**********
**** بهاریه ****
شبه داستانی طنز از دبیر وبلاگ
در ادامه مطلب
دوستان همراه سلام
ضمن عرض تبریک سال نوی شمسی،1387، بهترین آرزوها را برایتان دارم و امیدوارم که تقویم سال جدیدتان همیشه،همنشین اتفاقات خوب و خوش یمن برای شما و خانواده تان باشد.
همراهی این وبلاگ با شما همراهان به یک سال نرسیده ، اما در آستانه ی این تحویل سال،ملتمسانه آرزومندم که اگر احیاناً کدورتی،زخمی، حرف ناصوابی از بنده شنیدید و یا برایتان در وبلاگ هایتان نوشتم،به صداقت و دقت و مهربانی ام آنرا ببخشید و با بزرگواری تان عفوم کنید.
سال آینده امیدوارم برایتان سرشار از آرامش،موفقیت و شیرین کامی باشد.
برای این حقیر نیز دعا کنید که عجیب از سال 87 در اضطرابم.
برای خانواده ی محترم علیدوستی نیز موفقیت،سلامت، بهروزی و آرامش قلبی آرزومندم.
و برای شخص خانم ترانه علیدوستی...باور می کنید که نمی توانم کلمه ی مشخصی را به عنوان آرزو بیان کنم؟ تمام حروف این وبلاگ سرشار از حس احترام به او، خوشبختی او،سعادت او و بزرگواری اوست.
امیدوارم و از خداوند تمنا دارم که سال آینده،ادامه ی مسیر موفقیت های روزافزون او در تمامی عرصه های سینما،تئاتر،نویسندگی،انسانیت و زندگی باشد. آمین.
***********************
اما جریان این بهاریه:
از حوالی آذر ماه بود که قول انتشار داستانی طنز را در یادداشت نوروزی به دوستان همراه داده بودم. این روزهای آخر سال اما دستم قفل شد و گفتم که شاید این داستان مناسب این وبلاگ نباشد اما...حالا منتشر شد و ببینیم چه می شود، و امیدوارم بتوانم خوشحال تان کرده باشم.
اما جریان این بهاریه... خلاصه می گویم: دی ماه سال هشتاد وچهار بود و من بعد از اتمام دانشگاه قرار بود که به خدمت سربازی بروم. دوره ی آموزشی... یعنی از دوم دی ماه تا دوم اسفند... جشنواره بیست و چهار فجر هم می افتاد بین این زمان و بالطبع محروم می شدم...واویلا... غصه ام گرفته بود عجیب.... آن سال قرار بود که فیلم چهارشنبه سوری هم شرکت کند... بهرحال اجبار بود و رفتم معرفی کردم خودم را و سرباز شدم و تمام... یازدهم دوازدهم بهمن بود که خونم به جوش آمد... جشنواره... حالا خوب که تهران بودم... گفتم نمی شود... نمی شود که ایام جشنواره باشد و من نباشم... بند پوتین هایم را محکم بستم و رفتم پیش فرمانده ی پادگان...آنموقع رسم نبود اما بعضی از بچه ها که می دانستند از فرمانده ی پادگان چه درخواستی دارم،بهم گفتم: نه مهدی!... خیلی خطرناکه مهدی!
رفتم در زدم و رفتم تو... فانوسقه ام داشت از شدت اضطراب می لرزید.... الروایت: به فرمانده ی پادگان گفتم که علاقمند سینما هستم،هوای روزنامه نگاری دارم،بچه ی خوبی هستم و... اجازه بدهید که من این ده روز جشنواره را شب ها برای نگهبانی داخل پادگان نمانم و روزها هم دو ساعت زودتر از بقیه( حوالی دو) مرخصی بگیرم.
حتما کلامم آنقدر صداقت و مظلومیت داشت که تقاضای فوق العاده سنگینم را قبول کرد ... البته با یک شرط. گفت:
پسرکم! مگر نمی گویی که اهل هنری و نویسنده!؟ پس برای پادگان یک داستان بنویس،یک متن.
در لحظه به یاد اتفاقی که چند روز پیش در یگان افتاده بود افتادم و گفتم که اگر طنز باشد چطور است؟ گفت خوب است. گفتم اگر کمی تند باشد چطور است؟ گفت خوب است. گفتم اگر... گفت: خودتو دیگه لوس نکن! برو بنویس بیار.
رسیدم یگان و با ذوق و شوق داشتم با قسمتی از بدنم گردو می شکستم....خوش خوشانم بود و چقدر هم آن دو نفری را که در طول داستان خواهید خواند را غرق بوسه کردم. آنقدر که مرطوب شدند اصلا.
فردا صبحش داستان را پاکنویس گذاشتم روی میز فرمانده. البته با کمی سانسور که شما الان دارید کاملش را می خوانید. فرمانده بعضی جاهایش را خنده ی ملیحی زد،بعضی جاهایش را ناراحت شد و در اکثر مواقع قهقهه زد.... اواخر خواندن بود که یکمرتبه کنترل از دستش خارج شد و گفت: خیلی باحالی مشتی!...بعد سریع جدی شد و گفت: بسیار مطلوب نوشته ای سرباز.
برگه ای را برایم امضا کرد و گفت که این ده روز را شب ها نگهبانی نمان،بعدا البته جبران کن و به افسر یگان هم اعلام کرد که هر روز ساعت دو حق مرخصی دارم.
* من هنوز هم که هنوز است وقتی به یاد آن فرمانده ی فهمیده می افتم سرشار از حس احترام نسبت به او می شوم و هر کجا که هست از بابت نگاه بانی از مرزهای جغرافیایی این کشور عزیز برایش دعا می خوانم.
حضور در جشنواره 24 فیلم فجر و تماشای نمایش فنز در جشنواره ی تئاتر را من از مهربانی او دارم.( بعدا در طول این وبلاگ تکه تکه گزارش خواهم داد)
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.
شبه داستان را در ادامه مطلب بخوانید
این صبح
این نسیم
این سفره ی مهیا شده ی سبز
خوشامد دیدگانتان باد
* یادداشت آتی وبلاگ پس از تعطیلات نوروزی درج خواهد شد.
** پاسخ دوستان در قسمت نظرات ارائه شده است.
ادامه مطلب
فردا اول بهار است و من بسیار متاسفم که دارم در این چند یادداشت واپسین وبلاگ از غم و فقدان و توقیف حرف می زنم.
نمی خواهم هیچگاه مصداق مکتوب آن کلام شاعر باشم که می گوید: افسرده دل ،افسرده کند انجمنی را.
اما چه می توان گفت وچه می توان نوشت؛ وقتی که افسردگی دارد از قامت جمعی مان بالا می رود!
حتی اگر انسان به خودی خود تمام تلاشش را برای شادمانه زیستن به کار ببندد، باز هم عوامل بیرونی ،ساحت تصمیم گیری را به ید قدرت انسان واگذار نمی کنند.
این روزها و این ایام،تمامی عوامل فرهنگ و هنر ،آونگ مهره ی سنگینی( سنگین،نه به معنای وزانت) به نام سیاست شده اند.نهاد سیاست در تمامی جوانب زندگی بشر امروز،خاصه در جوامع شرقی ،حق و در واقع سرنیزه ی ورود را دارد. بی محابا وارد می شود و ساختاری را می چیند که تنها باب میل خودش است.
اگر روزگاری و حتی هنوز،دو طیف و تعریف مختلف سیاسی(در عرصه ی جهان) در انتخاب و اصلح دانستن زیربنا بودن سیاست و یا اقتصاد مشاجره و مناظره داشتند،دلیلش آن بود که یا عقل معاش اندیش شان به دامان پر برکت فرهنگ توانایی استدراک نداشت،و یا اینکه از سر احترام لکه ی ننگ سیاست و اقتصاد را( که در جایگاه خود قابل احترام هستند) به حیطه ی متبرکه ی فرهنگ نزدیک نمی کرده و پاک زدایی نمی نمودند.
