نگاه کنیم.
قسمت ششم
چهارشنبه9مردادماه 87 - ساعت23:10
مثل دالانی از دلهره بود...می دانستیم که شمایلی از قتلگاه را پیدا خواهد کرد!... پرده ی سینما را می گویم؛ همان سطح نقره ای که همیشه میعادگاه نور بود،حالا می خواست مأوای بغض شود.
شنبه 5 مردادماه...نمایش نسخه کامل و 35 میلیمتری شاهفیلم هامون؛بدون سانسور...روی پرده ی خانه سینما...باز خوب است که درازای پرده اش مختصر است،و گرنه دراز به دراز در قبر گریه می خواباندمان... احمد خوش عقلی می کند و می گوید: « مهدی! من نمی تونم بیام،دق می کنم!»... اما من سرم را می اندازم پایین و می روم داخل سالن و چشم باز می کنم به تیتراژ که در فضای عجیب موسیقی ِحضرت ِباخ؛می نویسد: خسروشکیبایی.
فیلم دارد کم کم پیش می رود و بغض هم دارد گلوگلو حنجره ی مرا فتح می کند...مادرم شب که آمدم خانه گفت:« خب! گریه می کردی خب!»نمی توانستم...من ِ خجالتی و آنهمه تماشاگر...روی صندلی میخکوب نمی توانستم بشوم از هجوم بغض... آرام ریختم توی خودم...آرام ریختم توی خودم...

نمایش که تمام شد،یک کوچه ی خلوت می خواستم... نبود و ازحام جمعیت...ریختم توی خودم...راه رفتم و راه رفتم...پدرم همیشه می گوید:« تو بالاخره اونقدر به این حمیدهامون فکر می کنی و حرفاشو می زنی که فردا با زن و بچه ت هم همینجور رفتارمی کنی »... ساعت دوازده نیمه شب بود که آمدم خانه...هامون روی پرده،توی سکانس آخر،نفس کشید و زنده ماند... اما من مُردم! ... این را قسم می خورم.
*
بسیار متشکرم از هنرمندانی که در مراسم ختم و خاکسپاری و منزل خسروشکیبایی حاضر شدند...هنرمندانی که انسانیت شان را هم نشان دادند...ممنون آن کسانی هستم که گاه و بی گاه دراین وبلاگ به انها اشاره شده و حالا محترم تر شده اند برایم.
سپاسگزارم از محمدرحمانیان،مهتاب نصیرپور،باران کوثری،محمدرضا فروتن و حامد بهداد که در زمان حیات جسمانی خسروشکیبایی نیز بارها و بارها در مصاحبه هایش اظهار ارادت کرده بود.


قسمت هفتم
شنبه 12 مرداد ماه 87- ساعت4:25 بامداد
تو می خوای من اونی باشم که واقعاً خودت می خوای من باشم!؟ اگه اونی باشم که تو می خوای، اونوقت دیگه من، « من » نیست؛ یعنی من ِخودم نیستم.
هامون/ داریوش مهرجویی
دیروز رفته بودم بازار لباس... وقتی چهارده سالم بود هم یکبار کمد لباس های خانه را زیر و رو کردم و لباس هایی را برای خودم رونمایی کردم... باورتان می شود: چهارده سال!... و دیروز هم رفتم بازار لباس... با شوقی که اینباردیگر همانند چهارده سالگی ام نبود...اگرآن ایام از روی ِتقلید بازیگوشانه بود،امروز اما محصول ِشناخت و احتیاج آگاهانه ای است... اتفاقی افتاده حالا.

رفتم یک شلوارکتان کرم و استخوانی رنگ خریدم با یک پیراهن آبی نفتی... کت طوسی تیره ی مایل به قهوه ای که قبلاً داشتم و کیف دوشی...باید شمایلم شبیه حمیدهامون می شد... راستی! نام کودک ِآینده ام را انتخاب کرده ام... توی سالن نمایش پرده ای...درهمان ازدحام ِبُغض... نامش را می گذارم« هامون »...
می دانید که چه می گویم!؟...می دانید که این یعنی چه!؟ اصلاً می دانید که همین عکس کناری با چه مشقتی از فیلم تهیه شده!؟ از کنار دره ی عمیق هامون!...یعنی اینکه علاقه ی من به هامون و خسرو شکیبایی از حیطه ی علاقه ی هنری خارج شده،ازمحدوده ی همزبانی فلسفی صعود کرده و به یک همذات پنداری ِوحشیانه( غیر قابل کنترل )رسیده... یعنی از تسلط ِ تدبر و تعقل و نمود ذهنی خارج شده و به یک درد مشترک و شهود عینی رسیده. وقتی در لباس به تجسم یکسان می رسیم،یعنی که شیفتگی درحد اعلاء و وانفسای آن است... فقط خدا کند که مُزیّن بودن به صفات هامون را از دست ندهم، که اصلاً هم صفات زمینی و امن و عاقلانه ای نیست.
