آشیانه ای برای زندگی
آخرین یادگاری از خسرو شکیبایی/ پخش: یکشنبه 14 تیرماه شبکه سوم. لینک
درباره الی و هامون بازان و پنجاه کیلو آلبالو
قربانیان ِفرهنگی ِسیاست ِروز و وقایع اخیر
... و کشته های معنوی این وبلاگ خبری
مقدمه :
انتخابات دهمین دوره ی ریاست جمهوری ایران،بی گمان از پیچیده ترین و داغ ترین اتفاق ها در طی دوران ِسی ساله ی اخیر و حکومت وقت است. جریانی که از ماههای پایانی سال گذشته آغاز شد و در خرداد به اوج رسید و در کمال ناباوری،پس از اعلام نتیجه ی انتخابات،وارد مرحله ی دیگری از حیات خود شد.
همانطور که پیش از این گفته بودم،با انتشار آن یادداشت که وبلاگ را به مناسبتش سیاه بستیم،پرونده ی انتخابات ریاست جمهوری ایران با تمام کش و قوس های سیاسی اش و حمایت های مشخص افرادی که حقی بر گردن این وبلاگ دارند و صاحب نامی در آن هستند،تمام شد.
اما حالا که حرفی از آن دوباره به میان آوردیم از بابت آن است که مجروحان و کشته های فرهنگی مان را از خیابان پر تردد سیاست جمع کرده و بر جنازه شان مویه ای به راه انداخته و غصه دارشان باشیم.
بزرگی در جوابی دندان شکنانه به منتقدانش که می گفتند:«فرهنگ را تبدیل به فرصتی برای رسیدن به اهداف سیاسی کرده ای » گفته بود:« فرهنگ برای شما مَـفـَرّ است و برای من مـَقـر».
ساکنان ِ قبیله ی فرهنگ، دلخوش ِابزار ِ نمادین آن هستند. به کتاب و فیلم و موسیقی و فکر و اندیشه خرسند و پایبند و پیگیرند. درست است که لاجرم برای یافتن شکل نهایی اثر و برای گذشتن از مراحل ِامنیت فکری تا تالیف و تا گرفتن مجوز و ارائه ی عمومی آن،مجبور و قائل به مواجهه با یقه سفیدهای سیاسی هستند، اما این درخواست را نیز به جد دارند که سیاست بر عرصه ی فرهنگ چنبره نداشته باشد. فقط یک وسیله باشد،اما نه برای رسیدن به اهداف سیاسی آقایان.
فرهنگ برای اصحاب ِصادق ِآن( از دلداگانی که ما باشیم،تا دلبرانی که شما هستید) یک مقر ِآرامش بخش است. تنها نقطه ی تملک ما؛ که در آن استقرار داریم و قرائت هایمان را هم یا به طور شخصی داشته و یا به حالت نقد و گفتگو و نوشته به نزدیکان و آشنایان و مخاطبان ِدور یا نزدیک ارائه می کنیم. ساده لوحانه است،اما می گویم که نه با سیاست کلان کاری نداریم و نه با اقتصاد آزاد. اصلاً ما الفبایی غیر از فا و ها و نون و گا نمی شناسیم. کاری نداریم به بیست و هشتای شما. به قول قدیمی ها هر کی سی خودش.
ما کاری به سیاست نداریم. به عنوان یک ناظر بیرونی،به آن آگاه و مکلف هستیم،اما وقتی که مدام سرش را از پرده می آورد داخل و حجاب را از بین می برد و دخالت می کند،عاصی می شویم. وقتی می نشیند روبرویمان و صفحه ی کتاب مان را ورق می زند و می گوید آنجایش را نباید می خواندی عاصی می شویم. وقتی که از حوزه اش که عینهو کاروانسراست و هر روز قبیله ای را میزبان است،خروج و فرار می کند و به قصد تفتیش،تا اندرونی دلخوشی هایمان می آید داخل،عاصی می شویم.
خلاصه کنم.
هجوم ِسیاست در این چند مدت( با بحث تامین امنیت ملی و غیره کاری ندارم و موافقم و مورد وثوق اکثریت ملت هم است) به حدی بود که نه تنها ساختارهای فرهنگی که به زودی دستخوش جدیت بیشتری خواهد شد،بلکه ابزار فرهنگی نیز به کندی و رخوت و سکوت برخورده اند.
همه ی ما در جریان این اتفاقات آسیب دیدیم. یکی فرزند از دست داده و یکی بازداشتی دارد و یکی مجروح شده و یکی هم مثل این وبلاگ خبری که غصه دار همه ی آنها هم هست، مجروح و کشته ی فرهنگی داشته.