مشاجره بر سر زیر بنا بودن و یا نبودن دو طیف سیاست و اقتصاد همچنان پابرجاست. اما این جریان حلقه ی پیش از این محترم و حالا نادیده ای به نام فرهنگ دارد ؛که با چربش عظیم سیاست بر همه ی نهادها، به فراموشی و کم توجهی مبتلا شده و همچون طفل بی شناسنامه ای ست که عامی و خاص،رهگذر و پابرجا هر دو گروه لگد بر پیشانی بلندش می زنند و تحقیرش می کنند؛ و برای زایش تهدید و برای نمایش تحدیدش می کنند.
نمی دانم تا چه حد به مطبوعات که سر در آسمان فرهنگ دارند و شاخه در ساحت های مختلف،ارادت، محبت و حتی شیفتگی دارید؟ من دیوانه ی مطبوعات هستم. بوی کاغذ سرمستم می کند و از کودکی خاطرم هست پول سهم مادی روزانه ام را به جای خرید تنقلات،صرف تهیه ی نشریات می کردم که داستانی دارد که شاید بعدها عرض کردم.
توقیف نشریات به هر بهانه ای که باشد،حرام است. اشتباه است و غیر عادلانه.
سلاخی مطبوعات در بهار 79 هنوز در خاطرمان هست و کشتار همین چند روز پیش.
دوشنبه 27/12/86 پس از استقرار مجدد اصولگراها در مجلس شورای اسلامی،دولت به کمک معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد،اولین ضرب شست و قدرت نمایی خود را نمایش داد.
تیتر اول روزنامه کارگزاران آن روز می گفت که 9 نشریه لغو امتیاز شدند. که از آن میان توقف انتشار دو نشریه هفت و دنیای تصویر درد جانکاهی بود که داد از اعضای فرهنگی کالبدمان درآورد.
بحث بر سر کیفیت و کمیت این دو نشریه نیست که در جایگاه خود بسیار مرتفع،و اصلا نشریه ی هفت داشت توسط گروه حرفه ای خودش به نهادی فرهنگی برای انعکاس حرف ها و ایده ها تبدیل می شد. یعنی همان چیزی که نشریه ی آدینه در اوایل دهه هفتاد به درستی به آن مشغول بود.
دبیر این وبلاگ اعتراض خود مبنی بر مسدود شدن مسیر انتشار این دو نشریه و خصوصا ماهنامه ی خوب هفت را که سه نقطه ی روشن در خصوص این وبلاگ داشت را اعلام و انزجار خودم را اعلام می کنم.
* در همان شماره روزنامه کارگزاران(27/12/86)، یادداشتهایی در اعتراض به این لغو امتیاز توسط برخی از هنرمندان و نویسندگان نگاشته شده که از آشنایان نام خانم ترانه علیدوستی( از اینکه ایشان به احوالات فرهنگی پیرامونی واکنش نشان می دهند،بسیار خرسندم- در مورد مسئله ی حمایت ایشان در دوره ی دوم انتخابات ریاست جمهوری پیشین( تیر84) و عدم حمایت از نمایندگی مجلس را در یادداشتی شرح خواهم داد-)، مصطفی مستور و بابک احمدی( که بعدا یادم بیندازید درباره ی ایشان توضیحی بدهم؛ قرار بود که در بزرگداشتی متن سخنرانی ایشان را خانم علیدوستی بخواند) را در میان معترضین می توان دید.
* دانلود پی دی اف صفحه آخر روزنامه کارگزاران( نوشته های هنرمندان)
نوشته ی آقای مصطفی مستور را که در صفحه ی اول روزنامه درج شده بود را می توانید از اینجا ذخیره،و دستنوشته ی خانم ترانه علیدوستی هم در ادامه می آید:
از همسایگی نوشته ی اعتراضی این دو عزیز در تریبونی مشترک خرسندیم. و چقدر جمله ی آخر مکتوب خانم علیدوستی در عین سادگی و شاید حس بازی با کلماتش برای شما ، برای من پر معنا و ترسناک است: 87 بدون هفت که می شود هشتاد... که این اعداد روزگار من را...هشتاد و هفت در تمامی اجزای زندگی من جاری ست. از شماره ی شناسنامه گرفته تا عدد تلفن و رمز وبلاگ و میل یاهو و... من از سال هشتاد وهفت می ترسم. برایم گـنگ است. برایم دعا کنید.
نقد توقیف نشریه ی هفت از قلم خانم ترانه علیدوستی
عقب گرد
نشریه هفت لغو امتیاز شده است.
مدت هاست که سعی می کنیم از واژه توقیف برای محصولات فرهنگی استفاده نکنیم. به خود می قبولانیم فیلمی که دوستش داشتیم را به خاطر احترامی که به ما گذاشته شد ندیدیم؛ فلان موسیقی مردم پسند را به خاطر حفظ شأن مان بود که نشنیدیم؛ سریالی که دنبال می کردیم به این دلیل در ساعات خلوت شب پخش شد که به صلاح مان نبود خودمان را با موضوعی سرگرم کنیم که فکر کردن به آن ترسناک و نگران کننده بود.
ما روی هیچ یک از دلسوزی هایی که برای سلامت نگاهمان شد نام توقیف نگذاشتیم.
نشریه هفت لغو امتیاز شد و من نمی دانم که چرا؟ واژه محترمانه لغو امتیاز احتمالا برای توقف در انتشار یک نشریه مطبوعاتی واژه متداولی است اما من یکی حاضر نیستم بپذیرم دلیل منتشر نشدن ماهنامه ای مانند هفت امتیازی بوده که روزی داشته و دیگر ندارد. به گمان من امتیازات ماهنامه هفت نمی توانستند لغو شوند و خیلی ساده یک روز بعد از ظهر دیگر نباشد. مجله هفت توقیف شده است.
سال نو،سال 1387 شمسی در راه است و به نظر من 87 بدون هفت یک عقب گرد است؛عقب گردی هفت ساله.
** و چه تاسفی!. قرار بود که حق انتشار یکی از دو داستان منتشر شده از خانم علیدوستی در نشریه هفت را از آقایان اسلامی و طالبی نژاد بگیرم که به تعویق افتاد و حالا به تاریخ. اما مهدی را که می شناسید؟ کار برایش نشد ندارد!
و ای کاش کسی هم به خبر سوخته شدن 22 دانشجو در اتوبوس مسافر اندیمشک(اهواز) هم که در همان صفحه اول روزنامه منتشر شده بود،گوشه ی چشمی می انداخت.
یک خبر خوش از مانیفست چو
نمایشنامه مانیفست چو به مرکز هنرهای نمایشی وزارت ارشاد ارائه شد.
محمد رحمانیان با ذکر این نکته به خبرنگار ایسنا می گوید که: منتظر پاسخ از طرف حسین پارسایی هستیم و تا زمانی که او نظرش را اعلام نکند،اجرای نمایش قطعی نخواهد بود.
رحمانیان گفته که: آخرین مذاکرات با مدیر مجموعه تئاتر شهر انجامشده که در صورت اتفاق نیفتادن مسئله ی جدیدی،نمایش مانیفست چو در اواخر مردادماه و در سالن چهارسو اجرا خواهد شد.
* امیدواریم نمایشنامه تصویب و آن اتفاق نیفتد... و چقدر سالن چهارسو خوب است.
داستان سوم
در سالنامه 86 نشریه ی فیلم
سومین داستان منتشره از خانم ترانه علیدوستی با عنوان بیلچه و خاک در سالنامه ی نشریه محترم فیلم منتشر شد.