وقتی با لباس های تازه مقابل خانواده ام ایستادم،ذوق کردند... شأن نزول و خاستگاهش را می دانستند و پدرهم خوشحال شد... گفتند چه عجب که مهدی از رخت تیره به در آمده! ...« شلوارروشن،پیراهن آبی »... سال هاست که مهدی فقط رنگ تیره می پوشد... روشن ترین رنگ شلوارش،قهوه ای ست و رنگ پیراهن هایش مشکی و سورمه ای و قهوه ای و نوک مدادی...سال هاست « بعد از تو،من به رسم عزاداران / غیر از لباس تیره نمی پوشم »
لباس های هامونی ام حالا آماده است... می خواهم بزنم به دل ِخیابان...داخل کیف دوشی ام، پر ازکتاب های هامون است... ابراهیم در آتش... فرانی اند! زویی... دمیان...آسیا در برابر غرب...و آن کتاب جاودانی!...می خواهم جشن تولد خسروشکیبایی در بهشت را ،توی خیابان به تنهایی برگزار کنم!
یادتان هست!؟ حمیدهامون توی قایق ِ انتهای فیلم،با نفس ِمصنوعی علی عابدینی،نفس که کشید...یادتان هست!؟ خـُب! زنده است دیگر!
قسمت هشتم
سه شنبه 15 مردادماه 87- ساعت 10:55 صبح
زمستان سال 83 است... اختتامیه جشنواره فیلم فجر. مهر و خستگی های قشنگ عادل مشرقی در فیلم سالاد فصل عجیب به جانم نشسته است...وای! الان که یادم می آید که چه روزی فیلم را در نمایش جشنواره ای دیدمش، بدنم مور مور می شود... 13 بهمن ماه... روز جشن ِ سالیانه و مستمر خدا...( می نویسم برای وبلاگ ).
اختتامیه جشنواره فیلم فجراست... نام بلند خسرو شکیبایی جزو کاندیداهای سیمرغ است... حال خوبی دارم و به خاطر سرسلامتی اش شادمانم.
برنامه شروع شده و جایی کار داشتم( سر تئاتر بودم!؟...یادم نیست ) دیرتر می رسم به تالار وحدت... جمعیت را می شکافم و از در دوم ِ سمت راست ِ تالار،وارد سالن می شوم... آنقدر دویده ام که در آن سرمای زمستان عرق کرده ام و نفس نفس می زنم... از کناری ام می پرسم:« سیمرغ بازیگر مرد رو دادن !؟ »...می گویم:« آخ!... به کی دادن!؟ »... می گوید:« خسرو شکیبایی » مشخصاً دارم از شدت شعف می لرزم...بازمی پرسم:« خودشون اومده بودن!» می گوید:« آره... اون جلو نشسته » برای دیدنش چنان گردن می کشم که...« پس کو!؟ »... « نمی تونی ببینی... شلوغه ... من دیدم وقتی بلند شد رفت رو سن »... می خواهم چشمانش را ببوسم.

به یاد گذشته ها می افتم...امسال هشتاد و سه است و من از حدود هفتاد و سه تا حالا... واقعاً؟... من که خودم معتقدم حتی قبل ازتولدم!...قبل از تولدم خسرو شکیبایی را دوست داشتم و باید در مسیر زندگی ام واقع می شد...حالا امشب...بعد از ده سال عاشقی... قرار است که یوسف به کنعان و چشمان ِیعقوب برگردد... تا آنشب خسرو شکیبایی را ندیده بودم.
سالن یکمرتبه درذهنم خالی می شود... حالا همه غریبه اند... تمام فکرم پیش اوست... چرا باید دیر برسم!؟...از خودم لجم می گیرد! اما کمی که فکر می کنم می بینم خوب شد که در وقت اهداء جایزه،توی سالن نبودم...آیا واقعاً با خواندن نام او و دیدنش آن بالاها،می دویدم روی سن و همانجا بغلش می کردم؟؟...یعنی اینقدر شیفته ام!؟

برنامه اختتامیه دارد کم کم تمام می شود و دارد لحظه موعود فرا می رسد... دل توی دل ام نیست... به دو می روم و می ایستم کنار در خروجی سالن... تمام راه های ندیدن و فراق را می بندم...یکمرتبه همهمه بلند می شود...عده ای دارند به سمتی متمایل می شوند...خسرو شکیبایی...همچون آهن ربایی که دارد جذب می کند... در شلوغی سالن می دوم... چند نفری را تنه می زنم و می رسم به بدنه ی شریف ِسینما...( دیگر اینجایش را نمی توانم بنویسم...واژه ها از زیر دستم سُـر می خورند و می روند... درقسمت نطرات،صفحه اول جریان دیدار را بخوانید ).
بدرقه اش می کنم و سوارماشین می شود و می رود...چندتایی با دوربینم عکس انداخته ام...البته چندتا خیلی بیشتر...دست از روی شاتر برنداشتم و کلیک کلیک... آخرش فقط من مانده بودم و خسروشکیبایی و فریدون جیرانی و رضا درمیشیان... دوربین را می دهم به او و می گویم: لطفاً... و این عکس انداخته می شود:

پاهایم قدرت عجیبی گرفته اند...روی شان بند نیستم.
می روم داخل محوطه تالار...از تلفن عمومی آنجا زنگ می زنم خانه... می گویم خسروشکیبایی را دیدم...می گویم: خیلی شریف تر از آنی بود که فکرش را می کردم.
خوشحالم... همیشه می گفتند که هنرمندها از دور دوست داشتنی هستند... و خسروشکیبایی تنها هنرمندی است که وقتی هم به نزدیک ِنزدیکش رسیدم،همچنان محبوب و مهمتر از آن انسان دیدمش.