از درباره ی الی بگویم که از تابستان 87 تا همین امروز درگیر برداشت ها و یا فضای سیاسی شده. از فیلم پنجاه کیلو آلبالو بگویم که قرار بود تولیدش از خرداد و بعد تیرماه شروع شود و به تعویق افتاده و مانی حقیقی گفته که منتظریم تا فضای جامعه کمی آرامتر شود. از تئاتر هامون بازان بگویم که محمد رحمانیان گفته نیت ِما ارتباط با مردم است،اما این ارتباط فعلاً قطع شده.
من به عنوان دبیر وبلاگ خبری ترانه علیدوستی، هر سه مورد از پاراگراف بالا را در بندهای دیگر این یادداشت(به زودی) توضیح خواهم داد،اما کدام دبیر وبلاگ و سایت و کدام تاریخ نویس سالم و انسان و صبور هست و پیدا می شود که به دقت بنشیند و به سلامت تمام ِروایت ِآسیب رسانی های نهاد ِسیاست به نهاد ِفرهنگ را از دیروز تا فردا بنویسید!؟
چه خوب می شود که فرهنگ مان،سیاسی نباشد؛ و چه خوبتر می شود که سیاست،لااقل درسی از فرهنگ بیاموزد.
*
این لینک های سینمایی و ادبی و سیاسی را بخوانیم :
- نقد شفاهی فیلم درباره الی/ فهیم و اکبرلو و قوکاسیان
- «کشف رازهای زندگی طبقه متوسط»/درباره الی. حتماً بخوانید. لینک
- نگاه ِگاردین به«شیرین» ساخته عباس کیارستمی و با حضور ترانه علیدوستی.لینک
- میلان کوندرای 80 ساله ی زاده ی چک،خودش را فرانسوی می داند.لینک
- شکایت جناب ِسلینجر از نویسنده و ناشر ِادامه ی ناتور دشت. لینک
- هفت ماه از آتش سوزی سینما جمهوری گذشت. لینک
- آخرین اثر خسرو شکیبایی؛ یکشنبه 14 تیر از شبکه سوم. لینک
- هنرمندان ماقبل تاریخ،زن بوده اند. لینک
- «دور از او»ی آلیس مونرو توسط آسیه و پروانه عزیزی! منتشر می شود. لینک
- اظهارات بی سابقه ی سید محمد خاتمی در مورد جریانات اخیر. لینک
* این یادداشت در روزهای آتی با اخبار دیگری تکمیل می شود.

خانم ترانه علیدوستی
سلام
امروز مدام توی خیابان قدم زدم و فکر کردم که آیا صلاح است که این موضوع را توی این وبلاگ بنویسم یا نه!؟
می خواهم از شما شکایت کنم. مثل کودکی که وقتی مادرش او را آزار می دهد،باز برای پناهجویی،همان مادرش را صدا می زند که به دادش برسد. از شما می خواهم به خود شما شکایت کنم. می خواهم دادم را از ترانه علیدوستی بگیرید!
من سانسورچی خوبی هستم. درست مثل خود شما. لااقل از این وبلاگ و برای حفظ شأن شما،تلاش کردم که خوب یادش بگیرم. اما دیگر نشد. نادر ابراهیمی می گوید: شما نمی توانید یک ظرف بلور را بزنید زمین و بشکنید و بعد توقع داشته باشید که با بند زدن آن،همان شکل سابق را به دست آورید.
خانم علیدوستی
خواهرم؛خواهر خوبم
شما یک ظرف بلوری را این وسط شکسته اید. صدایش مدتهاست که بدجوری دارد آزارم می دهد. آنقدر که خیلی وقت ها که می آیم این وبلاگ، از خودم بدم می آید و از واژه هایی که می نویسم خجالت می کشم. از صداهایی که خفه می کنم خجالت می کشم.
نمی دانم فیلمنامه ی فراموشی نوشته ی محسن مخملباف را خوانده اید یا نه!؟ همانی که آخرین تلاش او برای فیلمسازی در ایران بود و بعد که مجوز ندادند( مگر می شد!؟ )گذاشت و رفت. یا کتاب تنهایی پرهیاهو با ترجمه ی پرویز دوایی را!؟ هر دو روایتگر سانسورچیانی هستند که پس از مدتی از تمام حروفی که به خاطر محافظه کاری اجازه ی انتشارش را نداده بودند می ترسند و احساس تکلیف می کنند!... ولی آیا زمانش نگذشته!؟ زمان احیا و یا پاسخگویی به آنها!؟ آیا سانسورچیان چیزی که اصلاً نباید می کشتند را در زمان خودش قتل عام نکرده اند!؟
نمی دانم این نوشته ی من( نه این وبلاگ؛که شأن والایی دارد) را می خوانید یا نه!؟ ولی این را به یقین می دانم که نگاه ِغیر تقلیدی و غیر تعبدی من به خودتان را می دانید. همچنین می دانید که چه احترامی در نزد من و این وبلاگ دارید، و بهتر از آن می دانید و حتماً می خواهید که این وبلاگ( که بدون هیچ وابستگی به شماست)، توسط من در متن و توسط دیگران در کامنت ها نقدتان نیز کنیم.