از ابتدای خبر انتشار این سالنامه که حدود آبانماه بود احتمال قوی می دادم که بنا بر موضوع اصلی این سالنامه که این دوره به آثار ادبی و هنری سینماگران می پردازد،داستانی هم ازخانم علیدوستی منتشر شود... که شد. به همراه مطلب کوتاهی از آقای مصطفی مستور و باقی هنرمندان.
ایشان در معرفی داستان متن خوبی نوشته اند که در یادداشت های بعدی منتشر خواهد شد.
داستان را به شخصه هنوز نخوانده ام. اگر حوصله داشته باشم درماه های آینده پس از خواندنش نقدش را حتماً می نویسم.
حالا تا آنموقع بروید و سالنامه را تهیه کنید و داستان را بخوانید. حقوق مولف( مجله ی فیلم ) باید رعایت شود.
* اسپیکرتان را روشن کنید. / دانلود صوت ویژه یادداشت:مرثیه ی برادرجان /
* به خاطر این صوت و این نوشتارغم انگیز معذرت می خواهم.
*انتشار مطالب این یادداشت منحصراً در رسانه های دیگر،حرام است و انعکاسش اصلا حالت انسانی ندارد. پرهیزکنید... برای تقدیم فاتحه محبت نموده و دوستان وبلاگدار را دعوت کنید.
بسم الله الرحمن الرحیم...
پسر تازه از مدرسه برگشته بود. مادر قبل از ظهر به او گفته بود که « غروب زود بیا خونه، تو راه زیاد نمون ». شب چهارشنبه سوری بود و شهر می افتاد دست آتش و فشفشه و نارنجک.
پسر غروب از مدرسه زود آمد خانه. فرمان بی شکیب مادر بود. رسید به محوطه مجتمع. پسران همسایه و دوستانش را دید. صدایش زدند...« پویان جان، نرو سمتشان!»... پسر نجوای فرشته ی تاریخ را نمی شنود.
صدای ترقه ها و بمب های دست ساز دارد از دور و نزدیک می آید... یکی از جمع دوستان! می آید نزدیک....نزدیک تر از صدای انفجارهای دور..." امشب هستی؟ "... پسر سرش را می چرخاند به سمت بالکن منتظر خانه... « نمی دونم،حالا ببینم چی می شه!؟»
فرشته ی مهربان تاریخ آن گوشه دارد با« قسمت» و « اتفاق»چانه زنی می کند:«می شود این اتفاق،قسمت ِاین پسر نشود؟ »... گوش آن دو فرشته را صدای آتش پرکرده است...فرشته ی تاریخ دارد زمان را به زمین می دوزد...نمی خواهد بگذارد که از هم منفصل بشوند... قسمتی از ذهنیت اش را به جسمانیت می رساند و دستش را می گذارد بر روی دندانه های زیپ ِکوله پشتی پسر و برای باز نشدنش« اَمّن یُجیب» می خواند...
یکی از جمع دوستان! می گوید:" بیا این نارنجک ها رو پیش خودت نگه دار تا شب با هم بترکونیم"
دستِ فرشته،بند ِکوله پشتی را محکم نگه می دارد؛ حتی گوشه های کوله از نم ِاشک ِ فرشته خیس شده...
زیپ کوله پشتی آرام باز می شود...دندانه ها حتی چند تایی گیر می کنند... اما زمین دارد از زمان دور می شود....فرشته ی تاریخ نتوانسته آنها را مجاب کند که به هم دوخته بمانند.
نارنجک ها حالا نشسته اند گوشه ی تاریک کوله پشتی... و همچون بختکی چسبیده اند به امتداد ستون فقرات و قبیله ی قلب.
پسر نوجوان است... هفده ساله... اما هنوز روح ِنجیب کودکانه ای دارد... آرام شروع می کنند به بدو بدو بازی... گاه کسی دنبالش می کند و گاه به دنبال کسی می دود... صدای خنده شان وجب به وجب ِ محوطه ی مجتمع را دارد فتح می کند.
و حالا فرشته ی اتفاق...امان از دست فرشته ی اتفاق!...سر می کشد به داخل کوله پشتی...
پسر دارد با خوشحالی و هیجان می دود...نارنجک ها، در لابلای دفتر و کتاب و قلم حالا پخش شده اند...فرشته ی اتفاق حالا داخل کوله پشتی ست...فرشته ی تاریخ رسالتش تمام شده،اما دارد همچنان بی تابی می کند... فرشته ی قسمت اما محکم در آغوش نگهش داشته و نمی گذارد که پیش برود و مشق را عوض کند.
دست های اتفاق،دو نارنجک را به هم همسایه می کند؛همجوار... و نیمه ی حرام ِمرگ ِ نابهنگام را می رساند به نیمه ی حلال ِزندگی...
انفجار،ازدحام ِقشنگ ِ زندگی و لبخند را منهدم، و تلاش ِزیستن را متلاشی می کند.
با انتشار سفیر شوم انفجار،همه برای زنده نگه داشتن« زندگی»،برای استوار نگه داشتن این سرو پویان،سراسیمه از راه می رسند.
طرحی به ابعاد خون،نشسته بر میانه ی حیاط مجتمع...درد دارد امان از دل ِ دردمند ِبستگان می برد، و زخم ناله از دل پسر... بیمارستان ِنزدیک،حالا چقدر دور شده... لعنت به ترافیک... نفرین به شب استحاله شده ی چهارشنبه ی آخر سال... که غم و درد و رنج با فاصله ی یک حباب،همیشه همسایه ی شادی ست... ای کاروان تندتر بران،آرام جانم می رود... راهروی بیمارستان،برانکارد... رفتی و رفتن تو،آتش نهاده بر دل/ از کاروان چه ماند،جز آتشی به منزل... از قفسه ی سینه ی پسر، دستی به سوی آسمان باز می شود.
بال های فرشته ی تاریخ خیس شده . بارانی در آسمان نیست؛اشکهایش...
* ما؛همه مان،سرماخورده ی یک زمستانیم *
در شب چهارشنبه ی آخر سال 83، هشتاد حادثه و هفتاد مجروح و سه کشته اتفاق افتاد. اما همچنان از آن و آن ها درس نیاموختیم.
سهم این وبلاگ،از آن و این سیل ِسالیانه،تنها یک کشته است. اما آیا فقط باید به پویان علیدوستی بیندیشیم!؟ نه... از قدیم تا اخیر و امسال و مابعد،هزاران پویان را از این شب ِحادثه از دست داده و در انتظار فقدانشان هستیم. در آن سال روزنامه ها گفتند که علی اکبر(7 ساله)،مهدی(10ساله)،میلاد(18ساله)،دو نوجوان در میدان شهدا،پدر و پسری در خیابان قزوین و بسیاری دیگر دچار حادثه شدند.
ناسزا در روی زبانم است و اما حیف که مؤدب ام. ما ملت مؤدب،اما دولت منحرفی داریم.( دولت به معنای عام آن. پس و پیش از انقلاب اسلامی). جریانی که تیرگان و مهرگان و جشن های عمومی و آئین های سنتی چهارشنبه سوری( قاشق زنی،قلیا سودن،نشستن بالای توپ مروارید در میدان ارگ تهران برای برآورده شدن آرزو، فالگوش ایستادن،کوزه شکستن،آش بیمار،گره گشودن و...) و روز مهرورزی باستانی را می گیرد و به جایش ولنتاین ِغربی و پوچی از معنا و عزاهای عمومی را می گذارد دم ِ دلمان. بمب و نارنجک را می دهد دست کودکانی بی گناه که آتش زیر باور ملیت ِنسل بعد بزنند. امان و فریاد از بی هویتی و ملیت گریزی و مذهب نداری ِنسل آینده. نسل بی گناه و بی تقصیرِ آینده؛ و چه احمق معلمانی هستیم که دیکته نداده و درس و مشق نگفته،دفتر تحریرشان را صفر سرخ می دهیم و با ازدحام چراغ های قرمز،به ترافیک ِعصیان در برابر نسل پیشین می کشانیم شان.