صبرکنید... هنوز تمام نشده... برمی گردم سالن...قراراست که فیلم اختتامیه نمایش بدهند... می نشینم روی یکی از صندلی های سالن... به عادت همیشگی... سمت راست سالن.
چون ماه محرم بود،یک مستند عزاداری امام حسین(ع) از ناصر تقوایی نشان می دهند...نمایش تمام می شود و بر می گردم خانه تا شوق اینترنت و نشریات فردا که عکس های مراسم را منتشر کنند.
جل الخالق!... یکی از نشریات یا سایتها عکسی را منتشرکرده بود از فضای کلی سالن... خسرو شکیبایی را توی عکس پیدا می کنم... جل الخالق!... درست روی همان صندلی ای نشسته بود که من پس از دیدارش، برگشتم و نشستم و فیلم اختتامیه را دیدم... من توی بغلش نشسته بودم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صحنه مواجهه حمید هامون با مهشید روی پشت بام
سانسوری فیلم در نسخه عمومی
/ دانلود /
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به زودی پشت صحنه ی فیلم هامون و قسمت هایی از سریال خانه سبز
و در نهایت و آخرین قسمت
وصیت نامه ی تصویری خسروشکیبایی برای علاقمندانش
قسمت نهم
شنبه 19 مردادماه 87- ساعت 21:10

من درد مشترکم؛
مرا فریاد کن!
تأخیر این نوبتمان زیاد شد و باید ببخشد روح عزیز و دوستدارانش.
راستش مدتی درگیر کاری شخصی بودم و البته که فارغ نشده بودم از فضا. رفتم نشستم گوشه ی انباری خانه و هر چه مجله ی قدیمی که داشتم را زیر و رو کردم؛ هم تجدید خاطره بشود برای خودم و هم مایحتاج آتی این وبلاگ و این ویژه نامه را مهیا کنم.
« آخ » هامونی ام، وقتی درآمد که دستم گره خورد در عطف شماره ی 179 ماهنامه ی فیلم( آبان 74)...اولین شماره ای که خودم خریدم... قدّم هنوز به پیشخوان کیوسک روزنامه فروشی نمی رسید...ولی آن قدّ ِ کوتاه را،تصویرقامت ِکشیده و دوست داشتنی ِمردی بلند کرد که از یک سال پیش،عاشقانه دوستش داشتم و اعتراف کنم که اولش فقط به خاطر موهایش بود... بارها می شد که قایمکی می ایستادم مقابل آینه و بعد ازحمام که موها خیس و حالت پذیر می شدند،فرق باز می کردم وتکان تکان می دادم و بعدها« عاطفه،عاطفه» می گفتم و از پدر اجازه ی مدل جدید مو را گرفتم و کم کم علنی شد و رسیدیم دانشگاه و خجالت را گذاشتیم کنار و موها برای مدتی هامونی و شکیباییی شدند و...حالا هم کم کم دارند می ریزند؛ یعنی از آبان آن زمستان! شروع کرد به ریختن.( ولی هنوز آنقدرهست که بُـرس تویش گیرکند!)؛ می گویند اگر میزان آندروفین در خون آدمی در طی هجده ماه رو به افزایش بگذارد و فکری برایش نکنید:« خب! برو بهش بگو... چرا سکوت می کنی!؟ »- سریال درکنارهم- آدمی تعادلش را از دست می دهد...؛ و من تعادلم را از دست دادم و لیز خوردم.
کجا بودیم!؟... آره... شماره179 ماهنامه ی فیلم بود...( پنج شماره ی جادویی ماهنامه ی فیلم را برادرم گرفته بود و در خانه بود...99 تا 104- آنموقع ماهنامه فیلم،« ماهنامه فیلم» بود- و من هنوز الفبا نمی دانستم که اسک ! هایش را نگاه می کردم ) اولین شماره ی ماهنامه ی فیلم را به عشق عکسش گرفتم. عکس خسروشکیبایی در « درد مشترک »
عکس و مطلب قدیمی بسیارخواهیم داشت

این یک سلام جدید است.
اسپیکرتان را روشن کنید.
اذان مسجد دانشگاه تهران
شب میلاد امام عدالت
حضرت علی علیه السلام
نقطه ی تعادل هستی
به تمامی انسان ها
تبریک و شادباش
*
... و تبریک می گویم. با تمامی وجودم تبریک می گویم. اتفاق ِمبارک ِسالیانه را،به خانواده ی محترم ِعلیدوستی ها... که از نام،سبب به دوستداران علی ( ع ) می برند؛ و امید که از نسب نیز متبرک به اوصاف آن امام همام باشند.
می خواهم بروم برنامه ی اعتکاف در مسجد دانشگاه تهران...از طلوع ِ تولد علی(ع) تا غروب ِ وفاتِ زینب(س)... به رسم چهارساله ی اخیر... و خادم باشم به روزه داران و معتکفین ِ این مسجد عزیز که ملتقای علم مدرن و مذهب مترقی ست.
و... و برای اولین بار می گویم... سخت است! ...اما برای اولین بارمی گویم که به رسم و سنت ِ این چهارساله، یک سوم ِثواب ِگوشه نشینی خانه ی خدا را با ترانه به عدالت قسمت کنم.