یکبار در همین یادداشت ها نوشتم که این وبلاگ به هیچ وجه رویه ی یک مرید ِموافق را ندارد و نخواهد داشت. تلاش دارم که در عین احترام به شما( که همیشه بر سر پاک بودن و انسانیت تان- البته تا وقتی که این اوصاف توسط خود شما پابرجا باشد- قسم می خورم و افتخار می کنم که بدون چشمداشتی در مورد شما می نویسم) یک مرید ِ منتقد نیز باشم.
و همین ارادت ِهوشیار و آگاهانه،من را واداشت که از شما انتقادی داشته باشم و همچنین تریبون برخی از حرف های مخاطبینی باشم که مدت هاست سانسورشان می کنم.
من مدتهاست که دارم کلامی را در گلوی مخاطبین این وبلاگ می کشم و گاه اگر گوینده اش آشنایی باشد،می روم و رفع و رجوع اش می کنم. آنها خصوصی می گویند و آنها به فریاد بلند در کامنت ها می گویند و تایید نمی کنم که چی!؟ که ترانه علیدوستی دچار یک غرور منفی شده است. می گویند که از خود ِگذشته اش،درگذشته است.
من هم آرام و طوفانی،گاه نادیده می گیرم و گاه مثل برادری دلسوز به خانه ی پیام دهنده می روم و می گویم که خب عزیزجان،ترانه علیدوستی دیگر پانزده ساله نیست و بزرگ و مشهور شده و مجبور است و درست است که بزرگی و شهرتش را،اسباب آن را به گونه ای رعایت کند. حالا اگر این گونه،مطابق نظر شما نیست،نباید به او خرده بگیرید،چرا که مواجهه ی شما با آثار اوست،نه با اثری که از خودش به جا می گذارد... و چیزهایی مثل این و فراتر از این و در مجموع در حیطه ای که فقط مربوط به من می شود. چون خیلی چیزهای زندگی خصوصی افراد تا جایی که مخل زندگی خصوصی دیگران نشود،به هیچ کس ربطی ندارد.
نمی دانم که مجاب می شوند یا نه!؟ ولی این را با درد و رنج احساس می کنم که چرا آن ظرف بلوری در اذهان عده ای ترک برداشته یا شکسته!؟ اصلاً چرا باید این سوال در ذهن عده ای به وجود بیاید!؟ آنهم در مورد عزیزی که به شدت قسم می خورم یکی از معدود افراد پاک سینمای ایران است.
خب! این حرف ها و این نوشته ها و جواب ها مربوط به حدود سال ِ قبل این وبلاگ است و حرفی قدیمی ست. البته ترکش هایش گاه هنوز اصابت می کند،ولی خوب حتماً مربوط به زمانی می شود که شما حضور عمومی بیشتری دارید و بیشتر در انظار هستید.
حالا چه شده که خودم دم از انتقاد می زنم. چه شده که تسبیح ِمحافظه کاری در این وبلاگ را گسسته ام و کلماتی را دارم به هم می تنم که در واقع انقلابی در این وبلاگ است!
دو نکته بود که به شدت کلافه ام کرد. یکی پاراگراف ِ آخر ِمقدمه ی پرونده ی ماهنامه ی سینمایی فیلم درباره ی الی. دومی هم پی نوشتی که مدعیانه در انتهای یادداشت یادآوری وبلاگ تان نوشتید. حرف از تاریخ بود و یادآوری و ... . خیلی متاسف شدم. و البته خوشحال که مخاطب آن کلمات من و امثال من که به قول خودتان صادقانه و معصومانه به آنجا سر می زنند نبودیم. من همیشه در آن وبلاگ حرمت نویسندگی ادبی برای شما قائل بودم و هستم و به چشم بازیگری که مثلاً دارم وبلاگی سینمایی برایش می نویسم و خبر می دهم، نگاهش نکرده ام. چندباری هم در همان ماههای آغاز وبلاگنویسی تان از بروز مزاحمت ها هشدارتان دادم و به گوش نگرفتید و بعدها دیدید که چه جنگلی ست وبلاگستان. اما پانوشت شما کلافه کننده بود. آیا شما همانطور که می خواهید و نوشته اید، می توانید برای دیگران نیز حق آزادی بیان و حق انتخاب و درک متقابل قائل شوید! .