درّه ی عمیق و دهشتناکی دارد بین نسل ها به وجود می آید. تفکیک ِخاک ِ قبایل ِپدری. فراموشی شناسنامه ها. جدایی جزیره ها. انفصال.
« ما جغرافیایی هستیم که داریم تاریخ مان را هم از دست می دهیم».
این جمله را از قلم و زبان دبیر این وبلاگ در صحیفه ی تاریخ بنویسید و اشک هایش را پاک کنید.
و آشنایی نزدیک با خانم ترانه علیدوستی،از سر دردمندی و تعهد اجتماعی اش،از تکرار آن واقعه برای کودکان این سرزمین، هشدارمان می دهد و متنی می نویسد:
رویای جهنم با آتش بازی شروع شد.
یک روز چهارشنبه آخر سال، آتش،سرخی را از من گرفت.
و مرا زرد کرد.
یک روز چهارشنبه آخر سال، همان سالی که فیلمی از این واقعه ساخته می شد
در چهارشنبه آخر سال زردی خود را به من داد
رویای جهنم به فیلمی تبدیل می شد
آتش ،سرخی را از من گرفت،و من از آن به بعد،چهارشنبه سوری های هر سال،برای همه کسانی که آتش،قصد ربودن سرخیشان را دارد،دلم شور میزند.
جشن ملی تبدیل شده به جنگ خیابانی... بچه ها مواد آتش زا در اختیار دارند.موادی که به راحتی می تواند خانواده هایشان را به خاک سیاه بنشاند.
تو که می خوانی، کاری بکن.
دلم برای خانواده هایی که نمی دانند آخرین روزهای معمولی را می گذرانند،روزهایی که قدر معمولی بودنش را نمی دانند،شور میزند...هنوز نیامده...هنوز مانده چند روزی به چهارشنبه سوری،ولی من دلم شور می زند.
کاری بکن.
روایت ترانه از روزگار
ترانه علیدوستی؛هیچگاه در مصاحبه های معدودش،اینچنین مشخص در مورد آن واقعه صحبت نکرده بود که این بار به ویژه نامه ی نوروزی 87 ماهنامه ی نسیم گفته، و عزت نفس و صبوری شکوهمندانه اش را به رخمان می کشاند:
مرگ برادرت چه تغییری در زندگی توداد؟
# نمی دانم اصلا می شود به این سوال جوابی داد که حق مطلب را ادا کند یا نه. آنهایی که چنین تجربه ای داشته اند می فهمند من چه می گویم. مگر می شود که چنین چیزی زندگی آدم را زیر و رو نکند؟ وقتی یکی از« نقش اصلی» های زندگی انسان ناگهان از قصه حذف می شود،اتفاقی که برای آدم می افتد هولناک تر و بزرگ تر از دلتنگی زیاد برای یک عزیز است. همه چیز یک رنگ دیگر می شود. روزگار شکلی پیدا می کند که که نه می شناسی اش،نه توقعش را داشته ای،نه پیشنهادی برایش داری. تعادلت به هم می خورد و موج حاصل از دگرگونی آنقدر قوی است که می تواند بدجوری زمینت بزند.
اما به نظر می رسد که تو خودت را زود جمع کردی،رفتی سرکار و... به نظر نمی رسید که زمین خورده باشی...
# متاسفانه یا خوشبختانه آدمی هستم که در شرایط بحرانی قدرت کاذبی به دست می آورد. حس مسئولیت و قدرت برای به دست آوردن اوضاع. برای زمین نخوردن بقیه،که البته همیشه هم ممکن نیست. و از آنجا که این قدرت حقیقی نیست،مدت ها بعد از بقیه نوبت من هم می رسد که زمین بخورم.
آن وقفه طولانی و کسالت در کار و نوشتن هم به همین خاطر بود؟
# کم و بیش.به نظر می رسید برای هیچ کاری دلیل کافی وجود ندارد.
برگی از دفتر خاطرات:
نامه ی منتشر نشده ای به ترانه علیدوستی
متن زیر را در اردی بهشت 84 حوالی مراسم چهلم برای دل خودم نوشتم. آنروزها جایی برای انتشارش نبود؛حالا خوشنودم که این وبلاگ هست:
می خواهم دل بزرگ ترانه ی کوچک را تسلی بدهم. خواهرم! می دانم که از دست دادن برادرتان مصیبت هولناکی بود که بر سر خانواده ی چهارنفری تان سایه ی غم کشید و یکی از جمع تان را که هنوز نشکفته و جولان نداده بود را به دست پائیز سپرد. اتفاق را وقتی شنیدم پاهایم لرزید. درلحظه به یاد شما افتادم. خبر شروع فیلمبرداری چهارشنبه سوری اصغر فرهادی را هم داشتم. پیش خودم گفتم نکند که چهارشنبه سوری ِ خزان آور تقویم ِ پارسال ِ شما، پارسایی تان را از کف تان برباید و نتوانید در مقابل عدم ِتحمل وعدم ِصبر و عدم ِاستقامت استواری کنید. بالاخص که این تقارن ِ نام، ممکن بود حالتان را از هرچه سینماست به هم بزند و آشوبتان کند و عصیان کنید. عصیان؛ آنهم از سوی حوّای گندمگونی که سیب ِ تاریخ سینما را سزاوارانه از باغ ِ ِبرادران لومیر ربوده است...
هر لحظه احتمال هبوط شما به ورطه ی نومیدی و یأس بود و احساس می کردم که شاید قامت تان نتواند در برابر قیامت طبیعت، خمیده نشود؛ و همین ملزم تان کند که مدتی از عرصه های پیشرفت و موفقیت هنری دور شوید...اما وقتی مراسم هفتگانه تمام شد و ترانه،سربلند و سبز،همچون سروی تنومند،سیلی سرخ زمستان هشتاد و سه را دستاورد باد تقدیر شمرد و به جای عصیان،افسار زندگی را مجددآً در دست گرفت،بر چهره ی خیال های خام پوزخند معناداری زدم. شما برگشتید و زیستن را از سر گرفتید... شما خیز بلندی برداشتید و از روی آتشی که چهارشنبه سوری ِتقویم،با کبریت ِتقدیر، برایتان روشنش کرده بود،جست زدید و زردی تان را به زردی ها دادید و با سرخی کامل سر صحنه ی چهارشنبه سوری هنر هویدا شدید.
فیلم من ترانه پانزده سال دارم،اگر قصیده ی ستایش و نمایش استقامت بود، حالا شما داشتید تصویری عینی و راستین از آنرا نمایش می دادید.
بار سنگین غم ِ آن روزهای شما را قلمم نمی تواند به شایستگی بر دوش بکشد و به تصویر بنشاند.
در حاشیه:
* پویان در سال 1366 و در وقت اقامت چند مدته ی علیدوستی ها - به خاطر فوتبال- در کشور آلمان غربی(پیش از برداشتن دیواربرلین) به دنیا آمد. ترانه آنموقع 4 سالش بود و صاحب تنها برادرش شد و دل ِ کوچکش در سرزمین ِغربت ِغرب شاد،و به معنای عظیم برادر برای خواهر مزین شد.
* اتفاق در روز سه شنبه 25 اسفند ماه 83 به وقوع پیوست.

* مجلس ختم،سوم و هفتم در مسجدالرضا میدان نیلوفر با حضور عده ای از هنرمندان و اعضای تیم ملی فوتبال و باشگاهی برگزار شد.