به امید آنکه هاله ی امنی برای آسایش زندگی اش باشد؛ و در پیشگاه ِ واپسین محکمه ی زمین و آسمان ،به سهولت برود به بهشت.

گوش هایتان را نمناک کنید. دانلود
دیداربا دیالوگ تاریخی :
وقتی از ایستگاه مترو اومدم بالا
آسمون مثل همیشه کـدر و بدرنگ بود.
توی هوا پر از دود بود و
من نمی دونستم که
این آخرین باریه که هوای کثیفو
به ریه های سوختم فرو می دم.
از وقتی هانیه؛
همسرم،
گذاشته رفته،
دیگه دلم به کارنمی ره...
بعضی از برنامه ها رو
قبول نمی کنم...
با بعضیاش بدقولی می کنم و نمی رم...
یا سر مجلس خوابم می بره ...
یا می زنم زیر گریه
* به مناسبت ِبغض ِانسانی ِسه شنبه... که مدام توی خیابان این دیالوگ را دیدار می کردم و اشک می ریختم و رهگذران...
خداوند چرا سه شنبه ها را لعنت اساسی نمی فرستد!؟
* من را ببخشید. فقط محض خاطر ثبت در تاریخ ِزندگی ام بود و جای دیگری غیر از این وبلاگ ِسینمایی نداشتم.
شاید موعد اولین سالگرد تاسیس این وبلاگ در یادداشت آتی،بهانه ای باشد برای بیان بعضی حرفهای رسانه ای که هم در پشت قلم این دبیر محکوم و دلپذیر به سکوت شده اند؛ و هم برای دفاع از ساحت ِ علیدوستی ها که دین دارش هستم وارد عرصه ی مکاشفه و مجادله با بیگانه هایی بشوم که نانشان را که گاه نمک گیرشان هم هستم،اما اغلب به رنگ جنجال و حاشیه آغشته کرده اند؛ و از قـِبَل ِکلمه ها و تیترهای پر کلیک شان، که به تمامی لبریز از کـَلـَک های رسانه ای هستند، حرفی بنویسم. حرف و کلامی که هیچگاه خواستارش نبودم و اما اجبار...امان از دست اجبار.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اخبار را با هم مرور می کنیم:
جشن بزرگ منتقدان سینمایی کشور، در تالار وحدت تهران....
اولین گردهمایی صنفی گسترده ی سینمای ایران قرار است که شامگاهان دهم تیرماه امسال درتالار وحدت برگزار شد. انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران که نقش عمده ای در حوزه ی مهندسی بدنه و شاکله ی سینمای کشور را دارند،قراراست که در جریان این جشن،ضمن برگزاری برنامه های متعدد،به برگزیده های خود نشان اهدا کنند.
از برنامه های جشن می توان خلاصه وار به این موارد اشاره کرد:
- اهدا جایزه و نشان به برگزیدگان جشنواره 26 فیلم فجر از نگاه انجمن منتقدان
- تقدیر از سی هنرمند شاخص در طی سی سال انقلاب
- قدردانی از کارگردان های ژانر های مختلف سینمای ایران
- معرفی 10 منتقد برتر سینمایی
- تقدیر از تهماسب صلح جو و زاون قوکاسیان
- تقدیر از چهار نشریه تخصصی در حوزه سینما
حواشی:
- 25 خرداد! آخرین مهلت ارسال فرم های داوری منتقدان به دفتر انجمن بود. آیا نام ترانه علیدوستی به عنوان بازیگر برگزیده خوانده خواهد شد؟
- قرار است که استاد شهرام ناظری به عنوان هنرمند میهمان،در این مراسم قطعاتی را اجرا نمایند.
- وله های تصویری چهره های سی سال سینمای انقلاب اسلامی را مهدی کرم پور( سازنده ی چه کسی امیررا کشت؟... حتماً من دیگه!) ساخته است.
- محسن شاه ابراهیمی طراحی دکور سن را بر عهده دارد. لازم به ذکر است که محسن شاه ابراهیمی عزیز طراح صحنه ی تئاتر فنز و مانیفست چو نیز می باشد.
درباره ی الی... و آغاز لحظه های پایانی....
22 خرداد بود که خبر رسید که فیلمبرداری از نیمه گذشته است و انتهای تیرماه زمان فیلمبرداری به پایان خواهد رسید و تدوین بلافاصله آغاز خواهد شد. خرداد داشت تمام می شد که گروه فعالیت هایشان را بیشتر کردند و جریان تولید به روال مطلوبی رسید و با انرژی ای که گروه داشت،سکانس ها به سرعت و صحت نهایی شدند و خبر اتمام فیلمبرداری نیمه ی تیرماه اعلام شد. تدوین فیلم هم بلافاصله بعد از مرحله ی فیلمبرداری توسط خانم هایده صفی یاری آغاز خواهد شد.
ترانه علیدوستی که برای مدت کوتاهی به تهران آمده بود،هم اینک همراه گروه در شمال کشور است.
از حسب صداقتی که با مخاطبانم دارم و متعهدم،می گویم که اطلاعاتی اکتسابی و الهاماتی! از فیلم دارم که مجاز به انتشارش نیستم.اما هر انتظاری که از ساخته ی جدید اصغر فرهادی دارید، در دو ضربش کنید.
شوق مان، بر در خوبی دخیل بسته است.
