تبليغاتX
ترانه علیدوستی
ترانه علیدوستی
ترانه ؛... نشسته بر سمت روشن و معصوم و معنادار سینما... جایی دور... خیلی دور از روزمره گی ها

این نقد ونوشته را هم مدتی پیش درهنگام اکران فیلم چهارشنبه سوری نوشتم...کم کم دارم مطالب قدیمی ام را که درباره ی خانم علیدوستی است را منتشر می کنم تا برای نوشته های اصلی راحت ترباشم.

چهار شنبه سوری،بيانيه ی اصغر فرهادی است در مورد فراگير بودن معضلات در طبقات مختلف جامعه ی ايرانی.اگر نگاه آقای فرهادی روزی معطوف به مشکلات طبقه ی فرودست بود،حالا نگاهش و زاويه اش را کمی چرخانده...طبقه ی متوسط اگر شامل مشکلات مادی قشر فرودست نيست و همچنين اگر اسير زخمهای ناشی از دگرديسی هويتی طبقه ی فرادست نشده،گريبانش را برای چاک شدن به دست دغدغه هايی سپرده که در خلال آن پايه های کانون خانواده(ارگان شناسنامه دار و هنوز قابل اتکای طبقه ميانه)متزلزل می شود.

ساکنان طبقه متوسط پا در هوايانی هستند که هنوز نميدانند که طعام مدرن پيتزا را بايد بنشينند روی زيلو نوش جان کنند و يا مشت محکم بر سر پياز کنار ديزی را روی ميز ناهارخوری مبل استيل اشان آوار کنند...و در اين ميان است که اين فاصله ها تبديل به دمل چرکينی ميشود که رفته رفته فربه تر شده و با اولين سايش،همچون عقده ای که در پس گلو مانده باشد،می ترکد و برون ريزش میشود عدم اعتماد...سوظن به ابزارهای جهان مدرن،سوظن به نگرشها،سوظن به رهگذران خيابان،سوظن به ديوار همسايه که نکند پيش بيايد و تملک مان را تصرف کند و سوظن به خانواده،به همسر که خطرناک ترين و پر هزينه ترين فرآيند فرهنگی دوران گذار است.گذار از فرو به فرا.

چهار شنبه سوری مصداق آن روايت مولاناست که می گويد:حقيقت آينه ای بود که از آسمان فرو افتاد و در زمين شکست.هرکس تکه ای از آن را برداشت،خويشتن را در آن نگريست و گمان کرد که تمام حقيقت در نزد اوست.

مرتضی،مژده،اميرعلی!،سيمين و شوهر متارکه کرده اش،خواهر مژده و همسرش،همگی حق دارند اما تمام حقيقت نيستند.به هيچکدام برای رفتارهايشان(بدرفتاری و نيک رفتاری اشان)حق ويژه نمی دهيم و حتی محکومشان نيز نمی کنيم

... و روحی که گويا آينه ی تمام قد حقيقت بايد باشد را هم تاييد نمی کنيم.يک پای او نيز در اين محکمه می لنگد.آنجا که در اتاق مژده نشسته و کشو های ميز او را...نمي دانيم که می کاود برای ناخنک زدن و يا اينکه می خواهد به عنوان نماينده ای از قشر فرودست از دل خوشکنکهای زنان طبقه متوسط سر در بياورد و عطش اش را سيراب کند. و از آن طرف وقتی که روحی در آخر مراسم!پشت ترک موتور عبد الرضا نشسته نمي دانيم که آيا نقشه و جغرافيای نگاه او دگرگون شده يا نه؟آيا او من بعد با « خبر» هايی که از زندگی « مژده » شنيده،با عبدالرضا همان رفتاری را خواهد داشت که پيش از اين بوده؟؟ آيا همان ميزان اعتماد پيشين را به او خواهد داشت يا نه؟...و‌ آيا عبدالرضا پس از به تماشا نشستن رفتارهای نو ظهور روحی برای يافتن پاسخ پرسش« چادرت کو؟ » مصرتر نخواهد شد؟ و آيا دست ندامت را بر پشت انگشت اشارتش نخواهد کوبيد که چرا آن شب به جای آنکه برای متهم کردن و استنطاق به سمت روحی نشانه برود از تعجب و خوش آمدی گوشه نشين لبش شد و با کلامش رقصيد که: چی خوشگل شدی!؟...و موتور همراه راکبانش به دل سياهی شب فرو می رود.

روايت اصغر فرهادی را تحسين می کنم. نبض زمانه را بسيار به جا و دقيق در دستانش گرفته.اعتراف می کنم که در هيچ اثری مثل آثار ايشان زخم روح و کالبد جامعه را حس نکرده ام.چه در سيما که خطوط قرمز را در مينورديد و چه در سينما که آينه در مقابل چشمان امان نهاده...به نشانه تشکر دست ايشان را صميمانه می فشارم...تا حدی که انگشتان دستش بشکند!!...راستش به روايت او هم اعتماد نبايد داشت و سوظن دارم!...و اين هم از ويژگی های روزگار معاصر است...که خيانت در کنار محبت خانه زده.

|+| نوشته شده توسط مهدی ... براي ترانه عليدوستي در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 6:41 |