* اصغر فرهادی و گروه حتی تصمیم گرفتند به خاطر اندوه خانواده ی علیدوستی از ادامه تولید فیلم چهارشنبه سوری انصراف دهند اما..
* خانم علیدوستی از بابت این اتفاق از حسب وظیفه شناسی هنری تنها یک روز از گروه تولید فیلم چهارشنبه سوری مرخصی گرفت و به احتمال زیاد اولین صحنه ای که پس از آن شب تلخ تصویربرداری شد،صحنه ی بالکن و موشک کاغذی انداختن پسربچه ی مزاحم همسایه است و حجاب ذاتی روح انگیز...( توی سالن نمایش جشنواره ای فیلم،می خواستم از حسب غیرت برادرانه،دندان های آن پسربچه را روی پرده ی سینما خرد کنم ).
* پنجم فروردین 84 در میانه ی غصه،برای نخستین بار فیلم" من،ترانه،پانزده سال دارم" از شبکه دوم تله ویزیون پخش می شود. در همان روز، بازی تیم ملی فوتبال ایران و ژاپن برگزار می شود،که منجر به کشته شدن چند تماشاگر این بازی به خاطر سؤمدیریت مسئولان ورزشگاه شد.
* دبیروبلاگ دراولین روز انتشار روزنامه ها پس از تعطیلات نوروزی 84( 14 فروردین) از صفحه ی ورزشی روزنامه ی محترم و مرحوم شرق،ازجریان آگاه شد و بغضش شکست.
آن روزها پاپ ژان پل دوم نیز فوت کرده و اتفاق عظیمی در دنیای مسیحیت بود.
* مجلس چهلم در روز یکشنبه چهارم اردی بهشت ماه 84 از ساعت 4 الی 6 در مسجد نیلوفر تشکیل شد. دبیر وبلاگ در آن مراسم حاضر بود. خانم علیدوستی پس از پایان مراسم،همراه آقای اصغر فرهادی به سرصحنه ی فیلم رفت.
* اولین حضور عمومی و سینمایی خانم علیدوستی،در نخستین نمایش فیلم چهارشنبه سوری در جشنواره 24 فجر در سینما فلسطین بود؛ که در هنگام حضور اعضای تولید در روی سن،حاضرین سالن به او تسلیت گفتند و ترانه علیدوستی به عادت مألوفش که کمی قامتش را خم می کند و سر به زیر می اندازد،از آنها تشکر کرد.
* در اواخر بهمن ماه سال 84 شبکه سوم سیما در مستندی به مناسبت چهارشنبه سوری،تصویر کوتاهی از خانم علیدوستی هنگام مراجعه به بیمارستان در وقت احتضار برادرش را پخش کرد، که تصور شکایت ایشان از سیما،بعداً توسط خودشان تکذیب شد.
* هزینه مراسم سالگرد صرف امور خیریه شد.
*... و امسال؛
سحرگاه پنج شنبه ی آخر سال،پدر و مادر و خواهر با گلدانی از گل های صورتی به تکریم مربعی از قلب شان می روند و با یاد زخم تقویم، واژه ی زندگی را تقدیس و تکرار می کنند.
*... و نوای اذان ظهر را مؤذن زمزمه می کرد که به تصادف همراه یکی از دوستان می رسیم و می نشینیم بر سر خاک. به نیابت از شما فاتحه ای نثار می شود و گلاب سفارش داده شده از کاشان،جرعه جرعه به التهاب سنگ ِ تراش خورده می رسد و می ریزد؛و دست های حرمت مدار و اندوه ناک،میثاق برادری می بندد.
زمزمه ی حیات بخش زندگی
درد تبدیل مربع به مثلث،همچنان آزار می دهد و اندوه ناک مان می کند،اما...
این روزها دلمان آرام است. اگر در پس ِدیوار خانه ی سبزعلیدوستی ها بنشینی، پدر را می بینی که با موهایی سپید شده از خاطره ی مخاطره آمیز زمستان ِپیر آن سال، نشسته در اتاقش و دارد برای فردای ورزش کشور، طرح آبرومندانه می نویسد و هزاران پویان ِخوب تربیت می کند و بر بال" هما" پروازشان می دهد؛ مادر همچون فرهاد اسطوره ای تیشه بر پیکره ی سنگ می زند و خدای وش، آفرینش؛و حس مادرانه اش را متکثر می کند.
و اگر در پی رصد ِ زندگی، همچون ستاره های درخشان در شب زیبای کویر،بیشتر به دیوار این خانه گوش بسپاری، ترانه را می شنوی که هر بامدادان به ترسیم ِترنم ِحیات،با موسیقی ِ پیانویش می نشیند و با پرستاری از گلدان ِمحبوب ِبنفشه اش،جوانه های بودن و احترام و افتخار و استمرار زیستن را در دل ِ پدر و مادرش می رویاند...
...سلام بر زندگی
مرگ بر مرگ
زنده باد زندگی
دبیر این وبلاگ اگر از سید محمد خاتمی عزیز و دوران ریاستش،هیچ مشقی هم یاد نگرفته باشد،لااقل این نکته ی«آزادی بیان» را عجیب به گوش ِدل گرفته است.
بخش نقد بازیگری خانم علیدوستی در کنعان بر همین اساس و ایده پا گرفته که شاهد قسمت دومش هستید؛
متاسفانه نقش آفرینی خانم علیدوستی در فیلم کنعان،بازخوردهای مطبوعاتی اکثرا منتقدانه ای داشت. بسیاری تفاوت سنی،نوع بازی و گریم او را مخل ایجاد تناسب با نقش دانسته اند.
ضمن اطلاع رسانی در مورد اینکه "کنعان" در برنامه ی اکران نوروزی سینماها قرار ندارد؛( البته پروانه نمایش فیلم هفته گذشته صادر شده و تهیه کننده علاوه بر اعلام اینکه خبر نهایی زمان نمایش عمومی کنعان را هفته ی بعد اعلام خواهدکرد،گفته که تلاش دارد کنعان را در اولین فرصت نمایش دهد) با هم تمام مطالبی که در ویژه نامه بررسی جشنواره فیلم فجر ماهنامه ی فیلم( شماره 375)درباره ی ایشان نوشته شده است را مرور می کنیم.
نقد بازیگری ترانه علیدوستی در کنعان به روایت رسانه ها- قسمت دوم
ماهنامه سینمایی فیلم

اشکان راد:
نقش مینا برای ترانه علیدوستی به واقع یک شالوده شکنی اساسی از پرسونای متعلق به طبقه زیر متوسط یکی از با استعدادترین بازیگران جوان سینمای ماست.
سعید قطبی زاده:
مهم ترین حرف درباره کنعان،تؤام با حسرت عدم حضور لیلا حاتمی،تقریبا همان چیزی ست که کارگردان در یادداشت ویژه ی جشنواره مجله فیلم نوشت. مانی حقیقی با انتخاب غلط ترانه علیدوستی تجربه ی بزرگی را آموخت و درس بزرگی به سینمای ایران داد که زمانی که فیلم نامه نویس و کارگردان این قدر با اعتقاد به کار بازیگری مثل حاتمی،جزئیات شخصیت اصلی فیلم شان را به شکل مینیاتوری با خصوصیات و نیز توانایی های او هماهنگ کرده اند،یک انتخاب غلط تا چه حد می تواند به فیلم شان لطمه بزند. علیدوستی انتخاب درستی برای نقش مینا نیست و اتفاقاً تلاش او برای انطباق با نقش هم قضیه را بدتر کرده است؛نمونه ی مشابهش در تئاترانتخاب مژده شمسایی برای ایفای «افرا» است،در حالی که دو برابر نقش، سن دارد. درکنعان گریم سنگین علیدوستی با لباس های گشادی که پوشیده و سرو صدای کـفشش،فقط یک نتیجه داشته و آن « در آمدن» یک نقش بزرگ است به معمولی ترین شکل ممکن .