در انتهای جمله ام علامت سوال نگذاشتم که چیزی بشنوم و بخوانم. چون می دانم که نمی نویسید. شما برای هیچ کس چیزی نمی نویسید. مثلاً آنهمه وبلاگنویس کوچک!می آیند از شمای بزرگ می خواهند که به وبلاگشان سری بزنید. می دانم سخت تان است و با آنهمه و اینهمه گرفتاری که دارید،غیرممکن است. ادعا و دعویی ای هم برایش ندارم،چون نه شدنی ست و نه متعارف است. چون شما فقط به بزرگان سر می زنید. کوچک ها را فقط دورادور می بینید. لینک های وبلاگ شما از محدودترین و گوشه گیرترین وبلاگنویس ِعالم اینترنت هم محدودتر است. می دانیم سلیقه ی شماست،این همان درک متقابلی ست که متاسفانه خیلی ها علیرغم ادعایی که دارند، ندارند.
*
نکته ی توضیحی :
من در این یادداشت،به نوعی سعی کرده ام،تریبون کسانی باشم که حس شان کرده ام و فهمیدم شان و در کامنت هایم شنونده،گاه عصبانی( از آنها ) و گاه غصه خوارشان بودم. مطمئناً بیشتر این حرف ها،حرف خود من نیست. من کاملاً شما را درک می کنم. بیشتر از آنچه که فکرش را بکنید. اما همانطور که شما را حمایت و گزارش می دهم، باید بخشی از هواداران و خواسته های آنان را نیز روایت کنم. چیزی که تا حالا از حسب همان سانسور پیچیده ای که دارم مغفول مانده بود. و از آن طرف، این وبلاگ را طوری دارم به سلامت اداره می کنم که کمتر احدی جرأت می کند که با مشاهده ی آن،خارج از فضای سالم اش، دهان به یاوه باز کند.
من اینبار راوی ِبخش سالم و دلخور ِمخاطبان ِسینمایی شما بودم. اتفاق ِاشاره شده،توسط ماهنامه ی فیلم را هم ننوشتم که خود آن حدیث طولانی ای می خواهد. که اگر آنجا اشاره نمی شد و نمی نوشتند،من هم اشاره نمی کردم و نمی نوشتم.
با اینهمه،این را با تمامی ایمانی که به شما دارم،باز و هزار باره می نویسم:
« ترانه ؛... نشسته بر سمت روشن و معصوم و معنادار سینما... جایی دور... خیلی دور از روزمره گی ها»
اما به شرطی که در این دوری از روزمره گی ها، شما نیز کمی مراعات حال کسانی را داشته باشید که می خواهید آنها شما را به تمامی مراعات کنند.
هر بازی ای،قواعدی دارد. بازی بزرگان پر قاعده تر و پیچیده ترست. و بزرگْ نباید بر حسب ِارجاعی که به خودش دارد،مهره های این بازی را هر طور که خواست به حرکت درآورد. ما داورانی هستیم که یکباره طغیان می کنیم. و داور همیشه کارت قرمزی در جیبِ پیراهنش و روی قلبش دارد. درست است که موضوع و چارچوب ِ بازی را دوست دارد و احترامش می گذارد. اما وقتی که پای عدل به میان آید،لاجرم و ناگزیر از اخراج است.
برادر و ارادتمند همیشگی
به نمایندگی از مخاطبان ِصادق و معصوم ِ سینمای پاک ِ شما
یازدهم تیرماه 1388
* وبلاگ خبری تا سحرگاه فردا با اخبار به روز می شود.
به علت آغاز فصل امتحانات پایان ترم دانشگاهی ام
وبلاگ خبری ترانه علیدوستی
تا نیمه ی تیرماه به صورت محدود فعالیت خواهد داشت

منتظر باشید،برمی گردم.
* اخبار مهم مربوط به خانم علیدوستی و فعالیت هایشان به صورت لینک در انتهای این سطور به تناوب افزوده خواهد شد.
* نکته در مورد یادداشت پیشین: قالب وبلاگ برای همدردی با سانحه دیدگان آشوب های هفته ی آخر خردادماه 88 به رنگ سیاه درآمده بود و اختتامیه یادداشت های انتخاباتی درج شد.