لحظات ِتولد ِتردید....
به شکرانه ی خدا،یکی از صفحات امیدبخش کتاب سینمای ایران که برای مدتی از شیرازه اش بیرون افتاده بود، دارد به مرحله ی صحافی نزدیک می شود.

ساخت مرحله دوم فیلم تردید دارد آغاز می شود. تاکنون همراه شاه بیت این وبلاگ( سرکار خانم ترانه علیدوستی ) حضور بهرام رادان،مهتاب کرامتی، جمشید هاشم پور و حامد کمیلی قطعی شده است و قراردادهای همکاری امضاء شده است.
عوامل فنی تا حد نهایی تکمیل شده اند و برای افراد جدید،اعم از بازیگر و عوامل تولید تا انتهای هفته جاری صحبت و انتخاب خواهد شد.
به گفته ی سعید سعدی- تهیه کننده فیلم- حدود 70 درصد از لوکیشن های فیلم انتخاب شده اند که بخش اعظمی از آن در کاخ سعدآباد است. پیش تولید همچنان ادامه دارد تا زمانی که از میانه ی مردادماه فیلمبرداری آغاز شود.
فیلمبردار تردید هنوز مشخص نشده،و همانطور که می دانید قرار است که صحنه هایی که در سری اول ساخت فیلمبرداری شده اند کنار گذاشته شده و تولید از ابتدا آغاز شود.
درمورد حضور و یا عدم حضور محمدرضا فروتن هنوز به قطعیت نرسیده ایم، و احتمال قوی حامد کمیلی بی گمان... آیا فروتن عزیز از پروژه خداحافظی خواهد کرد؟... آیا مثلث خوب کنعان،در تردید شکسته خواهد شد؟ شواهد حرف های خوبی با ما نمی زنند!
خوشحالیم؛ برای کارگردان فیلم پرافتخار پرده ی آخر که پس از سال ها به عرصه ی فیلمسازی برگشته و به رغم هجوم بی امان موانع، همچنان ایستاده است و عزم شکستن تردیدها برای ختم به خیر شدن تردید را دارد،خوشحالیم.
ترانه علیدوستی با مشغله های فراوانی که دارد، اما قول حضور در تردید را با قطعیت امضاء کرد تا به قول خودش افتخار حضور در فیلمی از واروژ کریم مسیحی را داشته باشد.
لحظات ِتعویق ِمانیفست چو....
ترانه علیدوستی درست است که روح شریفی دارد،اما با این همه هنوز! قدرت طی الارض را ندارد ونمی تواند همزمان در دو وعده گاه حاضر باشد.و البته این مخالف با مشی حرفه ای اوست که می گوید نمی تواند و نمی خواهد انرژی و تفکرش را نصف کند و همزمان به دو مسئله ی مهم بیندیشد.
ابتدا قرار بود که مانیفست چو در مردادماه به اجرا برود. که حالا با زمان آغاز تردید مصادف شده و... محمد رحمانیان که این روزها به خاطر سریال تماشاخانه که دارد آن را برای پخش روتین از شبکه اول مهیا می کند و برنامه های جشنواره کارنامه و کارهای دیگر ساعات کاری پرترافیکی دارد، می گوید که به خاطر درگیری بازیگران این تئاتر در پروژه های دیگر، مانیفست چو احتمالاً ( این احتمالاً کشت ما را) در آذرماه به روی صحنه خواهد رفت.
دبیر این وبلاگ که مدتی پیش شصت پایش اندازه ی صد و ده ،صد و بیست شده بود،وقتی که داشت هم پای ِ پای شکسته ی محمد رحمانیان،از پله های ساختمانی بالا می رفت،از او پرسید به آذر ماه امیدوار باشیم، گفت امیدوار باشید. امیدوار هستیم.
و این روزها از شدت ِشوق ِهمسایگی ِحروف،به دیدار تئاترهای ماچیسمو و ماکوندو می رویم( اینجایش را دیگر نخوانده بودید!!)
و خبر دیگر اینکه قرار است جناب محمد رحمانیان نمایشی با عنوان پشت شیشه ها نوشته ی مرحوم اکبر رادی( قابل توجه رضای نازنین وبلاگ آرامش پس پرده) را همزمان با اولین سالروز درگذشت آقای اکبر رادی در دی ماه به روی صحنه ببرد. نمایش پشت شیشه ها قرار است به صورت کارگاهی و با همراهی گروهی از هنرجویان موسسه کارنامه اجرا شود.
خبرهایی از کنعان و نمایش آنونس فیلم.....
همانطور که قبلاً به اطلاع رسید قرار است که فیلم کنعان در اکران ویژه عیدفطر( مهرماه) نمایش داده شود. خبر جدید اینکه برای اکران گروه سینما آزادی انتخاب شده است. آنونس فیلم هم آماده شده و حدود دو هفته است که در سینما آزادی در حال نمایش است. آنونس فیلم را امیر نوبخت ساخته است که می توانید آن را از سایت سینمای ما دانلود کنید. ( صوت آنونس همزمان با این یادداشت دارد از اسپیکرهایتان پخش می شود)
مصطفی شایسته تهیه کننده فیلم به فروش خوب کنعان که آغاز اکران آن همزمان با بازگشایی مدارس و دانشگاه هاست امیدوار است و می گوید: کنعان قطعاً مورد توجه کسانی قرار می گیرد که از دیدن فیلم های فرهنگی در سینما لذت می برند.