مصطفی جلالی فخر:
اینکه دو خواهر رو در روی هم( گیرم با بازی موثر هر دو طرف) باعث عمق بخشیدن به بحران های عاطفی / درون کاوانه نمی شود.
ارسیا تقوا:
نماهای درشتی که از ترانه علیدوستی می بینیم چهره ی پر از درد،غم و عذاب او را نشان می دهد. اما این توانمندی در نمایش دل خستگی ها در حد همین نماهای بسته باقی می ماند. در نماهای باز مینا مانند دختربچه ای به نظر می رسد که کفش های پاشنه بلند مادرش را پوشیده و نامتعادل جلو می رود؛در حالی که قرار است او شخصیت محوری،با ثبات و پیش برنده ی اثر باشد و درعین حال نشان دهد که عاشق همسرش نبودن و یا عاشق کس و یا چیز دیگر بودن او همچون سوداهای گذرای نوجوانانه نیست.
مسعود ثابتی:
سن ترانه علیدوستی به بازی در این نقش نمی خورد و بازی قابل قبولی ندارد.
کاوه کاویان:
ترانه علیدوستی بازی باورپذیری داشت،اما ای کاش کمتر او را در کلوز آپ می دیدیم و بیش تر در لانگ شات. چهره ی علیدوستی به اصطلاح کودکانه است و این مساله در نماهای بسته از او، با بازی هایی که می کرد تناقض داشت. البته نباید از گریم هنرمندانه سودابه خسروی هم بگذریم که دختری بیست و چند ساله را به زنی سی و چند ساله تبدیل کرد.
محمد باغبانی:
با این قضیه که ترانه علیدوستی انتخاب خوبی برای کنعان نبوده،می شود کاملا مخالفت کرد و مساله اختلاف سنی هم با یک دستکاری ساده در فیلم نامه قابل حل است؛اما با اینکه ترانه علیدوستی نتوانسته آن روابط و احساسات را به عینیت در آورد به راحتی می توان موافقت کرد.
شخصیتی که او بازی می کند،بیشتر از آنکه ناراحت و غمگین باشد،باید عصبی وخشمگین باشد. رها کردن همه چیز و همه کس و پشت پا زدن به گذشته و آرمان ها،به ناراحتی و غم نیاز ندارد؛باید لج باز بود و پرخاشگر. چیزی که دراکثر نقش های لیلا حاتمی دیده ایم. و باز بدیهی است که بازیگر باهوشی چون علیدوستی خیلی راحت می توانسته این نقش و رفتارهایش را بازسازی کند،ولی عجیب است که این کار را نکرده.
مهرزاد دانش:
فیلم با کلوزآپی از چهره ی شخصیت زن اصلی داستان شروع می شود و با نمایی از او به پایان می رسد. ظاهراً قرار است با گذر از سیمای گرفته و عصبی و تا حدی مطمئن ابتدایی به سوی چهره ی انعطاف پذیرتر نهایی،به یک جور تحول و تکانه و شاید تلنگر برسیم،اما عملا چنین نمی شود. کنعان فاقد موقعیت سازی های انگیزشی جهت بازنمایی چنین فضایی است.
در این بین البته بازی ترانه علیدوستی،به رغم گریم اغراق آمیزش،خیلی خوب است وشاید در اوج امتیازهای کنعان قرار داشته باشد.نکته ای که شاید خیلی ازما انتظاری خلاف نسبت به آن را پیش از تماشای فیلم،به علت بی تناسبی سن شخصیت با سن بازیگر،درذهن می پروراندیم.
*
محسن بیگ آقا؛به عنوان انتخاب ویژه ی جشنواره 26فیلم فجر ترانه علیدوستی را انتخاب نموده و
هوشنگ گلمکانی،محمد محمدیان،خسرو نقیبی،محمد شکیبی،کاوه کاویان،مهرزاد دانش رأی به عنوان بهترین بازیگر نقش اول را به ترانه علیدوستی داده اند.
* این هم دو تصویر از خانم علیدوستی در فیلم کنعان؛ که زحمت طراحی و ارسالش را دوست خوبم؛آقا سعید وکیلی عهده دار شده. همراه و همسفر جشنواره ها و نمایش ها و نمایشگاهها.
# برای دیدن تصویر بزرگتر،کلیک کنید
******************************
چند خبر تازه و اختصاصی از
مانیفست جنجالی چو
اگر بر ایده نخبه کشی و مقابله با بروز استعدادها در فرهنگ امروز موافق باشیم( در واقع مخالف باشیم)، محمدرحمانیان از نخبه های تئاتر این کشور است که علاوه بر داشتن نگاهی خاص،همیشه ایده های بدیع و حتی تکراری را در قالبی نوین و نگرشی ویژه اتخاذ و قالب بندی می کند وهمراه رعایت اصول،مخاطب گسترده ای را نیز جذب می کند. که می توان به نمایش های موفق آواز قو، فنز و عشقه اشاره کرد.
مانیفست چو نیز قرار بود ( و البته است) که به این لیست اضافه شود.که تاکنون با فشار نامعقول بخشی از بدنه ی وزارت ارشاد مواجه شده و اجرای آن به تعویق افتاده است.
چند خبر اختصاصی:
- تمرین های تئاتر بعد از آن اجرای اعتراضی و جسورانه ی خیابانی درمقابل تئاترشهر،متوقف شده است.
- قبل از توقف تمرین تئاتر،گروه با تالار مولوی(واقع در ضلع غربی دانشگاه تهران) وارد مذاکره شدند تا تئاتردر آن سالن اجرا شود.
- امیر رضا خادم( از کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی) به دیدن تمرین تئاتر رفت و موافقت خود با اجرای آن را اعلام نمود.( و یادمان باشد که همیشه هم یک عده ای هستند که مخالفت خودشان را اعلام می کنند )
- گروهی از روزنامه نگاران وخبرنگاران،به تناوب در محل تمرین تئاترحاضر و به تماشا نشستند.
- طی صحبت کوتاه ِدبیروبلاگ با آقای افشین هاشمی مشخص شد که اجرای نقش چو را ایشان به عهده دارند.
- در یکشنبه هفتم بهمن ماه هم مصاحبه ای با آقای احمدآقالو انجام دادم که متاسفانه فایلش را از دست داده ام و حضور ذهنم را.
اما ایشان علاوه بر اعلام اعتراض نسبت به مدیریت فرهنگی و عدم ارائه امکانات برای نمایش این تئاترو موافقت با محمد رحمانیان مبنی بر بیرون کشیدن مانیفست چواز جشنواره26 تئاترفجر،اعلام کرد که نقشش در این نمایش همراهی با تماشاگراست(آقای احمدآقالو در این نمایش بین تماشاچی ها می نشیند و دیالوگ هایش را می گوید)و در مورد باقی نقش ها نیز گفت: آقای علی عمرانی نقش راوی نمایش را دارند،ترانه علیدوستی(که از بازی ایشان و آینده ی خوب تئاتری شان تعریف و تمجید کرد) و اشکان خطیبی( همراه رامبد جوان در جنگ شبانه ی تله ویزیونی شبکه دو) نقش دو دانشجو را بازی می کنند. بعد ادامه داد که قسمتی از صحنه های مستند گروگانگیری چو در دانشگاه ويرجينيا روی پرده نمایش داده می شود و... ببینم! شما انتظارندارید که من کل نمایش را تعریف کنم!...ها؟... وجه طنز نمایش با آقای عمرانی است و نقشی کلیدی دارند و... دیگر بس است.