این عکس برای کسانی که آن یادداشت را و رنگ و صورت وبلاگ خبری را ندیده بودند:

ــــــــــــــــــ»»»»
* محل درج اخبار جدید :
30 خرداد 88
بیانیه ی گروهی از هنرمندان سینما در اعتراض به وقایع اخیر کشور
و امضای ترانه علیدوستی
جمعی از سینماگران ایران با انتشار بیانیه ای« نگرانی و اندوه عمیق خود را از اعمال زور و فشار علیه مردمی که چیزی جز احترام به رای خود نمی خواهند»،اعلام کردند. در این بیانیه آمده است: «چرا باید اقتدار نظامی را جای اقتدار منطق نشاند، آن هم در برابر مردمی که بخش عمده آنها نسلی است که همین جا و در همین سه دهه به دنیا آمده اند و اندیشه هایشان نتیجه منطقی مشاهده ها و تجربه های رویدادهای همین سی سال است و هیچ تهمتی به آنها نمی چسبد. آیا به راستی اسلحه کشیدن روی دست های خالی، اقتدار نظامی است؟ آیا مردم تا لحظه ای که رای می دادند شریف و قهرمان و حماسه آفرین بودند و به محض اینکه در نتیجه رسمی اعلام شده شک کردند،آشوبگر و اوباش و بیگانه پرست و خاشاک اند و سزاوار توهین و یورش و خونریزی و قتل؟»
در ادامه این بیانیه آمده است:«ما دوستداران مردم و سرزمین خود که به هیچ جا وابسته نیستیم،با اعلام نگرانی از تکرار تجربه های تاریخی و تلخ جنگ های محله ای و خانگی، که قرن ها برای این سرزمین جز مرگ و ویرانی حاصلی نداشت، مصرانه می خواهیم که به احترام حقیقت، با اعلام نتایج واقعی انتخابات به این نمایش قدرت پایان داده شود و هشدار می دهیم که محض قدرت نمایی، مردم را به جان هم نیندازید و تیره بختی کسانی که در همین کشورهای همسایه ی ما قربانی جنگ های داخلی و خانگی اند را به این سرزمین نکشانید که مسلما کسی جز دشمن از آن بهره نمی برد».
این نامه را هنرمندان زیر امضا کرده اند:
شهرام اسدی،مهناز افضلی،محسن امیر یوسفی،عزت الله انتظامی،بابک احمدی،رخشان بنی اعتماد،بهرام بیضایی،کامبوزیا پرتوی،جعفر پناهی،کیومرث پوراحمد،حسن پورشیرازی،ناصر تقوایی،فرشته طائر پور،حسین جعفریان، مانی حقیقی،سیف الله داد،شادمهر راستین،محمد رسول اف،علیرضا رئیسیان،خسروسینایی، مژده شمسایی،فرشته صدرعرفایی، ترانه علیدوستی،کیانوش عیاری،حسن فتحی،ایرج کریمی، نظام الدین کیایی،حمید فرخ نژاد،اصغرفرهادی،بهمن قبادی،مسعود کیمیایی،واروژکریم مسیحی،نیکی کریمی،عباس کیارستمی پرویز کیمیاوی،محسن مخملباف،فاطمه معتمدآریا،علی نصیریان،جهانبخش نورایی
«««ـــــــــــــ
* پاسخ معاونت امور سینمایی به اعتراض اصغر فرهادی در مورد زمان اکران درباره الی
اما لازم است ايشان و همگان بدانند كه اين معاونت درچهار سال گذشته با اتكاء به مرام اصولگرايي و آزادانديشي توأمان، ضربه گير بسياري از افراطها و تفريطها بوده است و در موضوع فيلم «دربارهي الي» نيز اگر نبود اعتدال، خيرخواهي و پافشاريهاي ايشان، اكران تابستاني فيلم نيز همچون حضور در جشنوارههاي فجر و برلين با اما و اگرهاي بسيار روبهرو بود.
* نقد شفاهی جواد طوسی درباره الی. لینک
اميدوارم «اصغر فرهادي» از بيان اين واقعيت كه حالا ديگر يكي از مطرحترين و خوش قريحهترين فيلمسازان سينماي ايران به شمار ميآيد، دچار غرور بيش از حد نشود.
* فراخوان برای نقد «درباره الی...» توسط سازمان بسیج هنرمندان. لینک
توضیح و نگاشته ی دبیر وبلاگ خبری : امروز،شنبه 30 خرداد 88 ،تهران روز سخت تری را گذراند. متاسفیم. برای اسلحه کشیدن به روی مردم بسیار متاسفیم.