* ... و... *
تقدیمی این یادداشت...

/ دانلود فیلم صحنه ی آغاز صحبت ترانه علیدوستی /
در نشست کنعان در دانشگاه شهید بهشتی
با تشکر فراوان از دوستان فرهنگی ام در دانشگاه شهید بهشتی که با محبت شان شرائط رسیدنم به این فیلم را مهیا کردند. این قسمت از فیلم،اولین مرحله ی ارائه ی آن می باشد ( پیشنهاد می کنم حتماً دانلود کنید) و در یادداشت های آتی قسمت های بعدی آن تقدیم خواهد شد.این فایل در سایت دیگری غیر از پرشین گیگ آپلود شده که امیدوارم در دانلودش با مشکل مواجه نشوید.
# از یادداشت عتاب گونه ی ابتدای این متن پوزش می خواهم .
# حسین عزیز از اولین مخاطب های این وبلاگ پس از مدتها معذوریت به این وبلاگ برگشته. خوشحالم از حضورش و همچنان دلتنگ و بی خبر ازحمید نازنین نیز هستم . همه تان را دوست دارم .
# اگر این وبلاگ مورد پسندتان است که باعث افتخار و ارادت من به شماست، آن را به دوستان تان نیز معرفی کنید .
# همچنان به یادداشت روز مادر نظر بدهید و تبریکاتتان را نثار مادر محترم خانم ترانه علیدوستی مبذول دارید .
# وبلاگ در تاریخ دوشنبه 17 تیرماه به روز خواهد شد .
خبر فوری از جشن منتقدان سینمای ایران
( سه ساعت پس از حضور در جشن/ ساعت ۲:۳۰ بامداد ۱۱ تیرماه )
- کنعان در هیچ کدام از حوزه های بازیگری مرد و زن و فیلمنامه صاحب جایزه نشد.
- جشن منتقدان با کمی کاستی ها به خوبی برگزار شد.
- خبرهای تکمیلی در یادداشت بعدی
- کسب جایزه ی بازیگر زن توسط خانم مهتاب نصیرپور را به ایشان و همسر محترم شان محمد رحمانیان تبریک می گوییم. بهرحال جایزه ی بازیگر زن،جای دوری نرفت. خانم نصیرپور از خودمان است.
همزمان با میلاد حضرت فاطمه ی زهرا؛ دخت بزرگوار خدیجه ی کبری

********
وبلاگ ترانه علیدوستی
به مناسبت روز مادر
تقدیم می کند
***
ترانه؛ دخترترین « مادر » سینمای ایران
آفتاب هشتمین سپیده دم از فروردین سال 1381 هنوز کامل بر سردر منتظر سینمای استقلال نتابیده بود که کارکنان سینما،بیلبورد« من،ترانه،پانزده سال دارم» را مثل یک خبر اجتماعی داغ، در منظر رهگذران نهادند.
خبر پیش از این در بهمن سال قبل،گوش به گوش،سینمای ایران را درنوردیده بود. حکایت ِملتهب ِدختری بود که در پانزده سالگی اش از خط ِعرف ِ مرسوم ِاجتماع عبور می کند و « مادر » می شود. تماشاگران ِ اولین نمایش ِجشنواه ای فیلم به طبق برخی از فیلم های اواخردهه هفتاد در انتظار روایتی جسورانه و گاه حتی وقیحانه از این حکایت بودند. موضوع دختری که در مرحله ی گذار از کودکی به نوجوانی،یکمرتبه مادر می شود و... اما درانتها تمامی لب به تحسین گشودند. تهنیت به نگاه شریفانه ی رسول صدر عاملی و درود به معصومیت نگاه ترانه علیدوستی که یکی از نجیب ترین فیلم های سینمای ایران را به ما هدیه دادند.
ترانه علیدوستی در فیلم« شهرزیبا » نیز وجه دیگری از مادر بودن را نمایش می دهد. سینما انگار که نیایشگاه او در مرتبه ی عطوفت و مهر ِموعود ِمادری است. در فیلم اول، آنگاه که در ابتدای اثر با عکس کودکان ِ نا آشنا که برای چاپ سپرده شده به نظاره و معاشقه می ایستد، تا آن وهله که پس از نیمه شب ِخسته،معصومیت از دست رفته ی دخترانه گی را در آغوش گرفتن عروسکی( که اتفاقاً از آن ِخود ِاوست)به یاد می آورد و به تقدیس و تذکره می نشیند.
ترانه پرنیان اگر مادری ست که کودک برایش گاه تا سطح یک همبازی نزول می کند و گاه تا اوج یک سند مقاومت صعود می کند،در همه حال دختری ست که مادر شده است و « خانواده » اش از« من » ِ مجرد ِ! او آغاز می شود.
فیروزه ی شهرزیبا اما شناسنامه ای ندارد. اگر ترانه پرنیان در پی کسب ِ صادقانه و اثبات ِپیشینه ی مولودش است و نامش را متناسب با نام خود،« نغمه» نهاده است؛اما فیروزه که همچون نگینی مطهر در میان رکاب ِ انگشتری از زخم ها و دردها و بی امنی های اطراف نشسته، کودکی دارد که ره آورد عشق نیست و به اجبار بر دامن او گذاشته شده ، تا دیواره ای باشد برای در امان ماندن از سمت ِ تاریک ِریل و شهر آهنی.