برای انتشار همین مطالب هم پس از انجام مصاحبه با آقای آقالو،از آقای محمد رحمانیان اجازه گرفتم.
- نمایش عمومی این تئاتر،احتمالا در اواخر بهارسال آینده و یا تابستان 87 خواهد بود. تا آن موقع بروید زبان انگلیسی تان را بهبود ببخشید. زبان نمایشی تئاتر،فارسی نیست.
*************** سبد فرهنگی...
کتابخانه:
برای ذخیره کردن فایل ها: کلیک راست+سیو تراگت از...
فایل پی دی اف مثنوی گزیده مولانا
تریبون اندیشه:
من نمی توانم به خاطر عقیده ای موروثی،که هیچ یقین کاملی به درست بودن آن ندارم؛از کسی که هیچ تردیدی نسبت به صلاحیتش ندارم،چشم پوشی کنم.
؟؟؟؟
شعور شاعر:
در زاهدی شکستم، به دعا نمود نفرین / که برو که روزگارت همه بیقرار بادا
حضرت مولانا
دیدار با دیالوگ:
انسان از آن چیز که دوست می دارد،خود را جدا می سازد؛دراوج تمنا نمی خواهد؛دوست دارد،اما می خواهد که متنفر باشد؛امیدواراست،ولی امیدواراست که امیدوارنباشد؛همواره به یاد می آورد،اما می خواهد که فراموش کند.
فیلم هامون
زبان گویای تصویر:
***************
* این روزها از مقابل کیوسک روزنامه فروشی که رد می شوم،تصویرخانم ترانه علیدوستی را می بینم که نشسته بر جلد ماهنامه نسیم؛ و صورتش را گرفته به سمتی دیگر و دارد آن دورها را نگاه می کند.
** یادداشت بعدی این وبلاگ مصادف با سومین سالگرد درگذشت برادرخانم ترانه علیدوستی می باشد؛ و ضمن یادداشتی ویژه،پیشاپیش برای آنمرحوم آرامش و برای خانواده ی محترم علیدوستی صبوری و طول عمر مسألت داریم.
* در ادامه ی مطلب ،حاشیه ای انسانی نوشته ام که از این متن خبررسانی مهمتر است. اول آنرا بخوانید،دوم این را.عهد و پیمانی ست که با مخاطبان وبلاگ بسته ام؛ و احترامی ست که نسبت به موضوع عظیم این وبلاگ دارم.
چند خبر در مورد کنعان
احتمال اکران در نوروز87:
فیلم کنعان در اوائل هفته ی گذشته جهت دریافت پروانه ی نمایش عمومی به شورای نظارت و ارزشیابی وزارت محترم! فرهنگ و ارشاد اسلامی ارائه شد.
به احتمال زیاد فیلم با مشکل ممیزی برخورد نخواهد کرد مگراینکه بخواهند با ذره بین فضای سفید بین خطور فیلمنامه را با روایتی خاص بخوانند.
مصطفی شایسته تهیه کننده ی فیلم گفته که اگر به شرایط مناسبی برای اکران برسیم و فیلم مجوز نمایش را دریافت کند،احتمالا آنرا در نوروز نمایش خواهیم داد.
دراین صورت،کنعان سومین فیلم نمایش نوروزی خانم علیدوستی بعد از دو فیلم من ترانه پانزده سال دارم و چهارشنبه سوری می شود. فیلم شهر زیبا در بیستم خرداد ماه سال 83 راهی اکران شد؛که البته با کمترین تبلیغات و در فصل امتحانات دانشگاه.
البته حال و هوای فیلم کنعان نیز مناسب نوروز نیست. فیلم های مفرح و ساده تری بایددر این فصل اکران شود. آنهم در فضایی که اینروزها روی پرده ی سینما آثاری چون: مادر زن سلام(زهرمار)،ملودی،راننده تاکسی ویراژ می دهند.
کنعان فیلمی ست که تماشای آن نیاز به تمرکز و فضای ذهنی آرام دارد وامیدوارم اکران خوبی داشته باشد.
در نظرسنجی ویژه ی جشنواره سایت سینمای ما، فیلم کنعان موفق شد رتبه ی اول را 671 رای(بیست و هشت ممیز بیست درصد آرا) به دست آورد. فیلم بعدی " همیشه پای یک زن درمیان است" با اختلاف حدود صد رأی و "آواز گنجشکها" می باشد.
که سایت سینمای ما را با نگاه خاصش چه قبول داشته باشیم چه نه،بهرحال پربازدید کننده ترین سایت سینمایی کشور است و از حسب اینکه اخبار را سریع و مجموع به اطلاع می رساند باید ممنونش باشیم.
شماره ی 157 نشریه همشهری جوان( با تصویر شهرام جزایری) عجیب حال و هوای علائق این وبلاگ را داشت: مطالبی و مصاحبه ای در مورد فیلم کنعان،همنشینی هزارباره ی عکس و خبر ترانه علیدوستی و خسرو شکیبایی؛ و مصاحبه ای خواندنی با مصطفی مستور- نویسنده ی ادبیات داستانی-.
درضمن در این شماره همشهری جوان،مصاحبه ی جالبی هم با آقای کریستف رضاعی،آهنگساز کنعان صورت گرفته که چون همشهری جوان سایت مجزا ندارد،نمی توانم لینکش را برایتان بگذارم. احتمالا باید تایپ شان کنم.
گزارش این مطلب را به همراه مطالبی دیگردرمورد کنعان و فایل صوتی! در یادداشتهای بعدی خواهم داد.
تردید
حدود ده روز پیش خبررسید که ادامه ی فیلمبرداری فیلم تردید از بهار 87 آغاز خواهد شد( که این وبلاگ در یادداشت دهم دی ماه گفته بود) بعد شنبه چهاراسفند،روزنامه بانی فیلم خبر از تعویض تهیه کننده این فیلم داد که دیگر انگار دارد تردید به جانمان می اندازد برای ساخته شدنش.
درجلسه ای که چهارشنبه شب یکم اسفند(همزمان با درج یادداشت واپسین این وبلاگ!) دربنیاد سینمایی فارابی تشکیل شد،محمد مهدی دادگو ازتهیه فیلم تردید انصراف داد و به احتمال قوی سعید سعدی پس از مذاکرات نهایی و عقد قرارداد ادامه ی کار را برعهده خواهد گرفت. البته آقای دادگو به عنوان مشاور درکنارایشان حضور خواهند داشت که طبیعتا بیشتر حکم فرمالیته و خالی نبودن عریضه را دارد.
به گزارش بانی فیلم با توجه به اینکه فیلمبرداری قبلا در پاییزانجام شده،و حالا قراراست که دربهار ادامه یابد،به علت پوشش بازیگران و روند داستان، تغییراتی در فیلمنامه ایجاد خواهد شد.
در ترکیب بازیگران تغییراتی به وجود نخواهد آمد.
مانیفست چو
حالا بعد ازآن اعتراض خیابانی و جسورانه ی گروه نمایش مانیفست چو،از تئاترخبری در دست نیست. اما رایزنی ها دارد ازطرف آقای محمدرحمانیان صورت می گیرد و حتی بخشی از بدنه ی وزارت ارشاد نیز با اجرای این نمایش موافقت دارد.
در یادداشت بعدی،خبرهای تکمیلی تر و فایل صوتی مصاحبه ی مختصر و اختصاصی ای که با اقای احمد آقالو داشتم را خدمتتان ارائه خواهم داد.
* قراربه روز رسانی بعدی وبلاگ،روز شنبه هجدهم اسفند ماه
** پانوشت: از یادداشت بعد،این وبلاگ صاحب کتابخانه،اندیشه،آلبوم عکس و... خواهد شد.
همراه باشید.