یکی از بازیگران مطرح خانم و جوان سینمای ایران نیز امروز در میان جمعیت بود. من رهگذر ِمتاسف بودم و او ساکن ِفعال. دیدمش؛ پیش رفتم و از اینکه در آن همهمه ی اضطراب ها و دویدن ها شناختمش،ایستاد. سلامی دادم و هراسم از حضورش را اعلام کردم. گفتم که برای شما مناسب نیست. خواهشش کردم که برگردد. برنگشت و بغضش را دیدم و به راهش رفت. مقابل میله های سبز دانشگاه تهران بود که صدای فریادش را شنیدم. به دو دویدم. دیدم دارد بر سر دو مأموری که جوانی را کت بسته می بردند،فریاد می کشید و جمعی را آگاهی می داد از خطر. پیش رفتم باز. اینبار اما با خجالت از گفته ی پیشینم که برو. گفت: دیدی!؟ با بغض ِ گلو و از راه چشمانش پرسید: ماندنم بهتر نبود!؟ و چیزی شبیه این. به یاد شعر سهراب افتادم:« وارثان آب و خرد و روشنایی».
چهره ی امروز تهران را تاریخ به خاطر خواهد سپرد. امنیتی و تلخ. با آشوب و آشوبگران مخالفیم،اما با طرد 14 میلیون انسان صاحب اندیشه نیز به نام آشوبگر مخالف تریم.
برای آرامش ایران زمین،چهار زانو به درگاه خداوند می نشینیم.
دوشنبه 1 تیرماه 88
یکشنبه صبح با خبر شدیم که محمد قوچانی روزنامه نگار شهیر معاصر به علت«وقایع اخیر» دستگیر شده است. اینکه حالا محمد قوچانی سردبیر روزنامه ی اعتماد ملی ست کاری ندارم!. من او را به خاطر ضمیمه ی همشهری و شرق و شهروند و هم میهن و در نیمه ی دوم دهه ی هفتاد از جهتِ جامعه و نشاط و عصر آزادگان و ... دوست دارم. عصر طلایی مطبوعات.
یادم نمی رود روزهایی که خواندن مقاله های او( فارغ از دیدگاهی که منتشر می کرد و غالباً موافق بودم و گاه منتقد) همچون یک مراسم آیینی بود. انگار که دعوت شده باشی به بزم و میهمانی. من عاشق ادبیات،می دیدم که روزنامه نگاری سیاسی چنان با واژه ها دلبری می کند که کم مانده تنه بزند به شعر نابی از شاعری کلاسیک.
بی جهت نبود که هوشنگ گلشیری مرحوم نیز در ایام حیات و روزنامه خوانی اش می گفت که: نامش را نمی دانم اما مقاله های فرد جوانی در روزنامه ها را می خوانم و لذت می برم. مصاحبه کننده وقتی بعدها به قوچانی گفته بود که گلشیری ذکر خیرت را داشت،سر از پا نمی شناخت و کیفور شده بود و آن ابتدای راه محمد قوچانی بود.
بعدها او قلمش را گرفت کولش و خانه به خانه رفت. مدتی در خانه ی سید محمد خاتمی و بعد هاشمی رفسنجانی و اینروزها مهدی کروبی و حالا... . گاه با تعصب و عشق می نوشت و گاه از روی سیاست.
محمد قوچانی را دوستش داشتم. جفا کاری ست که نگویم هنوز هم همچنان با کمی افت ِ غلظت دوستش دارم. روزنامه و روزنامه نگاری و در کل ژورنالیسم را از او و سید علی میرفتاح شناخته و آموخته ام. استادان معنوی ام بوده اند. پای درس مستقیم شان ننشسته ام،اما هر صفحه ی شرق و هر صحیفه ی هفته نامه ی مهر کلاسی آموزشی بود. تمام روزهای نشریه شرق،چشم نواز بود.همشهری ضمیمه فوق العاده بود و قوچانی،محمد قوچانی از همه فوق العاده تر. درست است که با این روزهای او چندان موافق نیستم. درست است که می گویند: یک دوست ِبه قدرتْ رسیده،یک دوست ِاز دستْ رفته است. اما روزنامه نگار را پشت میله دوست ندارم. امیدوارم به کاغذ و قلم برگردد و باز با کلماتش،فارغ از خط فکری اش،دلربایی کند. برایش دعا کنید. او،آبرو و خدایگان ِروزنامه نگاری معاصر ایران است.