اگر گهواره ی کودک ِاو ( که نامش را نیز هیچگاه نمی دانیم و تنها یکبار در شاهسکانس رستوران،« مشتی» صدا زده می شود) تکان می خورد،از بابت آن است که زندگی فیروزه حرکت آرامی داشته باشد و با نبود کودک و شوهر معتاد، دچار طوفان نشود و فیروزه بی پناه تر نشود. و این بار مادرانگی برای فیروزه ،یک نعمت نیست؛ بلکه فرصتی ست برای استمرار زندگی ای که گاه از مرگ نیز تلخ تر و سخت تر است.
... و روح انگیز در « چهارشنبه سوری »؛ که در گلوگاه ِ دوران ِتجرد و رفتن به خانه ی شوهر، برای لحظه ای به درازای یک روز از سر ضرورت ِلقمه ای نان( شما بخوانید مهیا کردن مقدمات عروسی )میهمان خانه ی غریبه ای می شود که به همراه نظافت خانه( و شاید نگاه خودش به زندگی) پرستار موقتی کودکی می شود و همبازی خانه اش و همراه مدرسه اش. و از آنطرف برای لحظه ای به دیدار طفل معصوم مرد متارکه شده ی همسایه می ایستد در بزنگاه وداع!.
روح انگیز،روح جاری و نخ ِتسبیح ِفیلم است؛ و با این حضور مداوم و غریبه،چه بر سر این سلسله و چه زخمی بر طرز بینش و جغرافیای نگاه سنتی- تاریخی او به ساحت خانواده به وجود خواهد آمد؟
« مژده » با لباس های همیشه سیاهش و « سیمین» با سپیدی عظیم ِذاتش و چرک ِمختصر جاری اش، چه مژده و نویدهایی را در گوش ِروح ِجستجوگر ِ « روح انگیز» تزریق می کنند و با انگیزش ِروح او، وی حامل چه کابینی برای بخت عبدالرضا خواهد بود و چه مادری برای کودک ِ آینده اش!؟.
و مینای کنعان! که در برزخ ِبین ِهجرت و پرواز به بهشت ِخیالی( مینا و مینو) و کندن از جهنم ِوهمی اش( که با خیال ِعصیانگرش ساخته است) دارد هروله می کند...و باز کودکی در راه ، که حضور نابهنگامش برای او، و بهنگامش برای تداوم زیستن، پای مینا را در رفتن مردد، و اسیر ماندن می کند. و انگار که حالا به شمایل فرصتی در می آید که همانند نعمت است برای همسر... و زندگی در میانه ی رفتن و انفصال به ماندن و اتصال منتهی می شود. و گفته اند که کودک شیرازه ی زندگی ست و همچون صحاف قهاری برگ های در دست باد را به تنه ی درخت عودت می دهد.
* پرسونای بازیگری ترانه علیدوستی در سینمای ایران،با خانواده رقم خورده و عجین است. اگر الفبای حضور او را همانند تکه های یک پازل در هم بریزیم،از اجتماع و همنشینی صحیح آنها،نامی نمایش داده خواهد شد که با ذات ِمهربان او هماهنگ است. او می گوید... / بشنوید /... و مدت هاست که رویای مادر شدن می بیند.
اگر رسالت و تلاش انبیاء ی ِ الهی برای اهلی سازی انسان بود؛ ترانه علیدوستی، امّی ِمکتب ندیده ای ست که بنیان و سرشت ِِمتأهلی دارد. آرامش،اصول،نجابت ذاتی،هوشمندی،غرور،تعادل،انضباط،پرهیزگاری و سکونت بر سمت ِ روشن و معصوم و معنادار زندگی( که سینما تنها بخش حقیری از ذات ِبزرگوار حیات است) نشان از آن دارد که ترانه علیدوستی در راستای جریان ِزندگی، گام به درستی بر می دارد؛ و با شناختی که از راهپیمایی او داریم،می توان امیدوار بود که این شتر صالحه بر کنار خوش نشیمن ترین درب ِهستی، زانوی سکونت بر زمین بگذارد.
رویا و تمرین مادر شدن در نزد دختربچه ها، اگر از ابتدای راه رفتن،با در آغوش گرفتن عروسک آغاز می شود،ترانه علیدوستی رویای موروثی دختران را در هفده سالگی با فریادزدن پانزده سالگی اش روی پرده ی خیال انگیز سینما به واقعیت عینی رسانده، و تمرین مادر شدن را نیز به درستی و سلامت مشق نوشته است.
پربیراه نیست که اگر اندکی پا را از ساحت شریفانه ای که برای این وبلاگ چیده و مرزبندی کرده ام،عدول ِمعقولی کنم و با معصومیت تمام و سرشار از حس ِمقدس ِبرادرانه ای که نسبت به ایشان دارم،دعا کنم و خداوند را به تمنا ببرم که بهترین همسفر و امن ترین خانه و نیک ترین کودکان در جاده ی زندگی در انتظار رسیدن ِ او باشند.