**&** افزوده شده در شنبه 11/12/86
خبر ویژه : طبق خبر ایسنا قرار بود که امروز شنبه صبح،خانم ترانه علیدوستی در برنامه ی "مردم ایران سلام" در شبکه ی دو حاضر شوند که این اتفاق نیفتاد. تا آخر هفته منتظر باشید و به گیرنده هایتان دست نزنید. شاید آن اتفاق افتاد.
**&*** افزوده شده در دوشنبه 13/11/86
خانم ترانه علیدوستی در ویژه نامه نوروزی ماهنامه نسیم مصاحبه خوب و حرفه ایی انجام داده است. تهیه نمایید.
به زودی متن کامل آن در وبلاگ گزارش و انعکاس خواهد یافت.
همنشینی کیوسک جالب بود: چهار نشریه محبوب در کنار هم. و خانم خزر معصومی(عکس جلد چلچراغ)از دوستان خانم ترانه علیدوستی است.
ادامه مطلب
نور، صدا ،دوربین ... حرکتی جاودانی
گاهی وقت ِ ملایم یادها
کسی از عمق آینه آهسته آوازم می دهد:
نمی شود تو اندکی آرامتر،اندکی نزدیکتر،
اصلا اندکی روشنتر از آن اسامی آشنا،
ترانه بخوانی!؟
می خواهم به خاطر روشنایی راه
دست و روی ستارگان را در شب ِچشمه بشویم!
می گویم اگرعیب ِ این علاقه از دوری راه و
دوری ِستاره و دوری دریا نیست،
پس چرا همیشه اهل ِقناعت به دیدار گریه ایم؟
من که علاقه دارم به شما
به آب،آینه،انار،هاشورِ نورِ ماه بر پرده های سپید،
حتی خشنودی عابران ِخسته از فهم ِسایه از فهم ِبید.
پس چرا از چینه های دور،
آواز هیچ چکاوکی نمی آید؟
به خدا من علاقه دارم به شما
من از قبول همین علاقه به آواز آینه رسیده ام .
حالا اندکی آرامتر،اندکی نزدیکتر،
حتی اندکی روشنتر از آن اسامی ِآشنا،ترانه خواهم خواند .
دیگر از دوری ِراه و دوری ِستاره و دوری ِدریا نمی ترسم،
دیگر به هیچ وجه ِگریه ازاین همه همخانه،دور نخواهم شد.
دیگر می دانم از حنا بستن ِبرگ ِبابونه
پائیز نمی آید؛پروانه می آید،ماه می آید،
وقت ِملایم ِروشن، وقت ِملایم ِنزدیک ،
وقت ِ ملایم ِباران و بعد...
که وقت ِملایم ِیادها
از یادمان نمی رود.
*******
گفتمش انگار می شناسمت.
داشت نگاهم می کرد
جوری غریب شبیه ری را بود .
آمد و آهسته
از پی چیزی رو به درگاه ِ دریا نشست
بعد ستاره ِ گمنامی را نشانم داد .
بالای باغ ِآسمان خبرهایی بود
ملائکی آشنا آمده بودند بال ِایوان ِآینه؛
یک دفتر سفید و
دو سه نی قلم از خواب حافظ آورده بودند .
گفتند : بنویس!
گفتم: سواد علاقه ندارم...
گفتند: بنویس!
نوشتم آرامش،
نوشتم علاقه،
نوشتم آدمی
بعد خداوند از خواب آسمان آوازم داد:
کلمه،
کلمه،
کلمة الکتاب!
- دیدی چه ساده دوباره شاعر شدم ری را !
* سلام؛ به روزرسانی وبلاگ، دهم اسفند ماه
** شعراز: استاد سیدعلی صالحی/شاعری خسته از دیارجنوب و آن خوب ِهزارساله
تقدیم به خسرو شکیبایی عزیز
/ دانلود دکلمه ی شعر با صدای دبیر وبلاگ /
نظرتان را تمایل دارم که بعد از شنیدن،بخوانم
* اسپیکرتان را در واپسین دیدار روشن کنید.
** صفحه را ترجیحا با اینترنت اکسپلورربازکنید تا صوت نهایی وبلاگ پخش شود.
*** در لابلای این نوشته ی تلخ، قطره اشکی افتاده است.حرمت نگه دارش باشید.
برداشت آخر... کات
وبلاگ ترانه علیدوستی
علیرغم میل مبهمش به نوشتن
که شریف ترین واکنش آسمانی انسان است؛
تعطیل می شود
و از نوشتن باز می ماند
از همراهانی که وادی ِرؤیت ِروایت ِروزگار ِهنری ِخانم ِترانه ی علیدوستی را از منشأ این وبلاگ مترصد بودند و خبر رسانی ام را منتظر،عمیقاً و شدیداً معذرت می خواهم؛ و به حرمت این چند ماهی که شناسنامه دار و گاه بی ردپا می آمدند و نوشته های حقیر،اما صادقانه و معتبرم را می خواندند، تعظیم می کنم و با دکمه های کیبوردم،کـلیک های بی کـلک تان را بوسه می زنم و می روم .
از دوستانی که در پیامهای خصوصی شان شفاف ترین زوایای روح شان را برایم به روایت می آوردند و مرهم کلامی می خواستند و در این انتها بی جواب مانده؛پوزش می طلبم. نمی دانم در فضای سفید ِبین ِخطورِمکتوبات ِمن،چه شاهد بودند که مرا محرم می دانستند و چه عظیم افتخاری بود و همدردی ای؛هجران این محترم ِحرمان زده را ببخشایید.
و وداع خودم از این وبلاگ؛که رنگی داده بود به روزگارم،و طعم روشنی داده بود به شب بیداری هایم... صحرای بیکران ِجراید و صفر و یک های این عالم مجازی را در جستجوی خط و خبری از هنرمند محبوبم که فراتر از حس یک طرفدار، برادرش بودم و خواهرم بود،هروله می کردم و شبانگاه در سکوت پرهیاهوی آسمان به نگاره می نشستم و دررگهای کلمات و حروف؛ که فرشتگان هبوط کرده ی بهشتند و ودیعه ی آسمان در پیشگاه انسان،خون ِ روایت می ریختم؛و ازآن طرف،گاهی جسورمی شدم و عصیانی ازلی می نمودم و دست می بردم در پس واژه های غریب و ممنوعه، و آنها را از حرم بیرون می کشیدم و زمینی شان می کردم. دلم تنگ می شود برای یادداشت میلادیه،که هفته ای به تمام در فکر نگارشش بودم و با ذوق نشستم و صوتی تدوین کردم و لحنی به نوشتارم دادم که ...
دل ِ کوچکم که گنجایش ِتحمل ِروح ِبزرگ ِشمایان را ندارد،برای همه تان تنگ ترمی شود: اقلیمای خواهر،ایمان ِرحیم،جواد ِشفاف،علیرضای صمیمی،سپیده ی فهمیده،مهتاب ِمحترم،رضای مونس،سمانه ی صبور،سارای دلتنگ ، پیام ِسپید، پریسای معصوم،احسان ِهمسایه،حسین ِعمیق و رفیق، سعید ِهمراه،حمید ِنورانی... و تمام یارانم: زهرا و اشکان و علی و بهار و مهدی و طلا و لیلا و شیرین و شراره و پریا و مریم و مهاجر... و تمام آنهایی که نامشان نادانسته بر لوحه ی وبلاگم و بالاتراز آن بر صحیفه ی دلم تا ابد ثبت گشته است. خداوند نگاهبان ِ شما باشد.
من از میان همه ی شما
منتظر کسی بودم
که
نیامد