- اکران تردید با تغیراتی در تدوین از عید فطر. لینک
- آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا!؟ / نقدی درباره الی. لینک
- نقد ی کوتاه درباره الی. لینک
- کنتراست جبر و اختیار/ نقدی درباره الی/ جواد طوسی *
- گزارش از سیدنی 2009 درباره ی الی و شیرین. لینک
- تحلیل روزنامه همشهری از الی و اکران همزمانش با انتخابات. لینک
- نظرات خوانندگان سینمای ما درباره ی مواضع! اصغر فرهادی. *
- در جستجوی اخلاق/ نقدی درباره الی/ سیده مریم مطلب پور *
- دروغ،قضاوت و تقدیر؛کدامیک مهمند!؟ / نقدی درباره الی *
چهارشنبه سوم تیر ماه 88
فردا روز کنکور سراسری دانشگاههاست. مهدی و شیدا و طیبه از همقطاران این وبلاگ دو سه ماهی می شود که تلاش جدی برای آماده سازی خود برای ورود به این مسابقه ی علمی را دارند. از همه ی زندگی و لذت روزمره ی آن زده اند تا وارد بهشتی! بشوند به نام دانشگاه. بارها به آنها گفته ام که دانشگاه فقط یک هدف است و آرمان نیست. بارها گفته ام که زمین ِ مثلاً بایر همین مطالعات ِعادی،بهتر از هزار بهشت ِ مثلاً دانشگاهی ست. بسیار باسوادان ِبی مدرک و بسیار بی سوادان ِبا مدرک داریم. می دانم و می دانید که امروز و حالا جای این حرف ها نیست و چه کنیم که مهدی تلخ است و واقع بین.
اینها را نوشتم که به فعالیت چند ماهه ی آنها خسته نباشید بگویم. اینها را نوشتم که بگویم به یادشان هستم و برایشان آرزوی موفقیت دارم. اینها را نوشتم که بگویم اگر نتیجه ی آزمون دلبخواه شما نبود،اصلاً به معنای اتمام جهان و چه می دانم پایان ِموعد تحصیل نیست. تقویم می چرخد و می چرخد و می چرخد و این فقط انسان است که نباید در این چرخش،دچار سرگیجه شود. نباید اعتدالش را از دست بدهد. اینها را نوشتم که بگویم اگر فردا پیروز میدان بودید،اگر طوق زرین ِ دانشجویی بر شمایل شما نشست،قول بدهید که دانشجوی متعهد، معترض،قانونمدار،هشیار و به درستی نماینده ی نیازمندی های طبقه ی متوسط جامعه باشید. از این رخوت و روزمره گی و تکرار و بی تعهدی و باری به هر جهتی که بر کالبد پریشان ِ اکثریت جامعه ی دانشگاهی ایران رسوخ کرده،فرار کنید و مبتلا نشوید.
می خواهم و می خواهیم که چشم ِ دل مان را روشن کنید.
مهدی و شیدا و طیبه،یکی از هزاران هستند. در آستانه ی این شب ِلیله الرغائب،برای این هزاران، صدها هزار آرزوی خوب داریم.
- آمار رسمی فروش درباره الی تا 31 خردادماه. لینک
- تحلیل خبرگزاری مهر از افت فروش درباره الی. لینک
- درباره الی؛ غنیمتی دلنشین در این اوضاع و احوال/ مهرزاد دانش *
- «درباره الی» همچنان امیدوار به فروش روزهای آینده. لینک
- «درباره الي...» داستاني مدرن و ايراني دارد. لینک
با عرض پوزش؛ وبلاگ خبری ترانه علیدوستی، تا انتهای هفته
با دستی پر
به روز می شود
اما:
وبلاگ نشر اندوه به ضرورت ِایام منتشر شد
با صوتی از دیزیْ خوران ِسبز/ دانلود
به مناسبت ِهفتم تیرهای باشکوه ِتقویم ِمُحقرانه ی عُمر
اسپیکرتان را روشن کنید و گوش دهید. از فیلم اعتراض مسعود کیمیایی/ دانلود
با انتشار یادداشتی در ادامه ی مطلب
پرونده ی انتخابات ریاست جمهوری خرداد 88 در این وبلاگ بسته شد
در این روزهای التهاب کشور از بابت نتیجه ی انتخابات و مجادله ی موافقین و مخالفین، از راهپیمایی های دو طرفه دلنگرانیم. به خیلی مسائل معترضیم. اگر آرا صحیح خوانده نشده باشد،معترضیم. به آشوب ها و آتش سوزی ها معترضیم. از جریان های مخرب امنیت ملی متنفریم. از افتادن اسلحه به دست کسانی که صلاحیت استفاده اش را ندارند متنفریم.
من نمی توانم بنویسم. منی که عرق ملی دارم و خمینی و خامنه ای و خاتمی را با هم می خواهم،نمی توانم بنویسم. و من نمی دانم که احمدی نژاد چه دارد که مملکت برای نگه داشتنش باید اینقدر هزینه پرداخت کند!؟
*
این روزها عکس ها و فیلم ها و خون ها را می بینیم. از تقابل بخش عظیمی از ملت با حاکمیت نگرانیم.