و نمی توان... و نمی توان سر به ارادت خمیده نکرد و در مقابل حمید علیدوستی و مادر بسیار محترمه ی ترانه علیدوستی زانوی ادب به زمین نزد که با منش ِصحیح و تربیت ِ انسانی و فرهنگی شان،یکی از شریف ترین و عزیزترین چهره های فرهنگی این دیار در حیطه ی سینما و دیگر عرصه هایی که هنوز به فروغ کامل نرسیده،به سمت آسمان این سرزمین کوچانده اند.
اگر پدر با آن تعریفی که در مشرق زمین از آن داریم،قالب و پیکربندی وی را به درستی تنیده است، مادر،این معلم ِهمواره ، تمام معناهای شریف ِ ذات ِزندگی را در قالب ِ او تزریق کرده است و وی در جواب اینکه چگونه است که پخته تر از سنش به نظر می رسد،نحوه ی رفتار خانواده و بیشتر مادرش را مؤثر می داند:« مادرم هیچ وقت به من به چشم یک بچه نگاه نکرد و هیچ وقت هم نخواست که مثل او فکر کنم. شاید بیشتر به من یاد داد که چطور برای خودم فکر کنم. رفتار او ادامه ی همان اعتمادی است که همیشه به من دارد »
* و حالا باز هم اجازه بدهید پا را از خطوط قرمز وبلاگ فراتر برده،و متن و در واقع عکس نوشتی از جناب آقای مصطفی مستور در کتاب«پرسه در حوالی زندگی» را از طرف این وبلاگ تقدیم به مادر محترمه ی ترانه علیدوستی نمایم،از بابت ِمسافری که روزی خواهد آمد:

نمی دونم اسمش چیه یا چی کاره س،اما بالاخره می آد. از جای دوری. جای خیلی دوری. درست نمی دونم از کجا. یعنی هیچ کس نمی دونه. نمی دونم کی و چطور می آد اما می دونم که حتما می آد. شاید هشت سال دیگه. شاید ده سال دیگه. شاید از دو شهر پائین تر یا از سه شهر بالاتر. شاید هم از توی همین شهر. پائین شهر یا بالای شهرش اصلا مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که بالاخره یه روز پیداش می شه.
بالاخره یه روز پیداش می شه و انگار از توی مه می زنه بیرون و می گه حسابی عاشق دختر منه. می گه تنها با این دختره س که می تونه خوشبخت بشه. می گه بدون این دختر حتی یه روز هم نمی تونه زندگی کنه. اما من از همین حالا از اومدن اون روز می ترسم. نه به این خاطر که کسی می آد و دخترم رو از پیشم می بره. نه، قسم می خورم به این خاطر نیست. خودم هم درست نمی دونم برای چی باید از اون روز بترسم. شاید به این خاطر که دیگه نمی تونم شب ها براش قصه بگم. یا موهاش رو شونه کنم. یا دست هام رو این طوری بذارم دور گردنش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت مصطفی مستور از غم نجیبانه ی مادران جهان،هنگامی که دخترانشان عازم قلبِ دیگری می شوند را نیز به تمامی مادران ِدختران ِ وبلاگ های همسایه نیز هدیه می دهم. حالا متن را دومرتبه با این نگاه بخوانید و به جای حاشیه،به انسانیت فکر کنیم.
*************** سبد فرهنگی ویژه ...
کلمه ی متکلم:
مادر؛ فرشته ای که در قالب انسان متبلور شده است.
ترنم ترانه:
تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه
صبوری های تو مادر،منو به گریه میندازه
شعور شاعر:
ای مادر خسته روزت خجسته
ترانه علیدوستی
9 ساله از تهران
دیدار با دیالوگ :
مادرمن ،مادر من،تو یاری و یاور من
مادر چه مهربونه،درد منو می دونه
بی عذر و بی بهونه، قصه برام می خونه
مادر مهربونم، قدرتو رو می دونم
تو با منی همیشه،من برگم و تو ریشه
مادر من،مادرمن، تو یاری و یاور من
خواهران غریب / کیومرث پور احمد
ترانه خوان : خسرو شکیبایی
خداوند،مادر جناب شکیبایی بزرگ را هم بیامرزد که عجیب مادرش را دوست می داشت.
***************
# روز مادر را به تمامی مادران محترم دبیران وبلاگ های همسایه ام،و مادران آینده تبریک می گویم.
# این حکایت مستور عزیز را روزی در جمعی جوانانه و ادیبانه می خواندم. بیشترمان همروح هم بودیم. انتهایش گفتم: حالا که امروز روز مادر است،برویم گوشه ی دامن مادرهایمان را سرمه ی چشم کنیم و بوی بهشت به مشام بکشیم... یکی از جمع مان برگشت و گفت( حتماً قبل از برگشتن،اشک هایش را هم پاک کرده بود)... گفت: من... مادرم....! امیدوارم اکنون دچار آن حماقت ِسابق نشده باشم و اگر دبیری از دبیران محترم وبلاگ،غمدار حضرت مادرش است، تسلی خاطرش هستیم و چه خوش دیداری می شود پس ازاین دنیای فانی. مادر،همیشه دعاگوی توست.
# فایل دانلودی ویژه،همراه با یادداشت بعدی تقدیم خواهد شد.
# به روز رسانی این نوبت وبلاگ مناسبتی بوده است. اخبارسینمایی وبلاگ در صبح یکشنبه 9 تیرماه درج خواهد شد.