همه بغض داریم. من بغض دارم که نمی توانم بنویسم وقتی سرباز نیروی انتظامی را در مقابل فردی از جامعه می بینم که به خاطر ابراز اندیشه اش باید با شلیک گازی اشک بریزد و برای جمهوریت گریه کند.

امیدوارم کشور به آرامش برسد. امیدوارم اوضاع به سامان برسد. به قول فیلمی« این کشور کی باید روی آرامش رو ببینه!؟»
و خوشحالیم از جمعه ی این هفته که نماز آن به امامت آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی اقامه خواهد شد. بی گمان آرامش به خیابان ها باز خواهد گشت؛ و البته امیدواریم قلع و قمع نشود و فریاد به حق مخالفین و صاحبان رأی( نه آنهایی که اغتشاش کرده اند و از دسته ی انحراف ِندای سالم ِ ملت هستند) به نتیجه ی مطلوب برسد و اعتماد و امنیت و سلامت برگردد.
در ادامه ی مطلب متنی نوشته ام،پراکنده و منظم. بخوانیدش.
*
برای خواندن یادداشت های پیشین از قسمت آرشیو روی خرداد 88 کلیک کنید.

توضیح مدیریت فنی وبلاگ خبری : به علت تعویض رنگ پس زمینه ی وبلاگ،با عرض معذرت چند روزه،یادداشت های پیشین به سهولت قابل خواندن نیستند!. موس را روی فونت های یادداشت های پیشین بکشید تا دیده شوند.
* خانم ترانه علیدوستی در تنظیم ِظاهر و محتوای این وبلاگ هیچ نقشی ندارند. تمام خاطره ها و مخاطره های این وبلاگ در اعلام نظر در حوزه های مختلف، مختص ِنگارنده ی آن است.
*
** پی نوشت: جمعه 29 خرداد 1388 ساعت 16:50 دقیقه
سلام و درود خداوند نثار حضرت آیت الله خامنه ای
رهبری معظم انقلاب اسلامی ایران

اگر مقتدای سیاسی ما،منش و شخصیت سید محمد خاتمی باشد، مقتدای انسانی و ناموسی و میهنی ما رهبری معظم انقلاب اسلامی ست. همانطور که قابل پیش بینی بود،ایشان در نماز جمعه ی امروز تهران سخنان مهم و فصل الخطابی را بیان کردند.
زیاد نمی خواهم بنویسم و به کوتاه اکتفا می کنم:
این وبلاگ در جریان انتخابات مدافع میر حسین موسوی بود.
این وبلاگ از سوم تیر ماه 84 تا خرداد و مرداد سال 1392 از محمود احمدی نژاد و روش فکری و فرهنگی او مخالف است و موافق نیست. البته از فردای دولت دهم! باخبر نیستیم. مخالفت ما با او کاملاً مدنی و بر اساس آگاهی از فعالیت های پیشینش( به خصوص در زمینه ی فرهنگ) است. اگر پسین او اصلاح شود،تجدید نظر می کنیم.
این وبلاگ علاقمند به سید محمد خاتمی ست؛به خاطر دینی که به گردن نسل ما برای سوق دادن مان به سمت فعالیت های فرهنگی و سیاسی و فکری داشت.
اما این وبلاگ خارج از همه ی این ها،علاقمند و گوش سپرده ی مقام معظم رهبری ست. خداوند سایه ی استوار او را از سر این دیار کم نکند. سر سفره ی ناهار بودیم و برنامه را مستقیم از شبکه ی اول دنبال می کردم. انتهایش دعا کردم که خداوند ده سال از عمر من کم کند و به عمر ایشان بیفزاید. نام این اعلام نظر عمومی و ارادت ویژه ی من به آن جناب را هر چه می خواهید بگذارید. نمی دانم هم جهت هستید یا نه!،نمی دانم انتقادهایتان و موافقت هایتان چند درصدی ست. اما هر چه باشد،همه مطمئن هستیم که رهبری آگاه و دلسوز و مقتدری داریم.
و البته مانند ایشان داغدار آشوب ها و کتک ها و کشته های آشوب های چندروزه ی تهران و برخی شهرها هستیم و منتظریم که نماینده های معترض،حقوق خود را از طریق مراجع قانونی تا حصول نتیجه به جد دنبال کنند. همانطور که معظم له فرمودند.
به احترام ایشان دیگر سکوت ( نه از نوع سبز آن) می کنیم و به مانند گذشته و همیشه در جهت ایرانی آباد،اسلامی،آزادمنش و شعورمند حرکت می کنیم.
ادامه مطلب


